🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_207
" پرستش "
پوست گوشه دستم رو میکنم و از درد چشم هام روی هم میاد...
لعنتی!
به خون افتاده بود..
دلم شور میزد از نبود امیر علی..
ساعت از ده و نیم هم گذشته بود و جدا از ترس و وحشتی که به جونم می افتاد...
هیچ دید مثبتی به دیر اومدن هاش نداشتم...
شوهرم بود بالاخره!
هیچ دلم میخواست یک مشت آدمی که حتی بویی از انسانیت نبردن دوره اش کنند
با صدای در از جا میپرم و ترسیده به در خیره میشم..
امیر علی داخل میشه که وحشت زده به سمتش میرم و مقابلش قرار میگیرم..
+داشتم سکته میکردم!
میخنده.
بی جون و خسته..
وحشت از وجودم پر میکشه و لبخند کجی روی لبهام میشینه.
_ انقدر از تنهایی توی شب میترسی؟!
تند و بی فکر لب میزنم
+ بیشتر از نبود تو میترسم!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_208
تازه به خودم میام و میفهمم چی گفتم!
نفس عمیقی میکشم و خجالت زده سر پایین ميندازم که صدای خنده اش بلند میشه.
_که اینطوررررر
با خجالت لبم بین دندون هام میگیرم و نفسم رو با شرم بیرون میدم..
+چ.. چایی بیارم؟!
باز هم میخنده و لب میزنه.
_بیار عزیزم بیار!
بی حرف به سمت آشپزخونه پرواز میکنم
وای که دیگه محال بود قبول کنه از تنهایی میترسم..
امیر علی خدای اعتماد به نفس بود و حرف های بی فکر من بدترش میکرد..
با حرص پام روی زمین میکوبم و به سمت سماور میرم..
نفس عمیقی میکشم و استکان های چایی توی سینی میذارم
از آشپزخونه بیرون میرم و میبینمش که روی مبل مقابل تی وی نشسته..
+نمیخوای بگی کجا بودی؟؟
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
تخفیف زدیم براتون 🙈👌
اونجا پارت ۴۵۰ رو هم رد کردیممم🙈
اگر بدونید زندگی امیرعلی و پرستش به کجا کشیده شدهههه😢.
- توی vip بیشتر از ۲۵۰ پارت جلوتریییییم
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
قراره مبلغ vip رو به ۱۰۰ تومن بالا ببریم ولی فعلا توی تخفیفیم ...
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ 87 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدچهلچهار
روی تخت دراز میکشم و ارنجم روی چشم هام میزارم.
داشتم فرار میکردم از تمام غم وغصه هایی که سراغم میومد.
طاقت تحمل غم و غصه رو داشتم ولی تحمل دوری مستانه رو نه ..
+ میدونی درد چیه؟! دیگه مشکل من و مستانه بچه نیست... مشکل اعتماد از بین رفته هست...
چشم باز میکنم و حرفی که خیلی وقت بود روی دلم مونده بود رو به زبون میارم...
+درد اینجاس که مستانه لعنتی سه ماه تموم به من نگفت حامله اس و داشت برنامه ریزی میکرد... چرا نگفت بهم؟! چون بچه من نبوده! چون میترسید قبولش نکنم!
ساعد هنوز هم نمیتونه اتفاقات دو ساعت پیش درک کنه.
_فعلا بلند شو بیا پایین! همه نگران شدن..
+نمیام.. بگو مریضه.. بگو حالش خوب نیست..
اصرار نمیکنه!
میدونست وقتی میگم نمیام محال بود برم..
از جا بلند میشه و برگه روی میز میزاره...
حتی فکرش هم نمیکرد برادر بزرگش همچین اتفاقی افتاده باشه براش!
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدچهلپنج
" مستانه "
درست یک هفته از مرخص شدنم میگذشت و به اصرار های سیمین باز هم خونه خودشون اومده بودم.
سخت بود برام اما جای دیگه ای نداشتم..
سیمین خیلی تلاش میکرد منو هم وارد کار کنه و شروع کنم به میکاپ اما هیچ جوره دست و دلم به کار کردن نمی رفت.
کل وجودم غم بود.
غم از دست دادن زندگی عاشقانه ام.
غم بی رحم شدن فواد لعنتی که حتی توی این ده روز یک بار هم سراغم رو نگرفته بود.
اون که میدونست هیچکس رو ندارم!
هر کس نمیدونست اون که مطمعن بود..
با صدای در از جا بلند میشم که سیمین اشاره ای بهم میکنه.
_تو نمیخواد بیای! خودم میرم.
رفاقت رو که هیچ..
سیمین خواهری رو در حقم تموم کرده بود.
از روزی که مرخص شده بودم حتی نگذاشته بود دست به هیچ چیز بزنم و همه کار ها رو خودش انجام میداد.
شرمنده اش بودم و حتی خجالت میکشیدم چیزی بگم.
به سمتم میاد و برگه ای توی دستشه!
متعجب لب میزنه.
_برای تو آوردن!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدچهلپنج " مستانه " درست یک هفت
وای واییییی.
اگه بدونید توی vip قانون عشق چخبرههه.
به نظرتون چی آوردن برای مستانه ؟
اونجا ۱۵۰ پارت جلوتریم و چیزی تا پایان رمان باقی نمونده ...
- جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۰ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش تون رو به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_209
" امیر علی "
نگاهی به چهره ترسونش ميندازم و چایی رو برمیدارم.
+رفتم به حساب آدم هایی که وارد خونه ام شدند برسم!
_دخترهه یا پسره؟!
نگاهم به سمتش میچرخه و با دیدن چهره اش بلند میزنم زیر خنده..
لیوان چایی روی میز میزارم و دستی به صورتم میکشم.
+عجیب شدیا!
با خجالت بهم خیره میشه و موهاش پشت گوشش میزنه..
نگاهم به سمت موهاش میره..
لبخند کجی میزنم و اشاره ای بهش میکنم.
+اینجوری قشنگ تری!
مات و مبهوت بهم خیره میشه که ادامه میدم
+ به حساب جفتشون!
_امیر علی..
+بله!
نفس عمیقی میکشه و لب میزنه.
_م... مگه اینجا نگهبان نداره... خب.. خب چجوری اومدند بالا؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛