پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_144 مقابلش میشیم و زل میزنم به چهره
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_145
+بلند شو پرستش. دیر وقته!
وحشت زده دستم چنگ میزنه.
_نمیخوام.
+یعنی چی نمیخوای؟! میخوای تا صبح بشینی اینجا؟!
سری به نشونه منفی تکون میده و لب باز میکنه.
_نه.. من.. من.. میخوام بیام تو اتاق تو!
از حرفش خنده ام میگیره..
لبهام توی هم جمع میکنم که مشت آرومی به قفسه سینه ام میزنه..
_ نخند! فقط میترسم..
سری تکون میدم و از جا بلند میشم..
+باشه! بیا اتاق من.. فقط یه چیزی...
از جا بلند میشه و سوالی بهم نگاه میکنه..
_ چی!!
لبخند شیطونی میزنم و لب باز میکنم.
+اتاق من تختش دو نفرس..
چند ثانیه گیج بهم خیره میشه و در آخر رنگ صورتش در لحظه قرمز میشه..
با خجالت لب میزنه..
_واقعا که!
میخندم و از اتاق بیرون میزنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدبیست نفس عمیقی میکشم و مردد د
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیستیک
وحشت زده توی صورتش میکوبه.
_یا فاطمه زهرا.
دستم مشت میکنم و بی حس بهش خیره میشم..
فریبا ترسیده بیرون میاد و نگاهی بهم میندازه.
_یاخدا داداش! دستتت
جلو میرم و سعی میکنم ارومشون کنم.
هیچ حوصله جواب دادن نداشتم.
+چرا آشوب میکنید؟! چیزی نیست لیوان توی دستم شکست.
مامان چشم های اشکی اش رو بالا میاره و یک نفس لب میزنه.
_زنت کو؟!
مامان هیچ وقت براش مهم نبود مستانه کجاست..
الان هم میترسید!
میترسید بلایی سرش آورده باشم.
+خونه!
نگاهی به چشم هام میندازه که سرم سمت دیگه ای میچرخونم.
از چشم هام میتونست همه چیز رو بخونه.
+تا صبح میخواین همین جا نگهم دارید؟!
فریبا دست مامان میگیره
_بیا داخل داداش! خیلی کار خوبی کردی اومدی..
نفس عمیقی میکشم که مامان با صدای عصبی رو به فریبا لب میزنه.
_برو باند بیار دست داداشت رو ببند.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_145 +بلند شو پرستش. دیر وقته! وحشت
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_146
تی شرت رو از تن بیرون میارم و نفس عمیقی میکشم..
وسط تابستون بود و هوا جهنم شده بود..
نفس عمیقی میکشم و در تراس رو باز میکنم..
روی تخت دراز میکشم و زل میزنم به در تا پرستش داخل بیاد..
با داخل اومدنش گیج به پتو و بالش دستش زل میزنم..
+اینا چیه دیگه؟!
یکی دستاش بالا میاره و لب میزنه..
_این پتو!
اون یکی دستش بالا میاره و ادامه میده.
_اینم بالش.
پوکر بهش خیره میشم..
+خب ک چی؟! میخوای رو زمین بخوابی؟
سری به نشونه مثبت تکون میده که بی حس لب میزنم.
+شرمنده، من نمیتونم بزارم روی زمین بخوابی. خودمم بخوام روی زمین بخوابم صبح گردن و کمرم گرفته...
خمیازه ای میکشم
+پس یا بیا روی این تخت بخواب یا برو اتاقت!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدبیستیک وحشت زده توی صورتش میکوبه
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیستدو
نگاهی به دست باند پیچی شده ام ميندازم و نفس عمیقی میکشم.
مامان و فریبا توی اشپز خونه داشتن پچ پچ میکردن و از همینجا هم میتونستم بفهمم چی میگن!
اومدن من به اینجا براشون عجیب بود..
_داداش، مستانه رو هم میاوردی!
نفس عمیقی میکشم و مثل همیشه پشتش در میام.
+چفدر هم که رفتار شما باهاش خوبه! همون بمونه خونه حداقل میدونم کسی تیکه و کنایه بارش نمیکنه.
فریبا خجالت زده ساکت میشه و با شرم به مامان نگاهی میندازه.
مامان جلو میاد و لیوان شربت روی میز میزاره.
_انقدر دلخور نباش از خانواده ات! تو میدونی ما راضی به وصلت تو و اون دخترهه نبودیم.
جان میداد اگر اسم مستانه از دهانش بیرون می اومد.
_هرچند که هنوز هم فکر میکنم تو با اون دختره بدبخت شدی.
ساکت میشم.
برخلاف همیشه که آشوب بپا میکردم این دفعه هرکار کردم نتونستم چیزی بگم..
دستم روی پام مشت میشه و نفس تندی میکشم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
چی بگم از غوغایی که توی vip مون به راه افتاده 🙈🥰...
عزیزای دلم توی vip پارت ۳۰۰ رو هم رد کردیم 😌🤯
قرارع افزایش قیمت بزنیم ولی شما قشنگا میتونید فعلا زمان رو به مبلغ قبل یعنی ۸۵ هزار تومن خریداری کنید😬🤫..
جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش تون رو به آیدی زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
بسمرب حق♥️✨ #خلاصه_پرستشِ_عشق من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن..
سلام قشنگا 😌🙋♀.
خوش اومدید به چنل خودتون .
شما با بنر های عضو شدید که یا در رمان اتفاق افتاده یا در آینده اتفاق می افته 😵🥰.
پس بزن روی پیوستن و رمان قشنگ مون رو شروع کن 🙃😉
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_147
مردد بهم خیره میشه که روی پهلو درآز میکشم و دقیق تر خیره میشم بهش.
+دوتا آدم عاقلیم پرستش! نترس، تا خودت نخوای انگشتم هم بهت نمیخوره..
خودمم میدونستم دارم چرت میگم..
سرم داغ شده بود و چیزی نمیفهمیدم..
بالش و پتو رو گوشه دیوار میزاره و به سمت تخت میاد.
+میخوای با روسری بخوابی؟!
سری به نشونه منفی تکون داد و روسری اش رو از سر برداشت..
نفس عمیقی کشیدم و چشم روی هم گذاشتم..
عطر گل یاس هوش از سرم برد..
موهای فرش را بالای سر جمع کرد و با کش بست.
+میشه دیگه روسری نپوشی توی خونه؟
پرستش با خجالت بهم نگاه میکنه و چیزی نمیگه.
ادامه میدم.
+اینجوری قشنگ تره!درضمن تو زن منی..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿