«از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای! »
-قیصر امینپور
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادچهار سرش پایین میاد و خیره می
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادپنج
بخدا که با چشم میبینم چجوری کل وجودش به رعشه در میاد..
چشم هام از ترس روی هم میاد و منتظر سیلی از سمتشم..
اما هیچ واکنشی نشون نمیده..
چشم هام رو با وحشت از هم باز میکنم و زل میزنم به صورت بهت زده اش..
کاش بغلم کنی و از پدر شدنت خوشبحال بشی فواد..
هیچ چیز نمیگه و فرصت حرف زدن بهم میده..
+من حامله ام فواد...بچه ای از پوست و خون من و تو..
دستش بین دستهام میگیرم و نوازشش میکنم..
+ فواد... داری بابا...
دستش از دستم بیرون میاد..
منتظر واکنشی از سمتشم اما با شونه های افتاده به سمت اتاق مشترک مون میره و اجازه هیچ حرفی بهم نمیده..
چی شده بود؟!
چرا نمیتونستم فوادی که تموم وجودم بود رو درک کنم؟!
میتونست عربده بزنه..
فریاد بزنه و حتی دست روم بلند کنه اما نکرد...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
شما با بنر واقعی دو رمان زیر عضو شدید 😍
خلاصه دو رمان #پرستش_عشق و #قانون_عشق در پایین این پیام قرار گرفته
#خلاصه_پرستشِ_عشق
من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن...
اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع میکرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود...
محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم...
آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم...
دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که....
شروع رمان و پارت اول رمان👇🏻❤️🔥
- https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
#خلاصه_قانونِ_عشق
من مستانه ام، دختر پرورشگاهی که هیچکس دوستش نداشت..
اما فواد، پسر پولداری که با پولش میتونست دنیا رو بخره عاشقم میشه...
پدرش شرط میزاره که اگر بیاد سمت من باید قید تمام ارثیه رو بزنه..
اون این کار رو میکنه و منو انتخاب میکنه..
اما شرط میزاره که هیچوقت نباید بچه دار بشیم بدون اینکه دلیلش رو بگه..
اما درست دو سال بعد ازدواج مون...
شروع رمان و پارت اول رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادپنج بخدا که با چشم میبینم چجور
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادشش
" مستانه "
نمیدونم چند ساعت گذشته اما زل زدم به اتاق خوابمون..
شاید که فواد بیرون بیاد و در آغوشم بگیره..
آرومم کنه و خوشحال باشه از بچه ای که داریم اما هیچ کدوم اتفاق نیوفتاد..
فواد از اتاق بیرون نیومد و چشم من به در خشک شد.
نفس عمیقی میکشم و اشک های روی صورتم رو پاک میکنم..
دستم روی شکمم میزارم و نفس عمیقی میکشم..
+الهی مامان قربونت بره. میدونم اونجور که باید از اومدنت خوشحال نشدیم اما قول میدیم همه جوره هواتو داشته باشیم.. هم من هم...
مکث میکنم و ادامه میدم.
+هم بابا فوادت!
نگاهی به شیشه های خورد شده اطرافم ميندازم و تمام فکرم درگیر فواده..
دستش خونریزی کرده بود..
میخوام از جا بلند شم و به سمت اتاق برم اما نمیتونم...
فواد جوری رفته بود که مشخص بود منتظر من نیست..
سرم و به دیوار تکیه میدم و چشم روی هم میزارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
من از خاطر نخواهم برد رنگ چشمهایت را
عسل فاسد نخواهد شد اگر صدسال هم باشد
- سیدسعید صاحبعلم
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_84
کلافه از جا بلند میشم و دور سر خودم میچرخم...
داشتم دیونه میشدم..
من دختر خونگی داشتم به دختر های خیابونی حسادت میکردم؟!
لعنت بهت امیر علی که منو با اونها مقایسه میکنی و خواب چشم رو از من میگیری..
بغض گلوم رو چنگ میزنه و کاش میتونستم ازش بپرسم اینجا جا نماز پیدا نمیشه؟!
دو روز بود که نماز هام رو نخونده بودم و همین به سردرگمی ام دامن میزد..
از اتاق بیرون میزنم و بی هدف به سمت اتاقش میرم..
امشب عقلم رو هم از دست داده بودم..
پشت در قرار میگیرم و حتی نمیدونم برای چی اینجا هستم.
دستم و بالا میارم و تقه ای به در میزنم..
صدایی نمیاد...
نفس عمیقی میکشم..
میخوام عقب بکشم که در باز میشه و امیر علی با رکابی جلوی در قرار میگیره...
هین بلندی میکشم و دست روی دهنم میزارم..
با شرم سرم رو پایین ميندازم..
خاک تو سرم که این وقت شب بی دلیل در اتاقش سبز شده بودم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادشش " مستانه " نمیدونم چند س
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادُهفت
وحشت زده از جا میپرم و نفس نفس میزنم..
خوابی که دیده بودم، حتی توی خواب هم نفسم رو بند آورده بود..
نگاهی به شیشه های روی زمین ریخته و قطره های خون ميندازم..
با یاد فواد ترسیده از جا بلند میشم و به سمت اتاق مشترک مون میرم..
هر کار میکردم با خودم کنار نمی اومدم تا این در رو بزنم...
انگار که با غریبه ای رو به رو بودم که هیچ آشنایی باهاش نداشتم..
مگه فواد تنها آدم زندگی ام نبود؟!
پس چرا نمیتونستم داخل اتاق مشترک مون برم؟!
انگار که از دیشب یک دیواز عمیق بین من و خودش قرار گرفته!
چشم روی هم میزارم و زیر لب صلواتی میفرستم..
در رو توی یک لحظه باز میکنم و داخل میشم!
چشم هام ترسیده باز میکنم که با جای خالی فواد مواجه میشم..
قلبم توی سینه میکوبه و دستم از روی دستگیره در میوفته!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼