🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهاردهم
سرم را بین دستهام میگیرم که لب میزند..
_دردش چیه؟! میدونی چرا بچه نمیخواد؟!
بی جان جواب میدهم...
+نمیگه... هیچ وقت نگفت... یک بار که خیلی اصرار کردم تنها گفت که تا وقتی وضع مالی مون خوب نشه قرار نیست بچه ای بیاد..
سیمین نفس راحتی میکشد و با آسودگی جواب میدهد..
_خب... الان که خداروشکر وضع تون هم بد نیست... فواد میره سرکار و دستتون به دهنتون میرسه... مطمعن باش خوشحال میشه.. فقط توعه بی مغز بلد نیستی...خاک تو سرت بکنن با شوهر داریت...
بی توجه به مسخره بازی هاش با صدای لرزونی لب میزدم..
+صبح... صبح.. گفتم مگه منو دوست نداری؟! چرا ازم بچه نمیخوای؟! دیونه شد سیمین... بخدا که هیچ چیز نمیتونه اونو آنقدر به مرز جنون برسونه...
_حتما با این قیافه هم بهش گفتی نه؟!
حرصی لب میزنم
+کمتر چرت بگو سیمین... میبینی حالم خوب نیست
_جدی میگم خره... به منم بگن بچه میخوام با این قیافه و از این قیافههه، وحشت میکنم... چه برسه به فواد بیچاره
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پانزدهم
گیج لب میزنم
+یعنی بد بهش گفتم؟!
چینی به بینی اش میدهد و با صدای جدی لب میزند...
_بد نبوده... داغون بودههه..
+چیکار کنم سیمین...؟! بخدا که من مغزم دیگه کار نمیکنه...
دستم را میگیرد و لب میزند.
_از همون اول هم کار نمیکرد...
بی توجه به حرفش با سکوت بهش نگاه میکنم که منو پشت صندلی می نشاند و لب میزد..
_ الان خوشکلت میکنم... میری پیش آقا فواد و امشب فقط دلبرییییی...
لبخند کجی از حرفش میزنم و یاد حرف فواد میوفتم که همیشه میگفت " تو نفس کشیدنت هم برای من دلبریه"
_میفهمی چی میگم دیگه؟! صبح نیای اینجا بگی بهش گفتم اونم یکی خوابوند زیر گوشم..
جدی بهش نگاه میکنم که دیگر چیزی نمی گوید..
خوشم نمی آمد در مورد فواد اینگونه حرف بزند..
فواد، جانم بود...
مشغول میکاپ صورتم میشود و منم از خدا خواسته چشم هایم را روی هم میگذارم تا کمی آرام شوم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
دوست داشتن آدم ها را میتوان
از توجه آنها فهمید،
وگرنه
حرف را که
همه میتوانند بزنند.
پائولو کوئلیو
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شانزدهم
_فهمیدی چی گفتم دیگه؟!
بی حال بهش نگاه میکنم و سری تکون میدم...
_لعنتی عجب دافی هستی تو... فواد حق داره دیونه ات باشه.
لبخند کجی گوشه لبم میشیند..
نه از تعریف هایش...
بلکه از، اینکه فواد را دیوانه من میدانست...
اگر، روزی فواد من را رها میکرد دیوانه میشدم..
_ شب میری پیشش و خوب دلبری میکنی... لوند هم که شدی. فردا میریم آزمایش بدی.. اگه مطمعن شدیم اون وقت بهش میگیم...
سری تکون میدم و شالم را روی سرم می اندازم....
_فواد بگو کارت به کارت کنه...
حرصی بهش نگاه میکنم و در آخر با صدای گرفته ای لب میزنم
+من که بهت کارت دادم. خودت نگرفتی...
همون جور که مشغول جمع کردن وسایلش بود سری به نشونه منفی تکون میدهد
_اون که چیزی نیست قربونت... شیرینی بابا شدنش رو میگم...
با شنیدن این حرف، لبخند از روی لبهام ماسید و با نگاه گرفته ای لب میزنم..
+دعا کن کنار بیاد با این مسئله سیمین...
من رو به سمت در هُل میدهد و با اخم مصنوعی جواب میدهد.
_مجبوره قبول کنه... میخواد چیکارش کنه؟! میخواد سقطش کنه؟! اون فوادی که من میشناسم به یک مورچه هم آسیبی نمیرسونه، چه برسه به این بچه که نفس میکشه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
شما با بنر هایی جذب شدید که در پارت های آینده اتفاق خواهد افتاد..
خلاصه رمان #قانون_عشق
فواد، پسری جذاب و پولدار که به علت دلبستگی بیش از حد به مستانه، قید تمام ارثیه و پول پدرش را میزند و با مستانه ازدواج میکند...
آن هم به یک شرط...
شرطی کل زندگی شان را بهم میریزد...
پارت اول رمان مون 😌🌼
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
خلاصه رمان جذاب #پرستش_عشق
من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن...
اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع میکرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود...
محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم...
آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم...
دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که....
پارت اول این رمان هیجانی 😍🕊
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_33
با صدای زنگ موبایلم، سرم رو بالا آوردم و با دیدن شماره مهدی پوزخندی زدم...
موبایل رو روی بی صدا گذاشتم و از جا بلند شدم..
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به حاجی انداختم..
این چند روز برای اینکه کمتر گیر بده، سعی میکردم جلوی چشمش باشم...
_ فردا شب میخوام زنگ بزنم اسفندیاری ببینم جوابشون چیه.
نگاه بی حسی به حاجی انداختم و پسته ای از روی میز برداشتم...
+فکر نکنم مثبت باشه
_ صبح اسفندیاری رو دیدم. چیزی در مورد منفی بودن نظر دخترش نگفت...
خشک میشم...
بی حرف زل میزنم به حاجی و حس میکنم شقیقه هام از شدت عصبانیت نبض گرفته..
دستی به چشم هام میکشم و با صدای خش داری لب میزنم...
+یعنی چی..
_یعنی چی داره؟! امیر علی رفتی خاستگاری باید منتظر جوابش باشی... کجاش غیر قابل فهمه؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفدهم
نگاهی به سبزی پلو با ماهی انداختم و لبخند کجی روی لبهام نقش بست...
جانش به سبزی پلو با ماهی وصل بود...
نگاهی به لباسی که پوشیده بودم انداختم و نفس عمیقی کشیدم..
باید هر چه سریع تر، تا قبل از اینکه شکمم جلو بیاید موضوع را به فواد میگفتم..
با صدای در...
نفسم را بریده بریده بیرون میدهم و دستهایم را مشت میکنم تا مانع لرزشش شوم..
خدایا کمکم کن...
کمکم کن تا بتونم از هدیه ای که به من و فواد دادی به خوبی مراقبت کنم..
به سمتش برمیگردم و با دیدنم، نگاهش میلرزد..
خستگی از چشمانش میبارد.
جلو می آید و مقابلم می ایستد...
تکان خوردن سیبک گلویش را حس میکنم..
_خوشکل شدی...
خواستم چیزی بگم که دستم را میکشد و تنم را تنش میچسباند...
چشم هایش را روی هم میگذارد. عمیق بو میکشد...
عاشق بوی گل یاس بود و من این را از حفظ...
+خسته نباشی...
تو گلو میخندد و چشمهایش را باز میکند..
_دیگه خسته نیستم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفدهم نگاهی به سبزی پلو با ماهی ان
ممنون از توجه شما به رمان ها..
ممنون میشم توی نظرسنجی زیر شرکت کنید و حتما نظر خودتون رو نسبت به رمان اعلام کنید👇
https://EitaaBot.ir/poll/jftbnx
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هجدهم
روی پاشنه پاهایم می ایستم و چانه مَردم را میبوسم...
دستش دور کمرم حلقه میشود و سرش را به پیشانی ام میچسباند...
بو میکشد...
عمیق...
عطرم، کار خودش را کرده بود..
_یعنیا...خودت تَکی، جور همه کسایی که دورم نیستند رو میکشی...
آرام میخندم که دستش بالا می آید..
نفسم در سینه حبس میشود و قلبم از تپش می ایستد...
من هنوز هم، مثل روز اول روی نوازش های دستش حساس بودم..
دستم را روی دستش میگذارم و با ملایمت لب میزند...
+بهتر نیست اول شام بخوریم؟!
با بی میلی بهم خیره میشود که ادامه میدهم..
+سبزی پلو سرد بشه دیگه مزه نمیده...
تو گلو میخندد..
گوشه چشمش چین میخورد دستهایم را از پشت میگیرد..
سرش را جلو میآورد و مقابل صورتم میگیرد...
خیره در چشمان هیجان زده ام پچ میزند..
_چه خوابی دیدی برای من بی پدر مستانه؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼