eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
960 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » _الان نمیتونی؟! نفس عمیقی میکشه و چشم هاش بی حرف روی هم میزاره. + اونی که نمیخواد من نیستم.. چشم میبنده و اجازه حرفی بهم نمیده.. نفس عمیقی میکشم و ارنجم روی چشم هام میزارم.. حقیقت محض بود! قصد داشتم تکلیفش را مشخص کنم، تکلیف خودم مشخص شده بود.. حق با پرستش بود! کسی که نمیخواست زندگی کنه من نبودم.. اون به خاطر من قید خانواده اش رو هم زده بود.. فردا باید میرفتم سراغ رضا! رسیدی از لادن داشتم بابت چک هایی که براش پاس کرده بودم توی دوستی مون رو برداشته بود و دیگه هیچ چیز ازش نداشتم.. شقیقه هام از شدت حماقتی که داشتم تیر میکشه! من برای بودن با لادن سنگ تموم گذاشته بودم و اون تموم وجودم رو به نابودی کشیده بود.. حق با پرستش بود. نمیتونستم بپذیرمش.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
خدا ازهرچیزی‌ که قراره‌ باهاش‌ روبرو بشی‌ بزرگتره❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍🌸
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " با صدای اذان موبایل از جا بلند میشم و نگاهی به اطراف ميندازم.. با دیدن تخت امیر علی و امیر علی که کنارم خوابیده بود گونه هام سرخ میشه.. دیشب از وحشت و ترسی که کشیده بودم حتی به کارهایی که میکردم هم فکر نمیکردم. هنوز هم باورش برام سخت بود که اون دختر ربطی به امیر علی نداشته باشه. نفس عمیقی میکشم و از روی تخت بلند میشم... از اتاق بیرون میرم و با دیدن تاریکی خونه ترسیده نفس عمیقی میکشم.. باید به امیر علی میگفتم شب ها لامپ بیرون روشن بزاره. به سمت آشپزخونه میرم و لامپ روشن میکنم. لیوان آبی پر میکنم و آب رو سر میکشم.. _پرستش! ترسیده جیغی میکشم و لیوان از دستم رها میشه.. به سمت امیر علی برمیگردم و با وحشت بهش نگاه میکنم. اونم از کار من متعجبه و بهت زده بهم خیرس! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست‌دو نگاهی به دست باند پیچی شد
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از جا بلند میشم و به سمت اتاقم میرم. میدونستم کسی دست بهش نزده.. پسر آخر این خونه بودن همچین مزایایی رو هم داشت! +من میخوام یکم استراحت کنم. کسی صدام نزنه. مامان ترسیده صلوات میفرسته و دیگه چیزی نمیگه. به سمت اتاق میرم و در رو باز میکنم. بادیدن اتاق لبخند کجی روی لبهام میشینه. اولین بار مستانه رو اینجا بو.سیدم در رو قفل میکنم و روی تخت دراز میکشم. موبایلم رو از جیبم بیرون میارم و روشنش میکنم که عکس مستانه یالا میاد با عجز چشم هام روی هم میاد. وارد گالری میشم و نگاهی به فیلم ها ميندازم متعجب به فیلمی که نمیدونستم از کجا داخل گالری ام اومده بود ميندازم.. کلیک میکنم و فیلم شروع به پخش شدن میکنه _خببببب! امروز قراره برای آقا فواد بد اخلاق مریض غذا درست کنیممم قلبم شروع به تپیدن میکنه و دستم روی صورت خندونش میشینه. لبخند کجی روی لبهام میشینه و گوشه چشم هام چین میخوره! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
برای خودت اهمیت قائل شو گاهی وقتا لازمه بیشتر از هر کسِ دیگه‌ای به فکر خودت باشی . . .👩🏻‍🦳🤍
به نام خالق حق:)
[ بعضی وقتا خارج شدن از یک گروه، پاک کردن یک برنامه، جواب ندادن به یک پیام؛ میشه مهربون بودن با خودمون، میشه آرامش ..🤍✨ ]
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_150 " پرستش " با صدای اذان موبایل
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهش به سمت شیشه شکسته های روی زمین میره.. _تو اینجا چیکار میکنی؟! بهت زده بهش خیره میشم. چی داشت میگفت برای خودش؟! یعنی چی اینجا چیکار میکنی... +چی میگی امیر علی؟! یعنی چی اینجا چیکار میکنی؟! اذون گفته اومدم نماز بخونم تو ب.. قدمی به سمتش برمیدارم که پام روی شیشه شکسته ها میره و صدای فریادم بلند میشه... امیر علی ترسیده به سمتم میاد و نگاهی بهم میندازه.. _لعنتی! جلوی چشمت هم نمیتونی نگاه کنی؟! داغون شد پااات از شدت درد نفسم بالا نمیاد چه برسه به اینکه بخوام جواب امیر علی رو بدم که توی این شرایط هم حق به جانب هست.. نگاهی به خون های ریخته شده روی زمین ميندازم و ترسیده چشم هام روی هم میزارم... _پات بیار بالا.. +ن... نمیتونم.. بی توجه به من روی زمین میشینه و کمی پام رو بالا میاره.. دستش به سمت زخم کف پام میبره که صدای فریادم بلند میشه.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿