🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_191
_ اره!
نفسم رو با ضرب بیرون میدم و به سمت تخت میرم.
بالشم گوشه تخت میزارم و دراز میکشم..
نگاه خیره اش رو حس میکنم اما سعی میکنم توجهی نکنم.
حرکتم برای اون که هیچی حتی برای خودمم تعجب برانگیز بود.
برای امشب ظرفیتم پر شده بود.
دیگه محال بود بتونم بیشتر از این جلو برم...
روسری ام رو از سر برمیدارم و مشغول باز کردن گیس موهام میشم..
_میشه اونا رو باز نکنی؟؟
دستم همونجا خشک میشه..
نکنه از اینکه اینجا بودم راضی نبود.
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و برمیگردم و نگاهی به چشم های خیره اش ميندازم..
نگاهش خاص بود.
+چ.. چرا؟؟
نفس عمیقی میکشه و چشم روی میزاره..
_چون تا صبح خواب رو ازم میگیره
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_191 _ اره! نفسم رو با ضرب بیرون مید
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_192
حس میکنم گونه هام رنگ میگیره و همونجا موهام رها میکنم...
زیر پتو میخزم و پتو روی سرم میکشم...
وای که داشتم میمرم از خجالت..
اگه مقابلم خواب نبود از شدت خجالت فریاد میزنم...
با صدای خنده اش پتو از روی سرم میکشم و گیج زل میزنم بهش.
آرنجش روی چشم هاش گذاشته و میخنده..
حالا که چشم هاش بسته بود میتونستم راحت نگاهش کنم.
نگاه خیره ای به لبخندش ميندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه.
دستش برمیداره که لب میزنم.
+چیزی خنده داشت؟؟
دست جلو میاره و لپم میکشه..
مات و مبهوت بهش خیرم و حتی نمیتونم چیزی بگم.
_دختر تو چرا انقد خجالتی هستییییی! لپات قرمز شدههه
وای که داشتم میمردم از شرم..
کاش امشب تموم میشد...
روی پهلو میچرخم و زمزمه میکنم.
+م.. من میخوام بخوابم!
باز هم صدای خنده اش بلند میشه که چشم هام محکم روی هم فشار میدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_193
" امیر علی "
از جا بلند میشم و نگاهی به چهره غرق حواب پرستش ميندازم.
لبخند کجی گوشه لبم میشینه!
حال دلم خوب بود وقتی بیدار میشدم و اینجوری کنار خودم میدیدمش..
آرامشی که بهم میداد حتی با عمیق ترین قرص های آرامش بخش هم نداشتم..
توی خودش جمع شده بود و موهاش پریشون اطرافش ریخته شده بود!
نفس عمیقی میکشم و چشم ازش میگیرم.
دیشب وقتی اومد و خواست کنارم بخوابه از ته دل میخواستم ببوسمش...
امروز تکلیف رضا و اون لادن بی همه چیز مشخص میکردم..
توی خونه من اومده بودن؟!
همون جایی که زنم زندگی میکرد و ممکن بود با هر وضعی باشه؟!
با این فکر رگ گردنم متورم میشه
میترسیدم شب دیر برسم و باز هم پرستش بترسه...
موبایلم روشن میکنم و پیامکی برای پرستش میفرستم.
" اگه شب دیر اومدم زنگ بزن به مادرت تا بیاد پیشت. آدرس رو از نگهبان پایین بگیر"
لباسهامو میپوشم و نگاهی به تقویم روی میز ميندازم..
با دیدن تاریخ اخم هام توی هم میره..
دستی توی موهام میکشم و از خونه بیرون میزنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
تازه از بیرون اومده بودم و داشتم لباس عوض میکردم که صدای باز شدن در اتاق اومد فکرکردم مامانمه ولی وقتی سرمو بالااوردم و امیرعلی رو دیدم جا خوردم.
اونم شوکه بود!
ازخجالت گر گرفتم و بهش توپیدم :
_بهت در زدن یاد ندادن؟
به خودش اومد و گفت :
_یاد دادن ولی نگفتن واسه وارد شدن به اتاق زنتم در بزن.
اولین باری بود که منو زن خودش
می دونست و چقدر این حرف برام شیرین بود ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
_چه زنی؟
اومد سمتم از نزدیکی بهش می ترسیدم بااسترس عقب رفتم که خوردم به دیوار ، نردیک تر اومد و ....
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
سرگذشت واقعی🔥😍
من گندمم! ۱۶سالمه! خوشگل ترین دختر فامیل بودم ولی به اجبار بابام به عقد سرگرد مغروری در اومدم که نیم نگاه هم خرجم نمی کرد ! منم واسه انتقام با دلبری کاری کردم که ...
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
همه بهم میگفتن آرامش حِیف تو که با یکی از این پسرهای روستا ازدواج کنی اما من دیگه خسته شده بودم و واقعا دلم میخواست زودتر شوهر کنم و برم سر خونه زندگیم😔❤️🩹
هر روز برام خواستگار میومد ولی هرکدوم یه عیب و ایرادی داشتن دیگه کم کم ناامید شده بودم؛ حس میکردم برام دعا گرفتن و وقتی کم کم همه همین حرف رو پشت سرم گفتن با خودم عهد بستم قید ازدواج رو بزنم 😔
تا یه روز که یه ماشین مدل بالا وارد جاده ی روستا شد.همون موقع همه با هیجان خبر رو به گوش هم رسوندن به خیال اینکه توریست گردشگری هست شونه بالا انداختم اما اون زن مستقیم به سمت خونه ی ما اومد و با چهره ای سرد و جدی من رو برای برادر شوهرش خواستگاری کرد همه به قدری خوشحال شدن که اصلا کسی نظر منو نپرسید و من بدون اینکه داماد و ببینم عقدش شدم تا شب عروسی که تور رو بالا زدم و با دیدن مردی که تو جایگاه داماد بود بلند جیغ زدم خواستم پا به فرار بذارم که مو دستم و گرفت و کشید و کنار گوشم غرید:
بگیر بتمرگ که حسابی باهات کار دارم...😰👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/3434545184C221d774acd
سرگذشت واقعی دختری که زندگیش تبدیل به جهنم شده😱