eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
939 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دستی به چشم های اشکی ام میکشم و میبینم که چجوری زیر نگاه ریزش هستم... نگاهش ریز به ریز حرکاتم رو دنبال میکنه.. از ماشین پیاده میشم. عینکش روی چشم هاش میذاره و با صدای جدی لب میزنه.. _برو بالا. طبقه دوم اتاق 202 مادرت اونجا هست. من همینجا میمونم، تو هم زود برگرد باید یک سر بریم حجره حاجی.. سری تکون میدم و چادرم رو جمع میکنم.. به سمت بیمارستان میرم و داخل میشم.. به سمت اتاقی که گفته بود میرم و از شیشه کوچک روی در زُل میزنم به چهره رنگ پریده مادرم بغض گلومو چنگ میزنه و نگاهم به قرآن در دستش هست که چجوری در حال خوندنش هست.. بمیرم برای قلب مریضت مامان. در اتاق رو باز میکنم و با لبخند داخل میشم. +سلام قربونت برمممم. سرش بالا میاره و با دیدن من، قرآن روی پاهاش میوفته.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌دو سیمین از حرص نفس نفس میزنه و ب
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای آرومی لب میزنم. +سیمین؟! _جانم قربونت برم.. بخدا با خودت و بچه توی شکمت اینجوری نکن! بی توجه به حرفش ادامه میدم. + بهم گفت نمیتونه بچه دار بشه! سیمین ماتش میبره باز.. آب دهنش رو به سختی قورت میده و لبهاش شروع میکنه به لرزیدن... +ت.. تو قبول میکنی من کاری نکردم؟. دستم بین دستهاش میگیره و بوسه ای روی سرم میشونه.. _اره قربونت برم. مگه من میتونم به تو شک کنم؟! تو عزیز منی... +پس چرا فواد بهم شک کرد؟؟ مگه من عزیزش نبودم! سیمین داره دیونه میشه.. به چشم میبینم که چجوری همه وجودش داره میلرزه.. _بلند شو مستانه! بلند شو چند روز بریم خونه ما تا حالت بهتر بشه. بی حرف از جا بلند میشم.. خودمم دیگه نمیخواستم اینجا بمونم.. انگار که عکس های شکسته و لباس های روی زمین ریخته با تمسخر نگاهم می‌کردند. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_109 دستی به چشم های اشکی ام میکشم
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » میبینم که چجوری دستش میلرزه و چشم هاش تَر میشه.. _ دَردت به سرم دخترمممم. بمیرم برا زندگیت که تباه شد..بمیر..آخخخ.. با دیدن دستش به سمت قلبش میره ترسیده به سمتش میرم و کنارش قرار میگیرم.. توی آغوش میگیرمش و نفس عمیقی میکشم. بو میکشم. بوی مادرانه اش، آرامش به جانم میزنه. +تورو خدا آروم باش مامان.. تورو به جون علی آروم باش.. بخدا برات خوب نیست.. صدای گریه اش بلند میشه.. _چی داری میگی پرستشش، منو اون پدرت بیچاره ات کردیممم. خونه خراب شدی تا آخر عمر. بمیرم... اتیش میگیره جانم از دردی که میکشه.. باید تظاهر میکردم. به دوست داشتن امیر، به عاشق بودن امیر به زندگی خوبمون... + چرا خودت اذیت میکنی؟؟ من از زندگیم راضیم. بخت که راضیم.. سر بالا میاره و امیدوار زل میزنه به چهره غَم گرفته ام _ راست میگی پرستش؟! جون مادر راست میگی؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌سه با صدای آرومی لب میزنم. +سیمی
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاه سراسر غمگینی به خانه ام ميندازم. یعنی برمیگشتم؟! فواد دنبالم می اومد؟! با این فکر سمت سیمین برمیگردم و با صدایی که از شدت ترس میلرزید لب میزنم +م.. من نمیام سیمین! سیمین ساکم روی زمین میزاره و لب میزنه. _چرا؟! میخوای اینجا بمونی چیکار؟ پیش اون مردک بی غیر.ت که هر چی از دهنش در میاد بار تو میکنه؟! دستهای لرزونم توی هم جمع میکنم و ساکم از روی زمین برمیدارم. +اگه نیومد دنبالم چی؟! نه! تو برو سیمین من میخوام همینجا بمونم... سیمین لبهاش توی هم جمع میکنه و نفس عمیقی میکشه.. _باشه قربونت برم.. من اذیتت نمیکنم.. ولی تورو قرآن هر کاری خواستی انجام بدی به اون تو دلی ات هم فکر کن. اون الان نفس میکشه و همه چیز حس میکنه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
639.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شایدهم‌زمان داریم‌به‌هم‌فکرمیکنیم...!
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » جانم پَر پَر می‌زند برای اینکه بشینم و بگم که چه به سرم آورده پسر حاج صادق اما حالش خوب نبود. اگر درد زندگی من را هم تحمل می‌کرد قلبش دیگر طاقت نمی آورد و کار دستش میداد.. +اره مامان. پسر خوبیه.. اذیتم نمیکنه و هَوامو هم داره. زهی خیال باطل. این حرف ها زیادی برای امیر علی بزرگ بود چشم از من میگیره و قرآن رو میبوسه و روی میز قرار میده. صدایش بغض داره _من که میدونم اینا رو برای دل من میگی ولی باشه مادر.. دستش روی سرم میزاره.. سرم روی پاهاش میذارم و نفس عمیقی میکشم... دستش روی سرم به نوازش در میاد. درست مثل قدیم. همان وقت هایی که دلم می‌گرفت و اینجوری آروم میشدم.. _هَوای مردتو داشته باش پرستشم.. یکم سخته دلش رو به دست بیاری ولی اگه دلش رو به دست بیاری کوه نمیتونه تکونش بده. چشم میبندم. کاش میتونستم تا آخر عمرم همینجا بمونم. _ اگه گاهی بد اخلاقی میکنه، دلتو میکشونه تو کوتاه بیا. اون خودش بعدا از دلت در میاره... براش آشپزی کن.. غذاهای تو هر آدمی رو عاشق خودش میکنه... میدونی رمان دیگه این نویسنده حسابی ترکونده؟. بزن روی لینک زیر پارت اولو بخون https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
چخبره توی چنل vip پرستش عشق 😵‍💫🙊 پارت 230 هستیم اونجا یعنی بیشتر 120 تا اختلاف 😃😃 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جهت عضویت در چنل vip مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_111 جانم پَر پَر می‌زند برای اینکه
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ازش جدا میشم و چادرم روی سرم درست میکنم.. لبخندی به چهره ام میزنه و سعی میکنه غمش رو پنهان کنه.. _هر وقت تونستی بیا به دیدنم.. منه مادر رو زیاد چشم انتظار نزار.. چیکار باید میکردم تا اشکم جاری نشه؟! بند بند وجودم داشت از هم جدا میشد و هر کدام دوست داشت جایی باشد.. قسمتی پیش مامان.. قسمتی پیش بابا و حتی قسمتی پیش امیرعلی مغرور. +حتما مامان... ولی.. ولی من باید الان برم.. امیر علی پایینه. _چرا بالا نیومد؟! سری به نشونه منفی تکون میدم که لبخند غمگینی میزنه.. _ولی من میدونم. از روی مَنه مادر خجالت کشید.. عاجز لب میزنم.. +دعا کن مهرم به دلش بیوفته مامان. دست هاش بالا میاره و بالاخره اشک هام جاری میشه.. قلبم داشت از درد می‌ترکید. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هممون نیاز داریم یه بار تو عمرمون با کسی آشنا بشیم که وقتی مشغول مرتب کردن کلمات برای گفتن حسمون هستیم بگه ادامه نده، می‌دونم چی می‌خوای بگی؛ کسی که بعد اشتباهاتمون بگه معذرت خواهی نکن، می‌فهمم چی شده؛ کسی که موقع قایم کردن ناراحتیمون سریع بفهمه؛ کسی که بعد دیدن تاریک ترین قسمتای وجودمون باز هم مارو بخواد؛ همه ی ما نیاز داریم فقط یه بار تو عمرمون کسی رو داشته باشیم که بیشتر از خودمون بشناستمون و تو هر شرایطی کنارمون بمونه. (:🌱
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌چهار نگاه سراسر غمگینی به خانه ا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حتی از بچه توی شکمم هم دلگیر بودم. اون باعث شده بود کار منو فواد به اینجا بکشه.. مگه گناه من چی بود که اینجوری باید عذاب می‌کشیدم؟! نفس عمیقی میکشم و سر تکون میدم.. سیمین پر استرس از خونه بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده با رفتنش حس میکنم سقف خونه روی سرم خراب میشه.. نفسم تنگ بود.. بی حرف به سمت اتاق مشترکمون میرم... نگاهی به تخت ميندازم.. این تخت شاهد تمام غم ها... شادی ها... دلنگرانی های من و فواد بود.. روی تخت دراز میکشم که بوی عطر فواد بینی مو پر میکنه... آخ که داشتم میمردم برای دوباره همون شکلی دیدنش.. چند وقت بود زندگی مون رنگ نداشت؟! از وقتی حامله شدم؟! نه. از وقتی فواد فهمید، جهنم ساخته بود برام... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_111 جانم پَر پَر می‌زند برای اینکه
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ازش جدا میشم و چادرم روی سرم درست میکنم.. لبخندی به چهره ام میزنه و سعی میکنه غمش رو پنهان کنه.. _هر وقت تونستی بیا به دیدنم.. منه مادر رو زیاد چشم انتظار نزار.. چیکار باید میکردم تا اشکم جاری نشه؟! بند بند وجودم داشت از هم جدا میشد و هر کدام دوست داشت جایی باشد.. قسمتی پیش مامان.. قسمتی پیش بابا و حتی قسمتی پیش امیرعلی مغرور. +حتما مامان... ولی.. ولی من باید الان برم.. امیر علی پایینه. _چرا بالا نیومد؟! سری به نشونه منفی تکون میدم که لبخند غمگینی میزنه.. _ولی من میدونم. از روی مَنه مادر خجالت کشید.. عاجز لب میزنم.. +دعا کن مهرم به دلش بیوفته مامان. دست هاش بالا میاره و بالاخره اشک هام جاری میشه.. قلبم داشت از درد می‌ترکید. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿