پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_191 _ اره! نفسم رو با ضرب بیرون مید
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_192
حس میکنم گونه هام رنگ میگیره و همونجا موهام رها میکنم...
زیر پتو میخزم و پتو روی سرم میکشم...
وای که داشتم میمرم از خجالت..
اگه مقابلم خواب نبود از شدت خجالت فریاد میزنم...
با صدای خنده اش پتو از روی سرم میکشم و گیج زل میزنم بهش.
آرنجش روی چشم هاش گذاشته و میخنده..
حالا که چشم هاش بسته بود میتونستم راحت نگاهش کنم.
نگاه خیره ای به لبخندش ميندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه.
دستش برمیداره که لب میزنم.
+چیزی خنده داشت؟؟
دست جلو میاره و لپم میکشه..
مات و مبهوت بهش خیرم و حتی نمیتونم چیزی بگم.
_دختر تو چرا انقد خجالتی هستییییی! لپات قرمز شدههه
وای که داشتم میمردم از شرم..
کاش امشب تموم میشد...
روی پهلو میچرخم و زمزمه میکنم.
+م.. من میخوام بخوابم!
باز هم صدای خنده اش بلند میشه که چشم هام محکم روی هم فشار میدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_193
" امیر علی "
از جا بلند میشم و نگاهی به چهره غرق حواب پرستش ميندازم.
لبخند کجی گوشه لبم میشینه!
حال دلم خوب بود وقتی بیدار میشدم و اینجوری کنار خودم میدیدمش..
آرامشی که بهم میداد حتی با عمیق ترین قرص های آرامش بخش هم نداشتم..
توی خودش جمع شده بود و موهاش پریشون اطرافش ریخته شده بود!
نفس عمیقی میکشم و چشم ازش میگیرم.
دیشب وقتی اومد و خواست کنارم بخوابه از ته دل میخواستم ببوسمش...
امروز تکلیف رضا و اون لادن بی همه چیز مشخص میکردم..
توی خونه من اومده بودن؟!
همون جایی که زنم زندگی میکرد و ممکن بود با هر وضعی باشه؟!
با این فکر رگ گردنم متورم میشه
میترسیدم شب دیر برسم و باز هم پرستش بترسه...
موبایلم روشن میکنم و پیامکی برای پرستش میفرستم.
" اگه شب دیر اومدم زنگ بزن به مادرت تا بیاد پیشت. آدرس رو از نگهبان پایین بگیر"
لباسهامو میپوشم و نگاهی به تقویم روی میز ميندازم..
با دیدن تاریخ اخم هام توی هم میره..
دستی توی موهام میکشم و از خونه بیرون میزنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
تازه از بیرون اومده بودم و داشتم لباس عوض میکردم که صدای باز شدن در اتاق اومد فکرکردم مامانمه ولی وقتی سرمو بالااوردم و امیرعلی رو دیدم جا خوردم.
اونم شوکه بود!
ازخجالت گر گرفتم و بهش توپیدم :
_بهت در زدن یاد ندادن؟
به خودش اومد و گفت :
_یاد دادن ولی نگفتن واسه وارد شدن به اتاق زنتم در بزن.
اولین باری بود که منو زن خودش
می دونست و چقدر این حرف برام شیرین بود ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
_چه زنی؟
اومد سمتم از نزدیکی بهش می ترسیدم بااسترس عقب رفتم که خوردم به دیوار ، نردیک تر اومد و ....
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
سرگذشت واقعی🔥😍
من گندمم! ۱۶سالمه! خوشگل ترین دختر فامیل بودم ولی به اجبار بابام به عقد سرگرد مغروری در اومدم که نیم نگاه هم خرجم نمی کرد ! منم واسه انتقام با دلبری کاری کردم که ...
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
همه بهم میگفتن آرامش حِیف تو که با یکی از این پسرهای روستا ازدواج کنی اما من دیگه خسته شده بودم و واقعا دلم میخواست زودتر شوهر کنم و برم سر خونه زندگیم😔❤️🩹
هر روز برام خواستگار میومد ولی هرکدوم یه عیب و ایرادی داشتن دیگه کم کم ناامید شده بودم؛ حس میکردم برام دعا گرفتن و وقتی کم کم همه همین حرف رو پشت سرم گفتن با خودم عهد بستم قید ازدواج رو بزنم 😔
تا یه روز که یه ماشین مدل بالا وارد جاده ی روستا شد.همون موقع همه با هیجان خبر رو به گوش هم رسوندن به خیال اینکه توریست گردشگری هست شونه بالا انداختم اما اون زن مستقیم به سمت خونه ی ما اومد و با چهره ای سرد و جدی من رو برای برادر شوهرش خواستگاری کرد همه به قدری خوشحال شدن که اصلا کسی نظر منو نپرسید و من بدون اینکه داماد و ببینم عقدش شدم تا شب عروسی که تور رو بالا زدم و با دیدن مردی که تو جایگاه داماد بود بلند جیغ زدم خواستم پا به فرار بذارم که مو دستم و گرفت و کشید و کنار گوشم غرید:
بگیر بتمرگ که حسابی باهات کار دارم...😰👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/3434545184C221d774acd
سرگذشت واقعی دختری که زندگیش تبدیل به جهنم شده😱
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_194
نگاهی به شرکت ميندازم و پوزخندی روی لبهام میشینه..
عوضی..
با دزدی و بالا کشیدن پول مردم به کجاها رسیده بود..
تنها چیزی که میشد ازش فهمید رضا برای روستا های اطراف همون لحجه اش بود..
از ماشین پیاده میشم و کتم رو تن میکنم
داخل شرکت میشم و منشی با دیدنم از جا بلند میشه.
پوزخندی روی لبهام میشینه!
_ سلام جناب خیلی خوش اومدید!
+با رضا مولایی کار دارم.
لبخند کجی روی لبهاش میشینه و جواب میده..
_جناب مهندس الان جلس..
+به جناب مهندس تون بگو امیرعلی مظفری اومده.
ساکت میشه و چیزی نمیگه!
انگار متوجه هست که حوصله بحث باهاش رو ندارم.
به سمت اتاق میره و داخل میشه که پشت سرش وارد میشم..
نگاهی به رصا ميندازم و با دیدنش پشت میز و تنها پوزخندی میزنم.
+مگس پروندن مهندس تون جلسه حساب میشه؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿