هدایت شده از گستردهبلک🖤
باز هم دست پر اومدم و جدیدترین و عاشقانه ترین رمان ارباب_رعیتی رو براتون آوردم🔥🔥
من عاصی ام...
دخترک لجبازی که در زیبایی بی مثال بودم...دست تقدیر منو به عمارتی برد که عروس خونبسش شدم!!
هیچکس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته تا اینکه مَلِک خان پسرای عمارت رو به صف کرد و گفت این دختر ارزونی شما از امروز من باهاش صنمی ندارم...باخنده ی کریهش لرزه به تنم انداخت!!
نگاههای کثیف مردهای دور و برم نشونه ی خوبی نبود با ترس و التماس لب زدم:
رحم کن ملک خان نزار بی آبر..و بشم.
بزار کنیزیتو بکنم ولی منو با این جماعت تنها نزار💦🔥
با صدای گوشخراشش خروشید:
صداتو ببر ضعیفه،، خونبس یعنی همین و تمام!!!
از میون جمعیت مردی فریاد کشید:
اول من میرم و...
دنبال ادامه شی؟؟بیا کانال زیر و این رمان واقعی ، هیجانی و ارباب_رعیتی رو که خونبسی دختری به اسمعاصی رو روایت میکنه دنبال👇👇
لینک موقته و تا چند ساعت دیگه حذف میشه🚯🔥🔥🚯
راستی توی کانالش همزمان دوتا رمان خونبسی جذاب و خفنمیزاره🔥💦
https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از گستردهبلک🖤
عاصی روایتگر زندگی دختری است که خودش رو فدای برادران و خواهرش میکنه و داوطلب میشه تا به خونبسی بره ولی خبر نداره مَلک خان چه خوابی براش دیده و میخواد...
بیا و این رمان زیبا رو که پر از عاشقانه های جذاب و بدون سا.نسوره توی کانال زیر رایگان دنبال کنید🚯🚯❌️👇
https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از گسترده الی
به من میگن ارباب!
مردی که از زن جماعت بیزاره و دخترهای خدمتکار جرات ندارن حتی از مقابلش در بیان.
یه روز که با افرادم سوار بر اسب از بالای تپه میگذشتیم، چشمم به دختر خدمتکاری افتاد که رفته بود از چشمه آب بیاره!
ولی به جای کار کردن، روسریش رو درآورده بود و با طنازی مشغول شونه کردن موهای بلند مشکیش شده بود!
برگشتم و دیدم تمام افرادم، محو دختره شدن!
از خشم به خودم لرزیدم!
دستور دادم گورشون رو گم کنن و برای تنبیه دختره، از تپه پایین رفتم!
دختره متوجه من نبود و همچنان که آواز میخوند، موهاش رو توی دست باد به رقص درآورده بود!
بهش رسیدم و تا به خودش بیاد، شلاقم رو بالا بردم و با تمام زورم بهش شلاق زدم!
تا بهش گفتم گیسهاش رو جمع کنه، من رو شناخت و پا به فرار گذاشت و من به تماشای دختری ایستادم که با موهای باز و بلند توی دشت میدوید و دلم رو با خودش میبرد!
چهرهاش رو ندیدم و بین خدمه دنبالش گشتم، ولی پیداش نکردم!
تا اینکه یه روز دختری رو دیدم که کنج عمارت، روی زخم پشتش مرهم میذاشت!
آهسته به سمتش رفتم...
https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنجاهچهار
عصبی بهش خیره میشم و دلم میخواست با همین شکم پاره و بخیه شده ام از جا بلند بشم و اتیشش بزنم .
+ معلومه کدوم قبرستونی هستی ؟!
خسته و کوفته روی مبل میشینه و نفس عمیقی میکشه..
تمام صورتش عرق کرده بود و نفسش بالا نمی اومد
- والا ..
یکی دیگه میزاد.
دهن ما صاف میشه .
ساکت بهش خیره میشم و هنوزم دنبال دلیلم ..
- رفته بودم برای کار های شناسنامه...
ببینم چی به چیه .
کی به کیه .
فواد خر کیه ؟!
پخی میزنم زیر خنده و دست روی دهنم میزارم .
+ خفه شو سیمین !
حرف دهنتو بفهم دیگه . آفتاب خورده به اون سرت چرت میگی ..
نمیتونستی موبایل لعنتی ات رو جواب بدی ؟!
پوکر بهم خیره میشه و انگار که با یک خر طرف هست ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
خواندن این سرگذشت به شدت توصیه می شود.
اسمم آلاست
داداشم سر یه جریان فوت کرد و زنش،بچه شو گذاشت پیش منو مامانم و رفت.
درس و زندگی رو ول کردم و مدام کار می کردم اما از یه جایی به بعد دیگه کم آوردم و هرچی هم کار می کردم خرج شیر خشک برادرزاده م و بدهی های داداشم و اجاره خونه در نمی اومد.
یه شب براد زاده م گرسنه بود هرچی التماس کردم بهش شیر خشک ندادن و من مجبور شدم به دوستم زنگ بزنم.
اما دوستم به بهونه ی اینکه کمکم کنه منو به خونه شون کشوند و گولم زد و اون شب🥲🥲
https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
ماجرای آلا یه سرگذشت عبرت آموزه که لازمه هر آدمی بخونه(این سرگذشت کاملا واقعیه🥲)
اون شب رفتم داروخونه و از خجالت صورتم رو پوشونده بودم.با صدایی که میلرزید گفتم:
_خانوم یه شیر خشک میدی؟
خانومه یه نگاه کرد بهم گفت
_بازم که تویی...برو دختر جون هنوز حساب قبلی هات مونده!بهش گفتم
_پو....لتو نخوردم که میگم میارم...بچه گرسنه ست تو خونه، خدا پیغمبر حالیته؟؟
نیشخندی زد و جواب داد:
_نه دختر جون....حالیم نیست.... تو فکر میکنی روی پیشونی ما چیزی نوشته،هر چند روز میای یه قوطی شیر خشک میگیری و میری....تو که عرضه نداشتی خرج بچه تو بدی بیخود کردی بچه آوردی برو وقت بقیه رو نگیر!
بفرما بیرون خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ،همونجورم گوشیم مدام زنگ میخورد.مامانم بود:
_آلا کجایی بچه از گشنگی مر..//د!
پیرزن بیگناه آخر عمری چه مصیبت ها میکشید.گفتم:
_زبونتو گاز بگیر مادر من خدانکنه... از پری خانوم یکی دو پیمونه بگیر با شیر خشک برمیگردم. مادرم گفت به خدا روم نمیشه ده بار ازش قرض کردیم از سر ناچاری زنگ زدم به دوستم جریانو گفتم اونم گفت بیا خونم کمکت میکنم ولی نمیدونستم که چه خوابی برام دیده وقتی رسیدم ....
https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
ادامه این داستان واقعی رو و تو کانال زیر بخونید اگر بدونید سرنوشت آلا چی شد شوکه میشید🥲🥲
رمانهای خانم فاطمه علیکرم👇
منتهای عشق فصل ۱ و ۲
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
اوج نفرت و زبان عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
تمام تو سهم من و یگانه
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
روزهای تاریک سپیده (ارباب رعیتی)
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کنار تو بودن زیباست
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
پرستار عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
سلام
عزیزم من دنبال رمان های خانم فاطمه علی کرم هستم.
چون شنیدم رمان هاشون بر اساس واقعیت هست خیلی علاقه دارم بخونم
میشه لطف کنید لینک رمان هاشون رو برام بفرستید؟
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کانال ثبت شده در #سایترسانهمحورِوزارتارشاد😳
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_369
درخواست پارت جدید کرده بودید و به اصرار شما یک پارت دیگه قرار دادیم ..
بخونید حتما تا پارت بعدی هم بزاریم
https://eitaa.com/joinchat/881526095C7bbaf0a839