پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_بیستدو اخم میکند.. عقب میکشد و نگ
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستسه
نگاه طوفانی اش باعث میشود قالب تهی کنم و با نگاه غمگینی به او خیره شوم.
_حتما باید گه بزنی تو اعصاب سگ صاحب من؟! بسه بابااااا...
به سمت در خروجی میرود که بی رمق لب میزنم..
+کجا میری فواد؟!
حرف گوش نمیکند و بیرون میزند..
.
همان جا فرود می آیم..
دلم میخواست برم...
جایی برم و چند روزی تنها بابت طوفان زندگی ام گریه کنم...
سر نبض گرفته ام را بین دستهام میگیرم و به گریه می افتم...
دستهای لرز گرفته ام را در هم حلقه میکنم و زل میزنم به فضا تاریک خانه...
خانه ای که روزی محل آرامش من بود و حالا شده بود آیینه دق کردن من...
روی سرامیک های سرد زمین دراز میکشم و چشم های خسته ام را روی هم میگذارم...
بی مادری باعث شده بود، تمام عمرم تلاش کنم تا هر وقت مادر شدم، مادر خوبی برای بچه ام باشم اما..
فواد کسی بود که باعث شد به خاطر او حتی حاضر شوم قید بچه را هم بزنم..
اما...
بخدا که این بچه دیگر دست من نبود..
چه باید میکردم؟؟
سقط کردن بچه؟!
محال ممکن بود..
من نمیتوانستم با عذاب وجدانش، یک عمر زندگی کنم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_37
تنفر داشتم...
همیشه از تخریب هایش متنفر بودم...
عصبی دستی به گردنم میکشم و با صدای گرفته ای لب میزنم..
+به هر حال تربیت شده خودتیم حاج صادق..
قفل میکنه...
مطمعنم قفل میکنه، چرا که دیگه صدای نفس هاش هم به گوش نمیرسه...
با صدایی که سعی در کنترلش داشت اما موفق نبود داد میزنه...
_خفه شو امیر... بخدا که خونت همین حالا هم برام حلاله.. حالا کارت به جایی رسیده که تو صورت من حرف مفت میزنی؟!
خفه خون میگیرم..
میترسیدم بلایی سرش بیاد و همین حالا سکته کنه..
چیزی نمیگم که با عجز لب میزنه..
_خدا لعنتت کنه امیر.. خدا لعنتت کنه که کثافت کاری هات جمع هم نمیشه
منتظر نموند چیزی بگم و تماس رو قطع کرد..
بی حال روی مبل نشستم و سرم بین دستهام گرفتم...
زندگی ام شبیه لجن زار شده بود...
با صدای زنگ موبایلم نگاهی بهش انداختم و با دیدن شماره سوگل عصبی تماس رو وصل کردم..
+چه مرگته؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
شما با بنر هایی جذب شدید که در پارت های آینده اتفاق خواهد افتاد..
خلاصه رمان #قانون_عشق
فواد، پسری جذاب و پولدار که به علت دلبستگی بیش از حد به مستانه، قید تمام ارثیه و پول پدرش را میزند و با مستانه ازدواج میکند...
آن هم به یک شرط...
شرطی کل زندگی شان را بهم میریزد...
پارت اول رمان مون 😌🌼
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
خلاصه رمان جذاب #پرستش_عشق
من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن...
اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع میکرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود...
محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم...
آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم...
دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که....
پارت اول این رمان هیجانی 😍🕊
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستچهار
از جا بلند میشوم و نگاهی به ساعت می اندازم..
2 و ده دقیقه رو نشون میده...
تا حالا سابقه نداشت فواد دور تر از ساعت 12 بیاد خونه..
ترسیده به سمت تلفنم میرم که صدای در بلند میشه...
نفس عمیقی میکشم و به سمتش برمیگردم...
با دیدنش، چیزی در درونم می جوشد...
جان بود او...،
نگاه سراسر بغض و گرفته ام را به او میدهم که به سمتم می آید..
مقابلم می ایستد و خیره نگاهش میکنم...
توقع هر حرفی را از او دارم اما...
او انگار روزه سکوت گرفته است و دنبال چیزی در صورتم هست که اینگونه من را می کاود..
+فو..
محکم در آغوشش فرو میروم..
مات میشوم..
نفس عمیقی میکشم و بو میکشم...
آخ فواد..
کاش راهی مقابلم بود..
راهی که تو را نگه دارم و این بچه را هم سقط نکنم...
من را عقب میکشد و خیره در چشمانم و با صدای عاجزی لب میزند..
_اذیتم نکن باشه؟! جون تو حالم خوب نیست..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستپنج
یخ میزند..
تمام وجودم میسوزد و گلویم تیر میکشد..
توقع هر حرفی را داشتم به جز این..
چه کرده بودم که اینگونه التماس میکرد.؟!
دستهایم را مشت میکنم و با صدای گرفته ای لب میزنم
+فواد؟!
سرش را عاجزانه روی شونه ام می گذارد و بی توجه به حرفم زمزمه میکند
_بریم بخوابیم؟!..
با نفس های عمیقم، مهر تایید را روی حرفش میزنم..
دستم را بین دستهایش میگیرد و با قدم های آرامی به سمت اتاق خواب مشترک مان میرود...
روی تخت دراز میکشد...
کنارش میخوابم و خیره نگاهش میکنم...
چشم هایش را روی هم میگذارد و دستم را بین دستهایش میگیرد..
خسته هست..
خیلی خسته..
چرا که نفس هایش به سرعت منظم میشود و به خواب میرود..
آرام میشود و نمیداند چه طوفانی کل وجودم را گرفته است...
قطره اشکی از گوشه چشمانم سُر میخورد...
ندیده بودم...
بخدا که هیج وقت، تا این اندازه او را شکسته ندیده بودم...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_بیستپنج یخ میزند.. تمام وجودم م
شروع شدددد
رمان قانون عشق بالاخره vip اش شروع شد...
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 الی 5 پارت داریم...
خبری از تبلیغ و پست های اضافه نیست و شبانه 4 پارت در چنل vip قرار میگیره..
اونجا خبری از سانسور نیست...
قیمت vip رمان قانون عشق 60 تومن هستش و با افزایش اختلاف این قیمت به 80 تومن تغییر میکنه.
برای عضویت در چنل vip به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_38
ماتش برد..
_ا.. امیر.. من سوگل هستما..
عصبی عربده زدم..
+هر سگی میخوای باش.. چی از جون زندگیم میخواین ها؟؟ بدبختم کردین دست بردار هم نیستین؟؟
با صدای بوق آزاد عصبی تلفن روی زمین انداختم و دستم روی سرم گذاشتم..
هیچ کار نمیتونستم بکنم..
کلافه از جا بلند شدم و دور سر خودم چرخیدم..
کاش دختر اسفندیاری قبول میکرد و خودش به پدر مادرش میگفت که مخالفه...
هر چند که با مخالفت اون هم فرقی نمیکرد و حاج صادق دختر دیگه ای رو برای من پیدا میکرد..
بی حوصله به سمت اشپز خونه خواب رفتم و قرص خواب رو برداشتم...
بهتر بود چند ساعت بخوابم تا حداقل بی خوابی بیشتر از این سگم نکنه...
قرص رو بالا انداختم و به سمت اتاقم رفتم...
با دیدن قاب عکس مامان و لبخندش نفس عمیقی کشیدم و لب زدم
+قربون خنده قشنگت برم من...
کاش بود..
کاش بود و نجاتم میداد از این برزخ..
میدونستم اون اگر بود، هر غلطی هم میکردم باز پشت من رو میگرفت
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿