💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
" پرستش "
#پارت_73
" پرستش "
نفس عمیقی میکشم و پشت میز میشینم..
با صدای باز شدن در ناخن رو کف دستهام میفشارم...
جلو میاد و من جرعت ندارم سرم رو بالا بیارم و نگاهش کنم..
مغرور بود..
کاش آنقدر غرور نداشت، اون وقت میتونستم هر کار برای ساختن زندگی ام کنم...
اما امیر علی نمیخواست...
اون از همون روز اول منو نخواسته بود..
_تا صبح قراره زل بزنی به میز..؟
از جا میپرم و پام محکم به صندلی میخوره...
چشم هام از شدت درد روی هم میذارم و دستم مشت میکنم..
با چشم هایی که از شدت درد خیس شدن زل میزنم بهش..
در بی حس ترین حالت ممکن مقابلم ایستاده و انگار با مجسمه رو به رو هست...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شصتپنج
با رسیدن فواد به سمتش میرم و لبخندی بهش میزنم..
+سلام فواد جان
_سلام
نگاه خیره ای به صورتم میندازه و لب میزنه..
_استرس داری؟! صورتت قرمز شده.
دستی به صورتم میکشم و لبخند زورکی میزنم..
+نه چیزی نیست.
درگیر غذا درست کردن بودم احتملا برای اون بوده..
اخمی میکنه و جلو میاد.
_استرس برات خوب نیست.
رنگ از صورتم میپره..
از چی حرف میزد..
حرصی میخندم و جواب میدم.
+برای چی؟!
_خودت میگی! هر وقت استرس میگیرم نفسم بند میاد
نفس راحتی میکشم و سری به نشونه مثبت تکون میدم..
سرش جلو میاره و کنار گوشم میبره..
نفسم توی سینه حبس میشه و چشم هام ناخودآگاه روی هم میاد
_مستانه! تو هر چییی هم که باشی تَهش انتخاب قلب منی. اونها به قَلب من باید احترام بزارن
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شصتشش
لبخند عمیقی میزنم و با قدر دانی بهش خیره میشم..
توی هر شرایطی به من ضعیف اعتماد به نفس میداد.
+دوستت دارم..
سری تکون میده و دستهاش بهم میکوبه..
_من جون میدم برا خودت و دستپخت لعنتی ات.
ازش فاصله میگیرم و نگاهی از آیینه به خودم ميندازم..
گوشه چشم هام چین و چروک های کوچکی داشت نمایان میشد و دو تار از موهای سرم سفید شده بود
از آیینه فاصله میگیرم و به سمت فواد میرم که توی آشپزخونه مشغول نگاه کردن به فواد میشم که در حال ناخونک زدن به غذاها بود
+نکن فواد! زشته.
سر بالا میاره و همونجور که سالاد سزار توی دهنش میزاره جواب میده.
_مستانه نمیشه زنگ بزنم بگم زودتر بیان؟!ضعف میکنم تا برسن..
میخندم.
+شکم پرست!
بلند داد میزنه..
_ من فقط تورو میپرستم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_73 " پرستش " نف
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_74
بغض سر گلوم گیر کرده بود و میترسیدم جلوی چشم هاش گریه کنم..
_دست و پا چلفتی هم که هستی...
از حجم گستاخی اش نفسم میره و لبهام شروع به لرزیدن میکنه..
از چه کسی هم توقع زندگی داشتم..
عقب میکشم..
تحمل بی احترامی رو نداشتم..
عقب میکشم و با چشم های سرخ زل میزنم به صورت بی احساسش..
صدام صاف میکنم و با جدیت لب میزنم..
+متاسفانه همین جوره... من گرسنه نیستم شما میتونید شام بخورید..
منتظر نمیمونم چیزی بگه و به سمت اتاق میرم...
بغضم هر لحظه تشدید میشه و با رسیدن به اتاق با صدای بلندی میشکنه..
در رو بهم میکوبم و پشت در میشینم...
چیکار باید میکردم با زندگی که برام ساخته بودن؟.
با این خونه که شبیه قفس بود... با امیر علی که مثل سنگ بود..
با پدر مادری که هیچ خبری ازشون نداشتم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
با بنر های واقعی رمان قانون عشق و پرستش عشق وارد چنل میشی..🙈❤️
خلاصه رمان #پرستشعشق
من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن...
اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع میکرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود...
محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم...
آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم...
دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که....
شروع رمان و پارت اول رمان👇🏻❤️🔥
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
خلاصه رمان #قانونعشق
من مستانه ام، دختر پرورشگاهی که هیچکس دوستش نداشت..
اما فواد، پسر پولداری که با پولش میتونست دنیا رو بخره عاشقم میشه...
پدرش شرط میزاره که اگر بیاد سمت من باید قید تمام ارثیه رو بزنه..
اون این کار رو میکنه و منو انتخاب میکنه..
اما شرط میزاره که هیچوقت نباید بچه دار بشیم بدون اینکه دلیلش رو بگه..
اما درست دو سال بعد ازدواج مون...
شروع رمان و پارت اول رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_75
" امیر علی "
چشم از در میگیرم...
ماتم برده بود و حسابی شکه بودم.
ناراحت شده بود...
اون هم خیلی زیاد..
هیچوفت توی عمرم ناز هیج دختری رو نکشیده بودم...
همیشه این دختر ها بودن که سمتم می اومدن..
اما پرستش؟!زیادی دلبر بود..
دلبری های ذاتی که هیچ کدوم نیاز به نقش بازی کردن هم نداشت..
از جا بلند میشم و به سمت گاز میرم..
گوشه ای از قلبم دلخوره...
از پرستش نه... از پدرم نه... از دنیا نه... بلکه که از خودم..
از خودم که اینجوری دل این دختر رو شکونده بودم...
اون بی تقصیر ترین آدم توی این اتفاقات بود..
درب قابلمه رو برمیدارم و با حس بو فسنجون، چشم هام ناخودآگاه روی هم میاد...
بوی غذاهای مامان رو میداد..
سیبک گلویم تکون میخوره و من بیش از پیش از خودم متنفر میشم که اینجوری ناراحتش کرده بودم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شصتهفت
با صدای در نَفس عمیقی میکشم و نگاهم به سمت فواد میبرم..
باز هم حالت تهوع بهم دست داده بود و فقط دعا میکردم امشب کار دستم نده..
فواد از جا بلند میشه و به سمت در میره...
با رسیدن به در به سمتم برمیگرده و لب میزنه
_اصلا استرس نداشته باش قربونت برم، باشه؟! من همه جوره پشتتم.
سری تکون میدم و از جا بلند میشم که فواد در رو باز میکنه..
پدر فواد با اخم کمرنگی داخل میاد و فواد رو در آغوش میکشه..
با دیدن مادر فواد هر چی تلاش برای فراموش کردن خاطرات بد انجام داده بودم از یادم میره...
این زن حسابی منو زَجر داد...
با جلو اومدن دستی از فکر و خیال بیرون میام و نگاهی به پدر فواد ميندازم..
دستش رو بین دستهام میگیرم و بوسه ای میزنم.
+سلام پدر جان.
_سلام عروس.
نفس عمیقی میکشم و نگاهی به مادر فواد ميندازم..
فواد رو در آغوش گرفته بود و با صدای بلند گریه میکرد..
محتویات معده ام در هم میپیچه و هر لحظه امکان داره بالا بیارم..
_الهی بمیرم برا پسرم. چی به سرت اومدهه؟! ارزشش رو داشت این بلا رو سر خودت آوردی.؟
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شصتهشت
پلک هام از شدت درد روی هم میاد و فواد به سختی مادرش عقب میزنه..
با صدایی که معلومه حسابی دلخور شده جواب میده..
+تمومش کن مامان! برای این حرفها اینجا نیدمدین..
مادرش به سمت من میاد و هر لحظه اخم هاش بیشتر توی هم میره..
دستش رو جلو میاره..
هر چقدر که تلاش میکنم نمیتونم دستش رو ببوسم..
این زن هزاران اَنگ به من زده بود که هر لحظه داغ دلم رو تازه تر میکرد..
دستم و به سمت دستش میبرم و دستش رو میفشارم..
+خیلی خوش اومدین!
سری تکون میده و به سمت مبل رَنگ و رو رفته مون میره..
میدونستم سخت بود براشون اینجا اومدن اما به خاطر فواد قبول کردن..
مادر فواد نگاهی به وضع زندگی میندازه و چینی به بینی اش میده..
خواهر هاش نیومده بودن؟!
اونها که مشکلی با ما نداشتند.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼