eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 روی تخت دراز میکشم و ارنجم روی چشم هام میزارم. داشتم فرار میکردم از تمام غم وغصه هایی که سراغم میومد. طاقت تحمل غم و غصه رو داشتم ولی تحمل دوری مستانه رو نه .. + میدونی درد چیه؟! دیگه مشکل من و مستانه بچه نیست... مشکل اعتماد از بین رفته هست... چشم باز میکنم و حرفی که خیلی وقت بود روی دلم مونده بود رو به زبون میارم... +درد اینجاس که مستانه لعنتی سه ماه تموم به من نگفت حامله اس و داشت برنامه ریزی می‌کرد... چرا نگفت بهم؟! چون بچه من نبوده! چون می‌ترسید قبولش نکنم! ساعد هنوز هم نمیتونه اتفاقات دو ساعت پیش درک کنه. _فعلا بلند شو بیا پایین! همه نگران شدن.. +نمیام.. بگو مریضه.. بگو حالش خوب نیست.. اصرار نمیکنه! میدونست وقتی میگم نمیام محال بود برم.. از جا بلند میشه و برگه روی میز میزاره... حتی فکرش هم نمی‌کرد برادر بزرگش همچین اتفاقی افتاده باشه براش!
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " مستانه " درست یک هفته از مرخص شدنم می‌گذشت و به اصرار های سیمین باز هم خونه خودشون اومده بودم. سخت بود برام اما جای دیگه ای نداشتم.. سیمین خیلی تلاش می‌کرد منو هم وارد کار کنه و شروع کنم به میکاپ اما هیچ جوره دست و دلم به کار کردن نمی رفت. کل وجودم غم بود. غم از دست دادن زندگی عاشقانه ام. غم بی رحم شدن فواد لعنتی که حتی توی این ده روز یک بار هم سراغم رو نگرفته بود. اون که میدونست هیچکس رو ندارم! هر کس نمیدونست اون که مطمعن بود.. با صدای در از جا بلند میشم که سیمین اشاره ای بهم میکنه. _تو نمیخواد بیای! خودم میرم. رفاقت رو که هیچ.. سیمین خواهری رو در حقم تموم کرده بود. از روزی که مرخص شده بودم حتی نگذاشته بود دست به هیچ چیز بزنم و همه کار ها رو خودش انجام می‌داد. شرمنده اش بودم و حتی خجالت میکشیدم چیزی بگم. به سمتم میاد و برگه ای توی دستشه! متعجب لب میزنه. _برای تو آوردن! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌چهل‌پنج " مستانه " درست یک هفت
وای واییییی. اگه بدونید توی vip قانون عشق چخبرههه. به نظرتون چی آوردن برای مستانه ؟ اونجا ۱۵۰ پارت جلوتریم و چیزی تا پایان رمان باقی نمونده ... - جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۰ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش تون رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
نقاش غزل تا به چشمان تو پرداخت دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " نگاهی به چهره ترسونش ميندازم و چایی رو برمیدارم. +رفتم به حساب آدم هایی که وارد خونه ام شدند برسم! _دخترهه یا پسره؟! نگاهم به سمتش میچرخه و با دیدن چهره اش بلند میزنم زیر خنده.. لیوان چایی روی میز میزارم و دستی به صورتم میکشم. +عجیب شدیا! با خجالت بهم خیره میشه و موهاش پشت گوشش میزنه.. نگاهم به سمت موهاش میره.. لبخند کجی میزنم و اشاره ای بهش میکنم. +اینجوری قشنگ تری! مات و مبهوت بهم خیره میشه که ادامه میدم + به حساب جفتشون! _امیر علی.. +بله! نفس عمیقی میکشه و لب میزنه. _م... مگه اینجا نگهبان نداره... خب.. خب چجوری اومدند بالا؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاه جدی بهش ميندازم. داشت حساس میشد.. روی همه چیز! اگر چه بدبین نبود اما حسابی تیزبین بود و همه چیز رو متوجه میشد. +رضا دوستمه.. یعنی دوستم بود... چون زیاد میومد اینجا نگهبان کاری باهاش نداشته... سری تکون میده که لب میزنم +شام نداریم؟! با خجالت از جا بلند میشه و دستی به لباسش میکشه.. _راستش... راستش.. من امروز زیاد حالم خوب نبود.. از جا بلند میشم و نگاهی بهش ميندازم تازه متوجه میشم رَنگش هم پریده.. سر جلو میبرم و خیره نگاهش میکنم. نگاهش رو مدام می دزده. شونه اش رو بین دستهام میگیرم و رو بهش لب میزنم. +چرا چیزی بهم نگفتی پرستش؟؟ با خجالت عقب میره و دستی به گونه های سرخش میکشه. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » قدمی جلو میرم و از رفتار هاش عصبی میشم.. +تو به من نگی میخوای به کی بگی آخه؟؟ نفس عمیقی میکشه و هول شده و با خجالت لب میزنه.. _چ.. چیزی نیست بخدا! م.. من فقط دلم یکم درد میکنه.. نگاهم به سمت دلش میره و تازه دو هزاری ام میوفته.. +آماده شو شام رو بیرون میخوریم. نفس عمیقی میکشه و بی حرف به سمت اتاقش میره.. من لعنتی حواسم به هیچ چیز نبود.. از تمام این دختر غافل بودم و خودش هم خجالتی تر از این حرف ها بود که بخواد چیزی بهم بگه. کلافه به سمت اتاقم میرم.. کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که این دختر داشت توی این خونه و کنار دست من تلف میشد.. فقط خدا نکنه کسی از بردنش حرف می‌زد دنیا روی سرش خراب میکردم اما خودمم می‌فهمیدم رفتار درستی باهاش ندارم. هر چند که اون هم آدمی نبود که اعتراض کنه. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛