پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادپنج بخدا که با چشم میبینم چجور
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادشش
" مستانه "
نمیدونم چند ساعت گذشته اما زل زدم به اتاق خوابمون..
شاید که فواد بیرون بیاد و در آغوشم بگیره..
آرومم کنه و خوشحال باشه از بچه ای که داریم اما هیچ کدوم اتفاق نیوفتاد..
فواد از اتاق بیرون نیومد و چشم من به در خشک شد.
نفس عمیقی میکشم و اشک های روی صورتم رو پاک میکنم..
دستم روی شکمم میزارم و نفس عمیقی میکشم..
+الهی مامان قربونت بره. میدونم اونجور که باید از اومدنت خوشحال نشدیم اما قول میدیم همه جوره هواتو داشته باشیم.. هم من هم...
مکث میکنم و ادامه میدم.
+هم بابا فوادت!
نگاهی به شیشه های خورد شده اطرافم ميندازم و تمام فکرم درگیر فواده..
دستش خونریزی کرده بود..
میخوام از جا بلند شم و به سمت اتاق برم اما نمیتونم...
فواد جوری رفته بود که مشخص بود منتظر من نیست..
سرم و به دیوار تکیه میدم و چشم روی هم میزارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
من از خاطر نخواهم برد رنگ چشمهایت را
عسل فاسد نخواهد شد اگر صدسال هم باشد
- سیدسعید صاحبعلم
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_84
کلافه از جا بلند میشم و دور سر خودم میچرخم...
داشتم دیونه میشدم..
من دختر خونگی داشتم به دختر های خیابونی حسادت میکردم؟!
لعنت بهت امیر علی که منو با اونها مقایسه میکنی و خواب چشم رو از من میگیری..
بغض گلوم رو چنگ میزنه و کاش میتونستم ازش بپرسم اینجا جا نماز پیدا نمیشه؟!
دو روز بود که نماز هام رو نخونده بودم و همین به سردرگمی ام دامن میزد..
از اتاق بیرون میزنم و بی هدف به سمت اتاقش میرم..
امشب عقلم رو هم از دست داده بودم..
پشت در قرار میگیرم و حتی نمیدونم برای چی اینجا هستم.
دستم و بالا میارم و تقه ای به در میزنم..
صدایی نمیاد...
نفس عمیقی میکشم..
میخوام عقب بکشم که در باز میشه و امیر علی با رکابی جلوی در قرار میگیره...
هین بلندی میکشم و دست روی دهنم میزارم..
با شرم سرم رو پایین ميندازم..
خاک تو سرم که این وقت شب بی دلیل در اتاقش سبز شده بودم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادشش " مستانه " نمیدونم چند س
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادُهفت
وحشت زده از جا میپرم و نفس نفس میزنم..
خوابی که دیده بودم، حتی توی خواب هم نفسم رو بند آورده بود..
نگاهی به شیشه های روی زمین ریخته و قطره های خون ميندازم..
با یاد فواد ترسیده از جا بلند میشم و به سمت اتاق مشترک مون میرم..
هر کار میکردم با خودم کنار نمی اومدم تا این در رو بزنم...
انگار که با غریبه ای رو به رو بودم که هیچ آشنایی باهاش نداشتم..
مگه فواد تنها آدم زندگی ام نبود؟!
پس چرا نمیتونستم داخل اتاق مشترک مون برم؟!
انگار که از دیشب یک دیواز عمیق بین من و خودش قرار گرفته!
چشم روی هم میزارم و زیر لب صلواتی میفرستم..
در رو توی یک لحظه باز میکنم و داخل میشم!
چشم هام ترسیده باز میکنم که با جای خالی فواد مواجه میشم..
قلبم توی سینه میکوبه و دستم از روی دستگیره در میوفته!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_84 کلافه از جا بلند میشم و دور سر
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_85
کاش میتونستم فرار کنم و قبل اینکه سین جینم کنه به اتاقم برم..
_ چیه پرستش؟! امشب تا ما رو بد خواب نکنی ول کن نیستی؟!
دلخور سر پایین تر میبرم که سر روی صورتم خم میکنه..
نفس داغش روی صورتم خالی میکنه که شرمگین عقب میکشم.
_ خب حرف بزن دختر خوب...
+جانماز... جانماز میخوام..
ابروهاش بالا میپره و انگار حرف عجیبی شنیده لبهاش باز میمونه..
ثانیه ای فکر میکنه و در آخر لب میزنه..
_خب... اینجا نداریم... یعنی... صبح برات میگیرم...
نفس عمیقی میکشم..
نماز هم نمیخوند؟!
چیکار کرده بودی با من حاج بابا.!
_خب؟!
+هیچی..
میخواد در رو ببنده که سریع لب میزنم..
+من زشتم؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_85 کاش میتونستم فرار کنم و قبل این
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_86
با کج شدن گوشه لبش سرخ شده از خجالت دست روی صورتم میزارم..
خدا لعنتم کنه با این بی فکری هام..
تمام تلاشش رو میکنه نخنده اما نمیتونه و در آخر تک خنده ای میکنه...
دست میبره و دور دهنش میزاره تا مانع از خندیدن بشه
_ کی همچین حرفی زده؟!
وای که کاش زمین همین حالا دهن باز میکرد و منو توی خودش میکشید...
+میشه من برم اتاقم؟!
داشت میمرد از خنده و خدا میدونست که توی عمرم آنقدر خجالت نکشیده بودم.
سری به نشونه مثبت تکون میده که عقب میکشم و به سمت اتاقم پرواز میکنم...
به اتاق میرسم که صداش بلند میشه..
_در ضمن هرکی گفته یکم که هیچی، زیادی اشتباه میبینه...
پشت در میشیم و چشم روی هم میزارم..
قلبم توی دهنم بود و روح داشت از تنم جدا میشد..
نفس عمیقی میکشم و به سمت تخت میرم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿