🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادسه
جیغ بلندی میکشم و میزنم زیر گریه...
_چی تو زندگی ما تغییر کرده که تو دیگه اون آدم قبل نیستیییییی...
زار میزنم..
از عمق وجود میلرزم و حاضرم همین حالا جون بدم و این شرایط رو نبینم...
جلو میاد..
با دستهایی که به خاطر شیشه خونی شده..
دستم به سمت دستش میبرم که دستش عقب میبره..
سرش جلو میاره و خیره میشه توی صورت گریونم..
_من... بچه... نمیخوام..
با عجز لب میزنم.
+فواد... تورو خدا...
_تورو خدا چی مستانههههه ههه؟ بچه میخوای؟!
دستم روی صورتم میزارم و بلند زار میزنم...
+نمیشه فواد! نمیشه..
دیگه نمیتونستم تحمل کنم..
کافیه هر چی موش و گربه بازیه..
حرف های سیمین توی گوشم میاد که همیشه میگفت مهم ترین حرف ها رو توی بدترین شرایط میزنی اما..
من داشتم از درون فرو میپاشیدمم
نفس نفس میزنه..
قطره های خون روی فرش میریزه و قرمزی خون هم به قرمزی چشم هاش نمیرسه..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادچهار
سرش پایین میاد و خیره میشه به صورتم.
دنبال علامت سوال های توی ذهنشه...
فواد لعنتی علامت سوال اصلی من نیستم..
تویی که به جای شوق پدر شدن قرار بود آوار بشی روی سرم
_چی.. نمیشه مستانه؟!
سر بالا میارم و بی حس زل میزنم به صورتش..
چشم های به رنگ خونش هیچ رنگی از عشق نداره..
تمام وجودش خشمه..
این خشم از چی هست؟؟
از این بچه توی شکمم؟
این بچه که آروم آروم بود. حتی منو اذیت هم نمیکرد
_چرا حرف نمیزنی ؟! چی داره باعث فاصله من و تو میشه..
نفس میگیرم و خشک لب میزنم.
+من حــامـله ام فواد
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_82
چشم میگیره و بی تفاوت شونه بالا میندازه..
متوجه بود چی میگه؟!
جلوی زن قانونی اش از دختر های اطرافش میگفت؟؟
فوق العاده بود..
باید میفهمید رفتارش اشتباه هست..
هر چی باشه، هر چقدر هم بی احساس باشم نسبت بهش بازم حداقل همخونه بودیم...
نفس عمیقی میکشم و مشغول بازی با غذام میشم...
باید بهش میگفتم میخوام پدر مادرم و ببینم..
من محال بود بدون اونها دووم بیارم و مطمعن بودم اونها هم حسابی آزار میبینن..
هر چقدر بی انصاف باشه هم نمیتونه به این اندازه منو آزار بده..
+من میخوام مادرمو ببینم...
سر بالا میاره..
ظرف غذاش تموم شده بود..
عقب میکشه و نفس عمیقی میکشه..
_ متوجهی که منو تو رو مجبور کردن به اینکه زن و شوهر باشیم؟!
سر تکون میدم..
از جا بلند میشه..
_پس بهتره بفهمن چه گندی به زندگی ما زدن...ممنون... خیلی وقت بود غذای خونگی نخورده بودم..
عقب میکشه و میخواد به سمت اتاقش بره که با عجز لب میزنم..
_من بدون اونها میمیرمم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_82 چشم میگیره و بی تفاوت شونه بالا
اوخ اوخ چه خبره 😂😔..
توی vip پارت 150 هستیم ❌😁
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل..
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
مَن آن بودَم که می گُفتَم
به هَر پُرسِش دوصَد پاسُخ؛
کُنون گَر نام مَن پُرسی جَوابَش را نمی دانَم!
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_83
برمیگرده..
نگاهی به چهره غم گرفته ام میندازه و لب میزنه..
_خودم پدر مادرت میشم..
لال میشم
خوش به حال دختر هایی که امیر علی قربون صدقه شون میرفت..
به سمت اتاقش میره...
شوکه شده بودم، به قدری که حتی قدرت کلامم را هم از دست داده بودم و نمیدونم چرا حتی معترض هم نبودم..
داشت با من چیکار میکرد؟!
وسط سردرگمی ام لبخند کجی گوشه لبم میشینه...
امیدوار بودم اینجا برآم خونه بشه و منم بشم خانوم خونه...
از جا بلند میشم و مشغول جمع کردن ظرف ها میشم...
ظرف ها رو توی سینک میزارم و به سمت اتاقم میرم..
اونقدر ذهنم درگیره که دست و دلم به کار هم نمیره..
وارد اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم..
امشب باهاش حرف زده بودم و خدا میدونست توی همین چند کلمه اش چه حرفهایی که نبود...
با همین چند کلمه کوتاهش نفوذ کرده بود در وجودم و خدا میدونست تا چه اندازه داشتم نسبت به دختر هایی که از اونها حرف میزد حسادت میکردم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
«از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای! »
-قیصر امینپور
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادچهار سرش پایین میاد و خیره می
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادپنج
بخدا که با چشم میبینم چجوری کل وجودش به رعشه در میاد..
چشم هام از ترس روی هم میاد و منتظر سیلی از سمتشم..
اما هیچ واکنشی نشون نمیده..
چشم هام رو با وحشت از هم باز میکنم و زل میزنم به صورت بهت زده اش..
کاش بغلم کنی و از پدر شدنت خوشبحال بشی فواد..
هیچ چیز نمیگه و فرصت حرف زدن بهم میده..
+من حامله ام فواد...بچه ای از پوست و خون من و تو..
دستش بین دستهام میگیرم و نوازشش میکنم..
+ فواد... داری بابا...
دستش از دستم بیرون میاد..
منتظر واکنشی از سمتشم اما با شونه های افتاده به سمت اتاق مشترک مون میره و اجازه هیچ حرفی بهم نمیده..
چی شده بود؟!
چرا نمیتونستم فوادی که تموم وجودم بود رو درک کنم؟!
میتونست عربده بزنه..
فریاد بزنه و حتی دست روم بلند کنه اما نکرد...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
شما با بنر واقعی دو رمان زیر عضو شدید 😍
خلاصه دو رمان #پرستش_عشق و #قانون_عشق در پایین این پیام قرار گرفته
#خلاصه_پرستشِ_عشق
من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن...
اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع میکرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود...
محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم...
آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم...
دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که....
شروع رمان و پارت اول رمان👇🏻❤️🔥
- https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
#خلاصه_قانونِ_عشق
من مستانه ام، دختر پرورشگاهی که هیچکس دوستش نداشت..
اما فواد، پسر پولداری که با پولش میتونست دنیا رو بخره عاشقم میشه...
پدرش شرط میزاره که اگر بیاد سمت من باید قید تمام ارثیه رو بزنه..
اون این کار رو میکنه و منو انتخاب میکنه..
اما شرط میزاره که هیچوقت نباید بچه دار بشیم بدون اینکه دلیلش رو بگه..
اما درست دو سال بعد ازدواج مون...
شروع رمان و پارت اول رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادپنج بخدا که با چشم میبینم چجور
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادشش
" مستانه "
نمیدونم چند ساعت گذشته اما زل زدم به اتاق خوابمون..
شاید که فواد بیرون بیاد و در آغوشم بگیره..
آرومم کنه و خوشحال باشه از بچه ای که داریم اما هیچ کدوم اتفاق نیوفتاد..
فواد از اتاق بیرون نیومد و چشم من به در خشک شد.
نفس عمیقی میکشم و اشک های روی صورتم رو پاک میکنم..
دستم روی شکمم میزارم و نفس عمیقی میکشم..
+الهی مامان قربونت بره. میدونم اونجور که باید از اومدنت خوشحال نشدیم اما قول میدیم همه جوره هواتو داشته باشیم.. هم من هم...
مکث میکنم و ادامه میدم.
+هم بابا فوادت!
نگاهی به شیشه های خورد شده اطرافم ميندازم و تمام فکرم درگیر فواده..
دستش خونریزی کرده بود..
میخوام از جا بلند شم و به سمت اتاق برم اما نمیتونم...
فواد جوری رفته بود که مشخص بود منتظر من نیست..
سرم و به دیوار تکیه میدم و چشم روی هم میزارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼