eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
952 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تازه از بیرون اومده بودم و داشتم لباس عوض میکردم که صدای باز شدن در اتاق اومد فکرکردم مامانمه ولی وقتی سرمو بالااوردم و امیرعلی رو دیدم جا خوردم. اونم شوکه بود! ازخجالت گر گرفتم و بهش توپیدم : _بهت در زدن یاد ندادن؟ به خودش اومد و گفت : _یاد دادن ولی نگفتن واسه وارد شدن به اتاق زنتم در بزن. اولین باری بود که منو زن خودش می دونست و چقدر این حرف برام شیرین بود ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: _چه زنی؟ اومد سمتم از نزدیکی بهش می ترسیدم بااسترس عقب رفتم که خوردم به دیوار ، نردیک تر اومد و .... https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f سرگذشت واقعی🔥😍
من گندمم! ۱۶سالمه! خوشگل ترین دختر فامیل بودم ولی به اجبار بابام به عقد سرگرد مغروری در اومدم که نیم نگاه هم خرجم نمی کرد ! منم واسه انتقام با دلبری کاری کردم که ... https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
همه بهم میگفتن آرامش حِیف تو که با یکی از این پسرهای روستا ازدواج کنی اما من دیگه خسته شده بودم و واقعا دلم میخواست زودتر شوهر کنم و برم سر خونه زندگیم😔❤️‍🩹 هر روز برام خواستگار میومد ولی هرکدوم یه عیب و ایرادی داشتن دیگه کم کم ناامید شده بودم؛ حس میکردم برام دعا گرفتن و وقتی کم کم همه همین حرف رو پشت سرم گفتن با خودم عهد بستم قید ازدواج رو بزنم 😔 تا یه روز که یه ماشین مدل بالا وارد جاده ی روستا شد.همون موقع همه با هیجان خبر رو به گوش هم رسوندن به خیال اینکه توریست گردشگری هست شونه بالا انداختم اما اون زن مستقیم به سمت خونه ی ما اومد و با چهره ای سرد و جدی من رو برای برادر شوهرش خواستگاری کرد همه به قدری خوشحال شدن که اصلا کسی نظر منو نپرسید و من بدون اینکه داماد و ببینم عقدش شدم تا شب عروسی که تور رو بالا زدم و با دیدن مردی که تو جایگاه داماد بود بلند جیغ زدم خواستم پا به فرار بذارم که مو دستم و گرفت و کشید و کنار گوشم غرید: بگیر بتمرگ که حسابی باهات کار دارم...😰👇🔥 https://eitaa.com/joinchat/3434545184C221d774acd سرگذشت واقعی دختری که زندگیش تبدیل به جهنم شده😱
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی به شرکت ميندازم و پوزخندی روی لبهام میشینه.. عوضی.. با دزدی و بالا کشیدن پول مردم به کجاها رسیده بود.. تنها چیزی که می‌شد ازش فهمید رضا برای روستا های اطراف همون لحجه اش بود.. از ماشین پیاده میشم و کتم رو تن میکنم داخل شرکت میشم و منشی با دیدنم از جا بلند میشه. پوزخندی روی لبهام میشینه! _ سلام جناب خیلی خوش اومدید! +با رضا مولایی کار دارم. لبخند کجی روی لبهاش میشینه و جواب میده.. _جناب مهندس الان جلس.. +به جناب مهندس تون بگو امیرعلی مظفری اومده. ساکت میشه و چیزی نمیگه! انگار متوجه هست که حوصله بحث باهاش رو ندارم. به سمت اتاق میره و داخل میشه که پشت سرش وارد میشم.. نگاهی به رصا ميندازم و با دیدنش پشت میز و تنها پوزخندی میزنم. +مگس پروندن مهندس تون جلسه حساب میشه؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » منشی مقنعه اش رو درست میکنه و میخواد چیزی بگه که صدای رضا بلند میشه... _شما بفرما بیرون خانم. منشی بی حرف بیرون میره که رضا از جا بلند میشه و با لبخند به سمتم میاد.. _کجایی تو مرد مومن... جلو میاد و ادامه میده.. _چند بار خواستم بهت زنگ بزنم حسابی کم پید... یقه اش رو میچسبم و به دیوار میکوبمش.. +ولی تو حسابی تو زندگی من پیدایی و موس موس میکنی.. همینجا بزنم گردنتو بشکنم کی جلومو میگیره؟! رضا وحشت زده بهم خیره اس و دست بالا میاره تا یقه لباسش رو آزاد کنه که با صدای بلند تری داد میزنم.. + کثافت بی وجدان تو میدونستی نگهبانی لادن رو میشناسه و میزاره بیاد باهاش اومدی بالا؟! باز هم وحشت زده بهم خیره اس و داره نفس کم میاره که توی صورتش عربده میزنم + زن من توی اون خونه بوده بی غی*رتتتتتت رنگ از صورتش میپره و عصبانیت من بیشتر میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » صورتم جلو میبرم و توی صورتش میغرم.. + اومدی برا رسید لادن؟! خاک بر سر پاستوریزه ات.. رهاش میکنم که به سرفه میوفته و دستی به گلوش میکشه.. _ چی میگی تو دیونه؟! حالیته چی زر زر میکنی؟! رسید چیه... لادن چیه بلند عربده میزنم. + زنم دیدتت اشغااااللل با یاد اون شب نفسم از شدت درد میره.. مشتم بالا میارم و محکم توی صورتش میکوبم که صدای عربده اش بلند میشه... _ گ*ه خوردی رفتی توی خونه ای که زن من اونجاسسسسسس دست به صورت خونی اش میگیره و در باز میشه و منشی جیغی از ترس میکشه.. رضا به سختی لب میزنه. _گمشو بیرون! در بسته میشه و صداش به سختی بلند میشه. _نمیدونستم زن توی اون خونس! وقتی یاد تنهایی پرستش توی اون شب میوفتم خون جلوی چشمهام رو میگیره.. +لادن نشسته زیرپات نه؟. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 عضو چنل vip مون شدید ؟!😱 اونجا پارت ۴۵۰ رو هم رد کردیممم🙈 اگر بدونید زندگی امیرعلی و پرستش به کجا کشیده شدهههه😢. - توی vip بیشتر از ۲۵۰ پارت جلوتریییییم به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم . اما یه خبر خوبببببب🤭. فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه.. اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده . -جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 عضو چنل vip مون شدید ؟!😱 اونجا پارت ۴۵۰ رو هم رد کردیممم🙈 اگر بدونید زندگی امیرعلی و پرستش به کجا کشیده شدهههه😢. - توی vip بیشتر از ۲۵۰ پارت جلوتریییییم به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم . اما یه خبر خوبببببب🤭. فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه.. اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده . -جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید @ellahe_banoo