🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_129
"پرستش "
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم به چیزی فکر نکنم..
اخر شب چجوری باید توی این آپارتمان سَر میکردم..
اونم با فوبیا تنهایی توی شبی که من داشتم..
یعنی یک لحظه هم به من فکر نکرد؟!
بی حوصله نگاهی به موبایلم که امیر علی گرفته بود ميندازم..
شماره عَلی رو حفظ بودم.
موبایل رو برداشتم و نفس عمیقی میکشم.
نمیدونستم امیر علی چه واکنشی نشون میده اما اهمیتی نداشت.
مگه اون به من فکر میکرد که من بخوام بهش اهمیت بدم؟!
شماره اش رو میگیرم و منتظر میمونم جواب بده.
_بله؟!
بغض کرده لب میزنم
+ داداش!
چند ثانیه مکث میکنه و در آخر صدای بهت زده اش بلند میشه..
_پرستش تویی؟! چی شده؟! اون عوضی بلایی سرت آورده؟!
بغضم با هر حرفش تشدید میشه و راه نفس کشیدنم رو گرفته..
نگرانی اش بیشتر میشه...
_چرا چیزی نمیگییییی؟! بخدا که میکشم این بی وجدانووووو
+نه!
ساکت میشه..
دستی به صورت اشکی ام میکشم و با صدای مظلومی لب میزنم.
+فقط دلم برات تنگ شده بود زنگ زدم باهات حرف بزنم..
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫.
باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده.
جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_129 "پرستش " نفس عمیقی میکشم و سع
تخفیف گذاشتیم براتون 😃.
اونم چه تخفیفی😍.
به علت افزایش اختلاف چنل اصلی و چنل vip قراره قیمت رو به 95 ببریم..
اما شما میتونین امروز تا ساعت 12 شب با قیمت 80 خریداری کنید 🤝😅
هر کس قصد عضویت داره سریع تر اقدام کنه.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
هدایت شده از مسجد حضرت قائم(عج)
28.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏮 کمک به خانوادهای که فقط سختی نصیبشان شده
پدر و مادر این خانه سالهاست با درد و بیماری زندگی میکنند؛ مادر با قلبی بیمار، پدر با روماتیسم شدید، و دختری که معلولیت ذهنی و جسمی دارد و نیاز به مراقبت دائم. این خانوادهی آبرودار، هیچ درآمدی ندارند و حالا به جایی رسیدهاند که حتی یخچال و لباسشویی هم در خانه ندارند. برای خیلیها اینها وسایل عادی خانه است؛ بیایید کمک کنیم این پدر و مادر پیر، کمی سبکتر نفس بکشند.
نیت#عام کنید تا اگه خدا خواست و مبلغ جمع شد، مازادش خرج فرهنگی، معرفی و سایر هزینههای خیریه بشه؛ امور خیریه مسجد حضرت قائم(عج)👇
●
5041721113821434●
380700010002212351634001🏮اطلاعات بیشتر: @mehr_baraan
روایت این خانواده واقعاً دلآزاره
با یه کمک هرچند کوچک، میتونیم بخشی از سختی زندگیشون رو سبک کنیم. همراهی شما میتونه امیدی دوباره براشون بسازه🌱
یکی از معتبرترین خیریههای مناطق محروم کشور؛ مجموعه و مسجد حضرت قائم(عج) هست؛ حتما فعالیتهاشون رو دنبال کنید.
اطلاعات بیشتر و ارتباط با خیریه👇
https://eitaa.com/joinchat/2846883849Cbf3af7a7e9
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_130
با صدای گرفته ای جواب میده..
_به من دروغ نگو پرستش! آدرس اونجا رو داری؟! میام دنبالت میبرمت جایی که دستش هم بهت نرسه...
چرا از امیر علی دیو ساخته بودند؟؟ نکنه واقعا همینی بود که بقیه میدیدند؟!
پس چرا هر چی اذیتم میکرد من چیزی نمیدیدم؟!
+بخدا مشکل ندارم! اذیتم نمیکنه. تازه صبح رفتم مامان رو دیدم..
نفس راحتی میکشه..
صداش تا این سمت میاد...
چه عذابی رو تحمل میکرد؟
_ جون داداش حالت خوبه؟!
جون خودش رو قسم خورده بود؟!
حالم که خوب نبود، بود؟!
+خوب میشم داداش! نگران من نباش..
_هر وقت، توی هر شرایطی گیر کردی کافیه یک زنگ به من بزنی. سر و ته این پسرهه رو یکی میکنم
میخندم..
فکر کردن به اینکه سر و تَه امیر علی یکی بشه واقعا خنده دار بود..
+کاری نداری داداش؟! من باید برم.
_برو به سلامت. مواظب خودتم باش..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_131
" امیر علی "
داخل میشم و صدای اهنگ و بوی تُند چشم هام از شدت سردرد روی هم میاره...
دستم توی جیبم میبرم و بی حرف به جمعیت خیره میشم.
مهمونی های هاتف سراسر لجن بود..
اگر مطمعن نبودم لادن اینجاست، محال بود پا اینجا بزارم..
_سلام داداش!
سر میچرخونم و میلاد رو میبینم..
لبخند کجی روی لبهام نقش میگیره.
_ تو که اینجاها پیدات نمیشد، مخصوصا مهمونی های هاتف.
تنها لبخندی میزنم و چیزی نمیگم..
نوشیدنی رو به سمتم میگیره و لب میزنه..
_بخور، حالت خوب میشه.
بی حرف لیوانی برمیدارم و همه رو سَر میکشم..
+لادن رو ندیدی؟!
_هنوز نیومده فکر کنم! ولی حتما پیداش میشه...
سری تکون میدم و پشت اولین میز میشینم..
فقط یک سوال داشتم!
چرا؟!
وقتی خودش میخواست و رضایت داشت گَند زد به ابرو و زندگی من و این بلا رو سرم آورد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_132
_ امیر!
سرم بالا میارم و مهدی رو میبینم.
با دیدنش پوزخندی گوشه لبم نقش میگیره..
+ توام اینجاها پیدات میشه؟! پاستوریزه تر این حرفایی. نمیترسی گیر بیوفتی؟!
کلافه دستی به پیشونی اش میکشه و کنارم میشینه.
معلومه زیاده روی کرده.
_ انقدر کینه ای نباش امیر. اون روز حالم خوب نبود!
سرم رو سمت دیگه ای میچرخونم..
_آقا اصلا من خَر. خوبه؟!
لبهام توی هم جمع میشه تا نخندم..
_ببخش جون امیر. دارم میگم که غلط زیادی کردم...
سمتش برمیگردم و سری تکون میدم.
+باشه توام. حالت خوب نیست صبح میفهمی چیا گفتی..
دستی پشت شونه ام میندازه و میخنده.
_سَر تو یکی هشیار، هشیارم
بی حرف لیوان دیگه برمیدارم که لب میزنه..
_خبری از سوگل نداری!
ابروهام بالا میپره..
+ با سوگل چیکار داری؟! اون مهمونی نمیاد.
شونه ای بالا میندازه..
_کاری ندارم باهاش. آخرین بار که دیدمش با خودت بود..
بی حوصله جواب میدم
+ منم بعد تو ندیدمش. یعنی سراغی ازش نگرفتم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿