eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
940 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
من دخترِ فقیری بودم با موهای نارنجی که همه صدام میزدن آناشرلی، وقتی اون خانواده ی پولدار برای خواستگاری منِ فقیر اومدن همه ی فامیل از حسادت داشتن می ترکیدن😶‍🌫️ داماد اون قدر همه چی تموم بود که خانواده م همون اول قبول کردن و خیلی زود عقد کردیم. بعدش هم منو به عنوان عروس با خودشون به شهر شون بردن اوایل همه چی خوب بود اما خیلی زود فهمیدم این خانواده مشکوک وعجيبن...🫣 مخصوصاً شوهرم و برادر فلجش😓 شوهرم، برادرش خیلی دوست داشت همه ی کارهای شخصیش رو خودش انجام میداد، حتی خیلی وقتها اونو به من ترجیح می داد و این موضوع آزارم میداد...اما هربار رفتارها و عادت های عجیبشون منو شوکه میکرد از همون اول یه چیز بدجوری ذهنم درگیر کرده بود. شوهرم هر شب یه لیوان شیر با یه بادمجون خام میزاشت توی سینی و میرفت اتاق برادرش🙄 اوایل سعی می کردم اهمیت ندم اما وقتی هر شب تکرار شد کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جونم یه شب بالاخره صبرم تموم شد وقتی شوهرم مثل همیشه با یه لیوان شیر و بادمجون رفت سمت اتاق برادرش دیگه نتونستم تحمل کنم.آروم دنبالش رفتم و از پنجره یواشکی داخل اتاق رو نگاه کردم یه قسمت کوچیک از پرده کنار رفته بود. با کنجکاوی چشمم رو به همون شکاف دوختم و داخل نگاه کردم که به لحظه خشکم زد،اصلاً باورم نمیشد چیزی که می دیدم واقعی باشه...😔♨️ https://eitaa.com/joinchat/575602711C53cd5437f1
دل بسته ام به تو و من با خیال تو ، دل خود شاد میکنم...
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یروز با ننمو آبجیم توران رفته بودیم حموم عمومی که تنی به آب بزنیم!!🧼 رسم بر این بود که قبل از حموم همه جمع میشدن، یکی ضرب میگرفت و بقیه دست میزدن، هر کی هم برا پسرش دنبال عروس بود تو همون بین دختر انتخاب میکرد، بخاطر بابای عیاشم هیشکی در خونمون رو نمیزد و جفتمون رسما ترشیده بودیم ، برای همین وقتی ضرب گرفتن من بلند شدم رفتم وسط و..😬🤦🏻‍♀ https://eitaa.com/joinchat/3447193688Ca4d6e8a13f غافل ازینکه یه پسر از پنجره نور گیر داشت منو دید میزد و بخت سیاهمو نوشت😭😭💔
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق ناراحت به سمتش برمی‌گردم . چشم روی هم گذاشته و انگار واقعا قصد ادامه دادن نداره... +من از تو نمی‌ترسم ... صدای پوزخندش سوهان روحم میشه . چشم روی هم گذاشته .. سرم به سمت مخالف میچرخونم و نفس عمیقی میکشم . داشت دردسر بزرگی میشد . اگر بار دیگر همچین اتفاقی می افتاد معلوم نبود واکنشش چجوری باشه .. اصلا ... اصلا اینکه از خونه بیرون زده بود تن و بدنم را لرزانده بود... با وضعیت درستی بیرون نزده بود و مشخص نبود قرار است پیش کی بره .. من.. من زنش بودم اما نمی‌تونستم آرامش کنم . کلافه دستم روی چادرم مشت میشه و عصبی نفسم بیرون میدم .. کاش مادرم بود . مادری که به من رو از این وضعیت نجات بده .. چشم روی هم میزارم .. نمی‌تونستم چیزی به مامان بگم اگر میگفتم نمیپرسید توی این مدت اوضاع تون چجوری خوب شده که هنوز زنش نیستی ؟! فکر ها داشت مثل موریانه مغزم رو می خورد . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 عصبی بهش خیره میشم و دلم میخواست با همین شکم پاره و بخیه شده ام از جا بلند بشم و اتیشش بزنم . + معلومه کدوم قبرستونی هستی ؟! خسته و کوفته روی مبل میشینه و نفس عمیقی می‌کشه.. تمام صورتش عرق کرده بود و نفسش بالا نمی اومد - والا .. یکی دیگه میزاد. دهن ما صاف میشه ‌. ساکت بهش خیره میشم و هنوزم دنبال دلیلم .. - رفته بودم برای کار های شناسنامه... ببینم چی به چیه . کی به کیه . فواد خر کیه ؟! پخی میزنم زیر خنده و دست روی دهنم میزارم . + خفه شو سیمین ! حرف دهنتو‌ بفهم دیگه . آفتاب خورده به اون سرت چرت میگی .. نمی‌تونستی موبایل لعنتی ات رو جواب بدی ؟! پوکر بهم خیره میشه و انگار که با یک خر طرف هست ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
اونقدر کثیف و چندش بود که رغبت نمیکردم نگاهش کنم ولی مجبور شدم عقدش کنم... بهش گفته بودم فکر کردی کیییی دختره بدبخت ... ازش چندشم میشد و حتی نگاهش نمیکردم. شبا روی تخت پر قوم میخوابیدم و اون دختر روی زمین کنار تخت همه میدونستن ازدواجمون صوریه... تا اینکه یک روز وقتی از سر کار برگشتم مادرم روی پاش چایی ریخت بدو بدو برای معاینه‌اش بردمش ولی وقتی پوست مثل برفشو دیدم با کنجکاوی سر بلند کردم... چشمم توی یک جفت چشم کهربایی گره خورد باورم نمیشد این دختر همونیه که شش ماهه نگاهش نکردم.... https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66
مادر پشت در حمام تند تند به در حمام میکوبید. _ این دختره غربتی چش شد پندار؟ باز کن درو ببینم... ذلیل شه الهی... دست و پا چلفتی... نرگس رو بلند کردم و رو دست گرفتم. با حرص بیرون رفتم و گفتم: دفعه بعدی با زن من درست صحبت کن مامان... میریم اتاقمون لطفا مزاحم نشید... و جلوی چشم‌های مبهوت کل عمارت باهاش توی اتاق رفتم ولی همون شب اتفاقی افتاد که... ادامه‌اش اینجاست👇 https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66 🚫 این پارت صد در صد واقعیه و لینکش فقط بیست دقیقه اعتبار داره🚫
هر چه کردی با دلم را شعر کردم، روزِ حشر دفترِ اشعارِ ما، خود نامهٔ اعمالِ توست...💔