پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_54 با ایستادن ماشین، چشم
هزینه عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق 70 هزار تومن هست.
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
جهت عضویت در چنل vip هزینه 70 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز تا یه بارون میاد.
میره قلبم برات 🌨❤️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سینه
+خُ... خب فواد.. یک چکاب کامله..
چی باید میگفتم؟!
میگفتم میخوام برم بچه ای که نمیخوای رو از بین ببرم؟!
نگاهی بهم انداخت و با صورت گرفته ای لب زد..
_مستانه.. تو که هر چیز بشه بهم میگی نه!! من فوادمااا.. هر چی هم بشه تهش پشت توام..
لبهای لرزونم رو از هم فاصله میدم تا چیزی بگم اما نمیتونم حرفی بزنم.
سری تکون میدم که بوسه ای پشت دستم میزنه...
از جا بلند میشم تا اشکی که روی گونه ام افتاده رو نبینه..
اون فواد بود..
طاقت اشک من رو نداشت..
_خلاصه که ما بد خاطرخداهتیم مستانه خانم...
بغصم تشدید میشه..
بی حرف به سمت گاز میرم و رو به فواد لب میزنم..
+آقا فواد... جای این همه زبون ریختن بلند شو میزو بچین...
چیزی نمیگه..
از جا بلند میشه و مشغول چیدن ظرف ها روی میز میشه..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_55
در خونه رو باز میکنه و اشاره ای به من میندازه و من بالاخره میتونم نگاهش میکنم..
چهره مردونه و جذابی داشت..
بینی قلمی و چشم و ابرو های مشکی...
هیکلش، مشخص بود سال ها تمرین پشتش هست و حق با مامان بود،
کمتر کسی میتونست ازش بگذره..
_تا صبح میخوای همینجا وایسی؟
برعکس چهره اش، اخلاقش شدت مزخرفی بود
با خجالت نگاه ازش میگیرم و وارد میشم..
سر بالا میآورم و با دیدن وضعیت خونه، مات وسط هال خشکم میزنه...
_زیاد تعجب نکن...
نگاهم بهش میدم که شونه ای بالا میندازه..
_هنوز چیزهای جالب تری برای تعجب هست.. در ضمن.. کسی از پسر مجرد توقع بهتری نداره.
بی حرف سرم رو باز هم پایین میندازم و تلاش میکنم توی راه رفتنم، لباسی رو لگد نکنم..
_اتاق آخر برا توعه...
مگر اتاق هامون یکی نبود..
سمتش برمیگردم و نگاهی بهش میندازم..
انگار از نگاه دلخورم متوجه ماجرا میشه چرا که جدی لب میزنه
_تو فقط توی شناسنامه زن منی پرستش اسفندیاری
کل وجودم میلرزه که پوزخندی میزنه و ادامه میده..
_توی واقعیت همخونه بودن باهاتم سخته..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_55 در خونه رو باز میکنه و ا
هزینه عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق 70 هزار تومن هست.
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
جهت عضویت در چنل vip هزینه 70 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_سینه +خُ... خب فواد.. یک چکاب کامل
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهل
زمان به سرعت باور نکردی میگذشت و زمان وجود این بچه هر روز و هر لحظه بیشتر میشد..
امروز روزی بود که نوبت دکتر داشتم...
حتی سیمین هم از این ماجرا خبر نداشت چون نمیخواستم منصرفم کنه...
اون که جای من نبود...
اون که فواد لعنتی رو نمیشناخت..
فواد بهترین آدم زندگی من بود اما اگر به لج میوفتاد، خدا هم نمیتونست واسطه ام بشه...
نگاهی به نوبت توی دستم انداختم...
حتی باورم هم نمیشد به اینجا رسیده باشم...
مستانه ای که آزارش به مورچه هم نمیرسید و فواد سر همین خاطرخواهش شده بود، حالا داشت بچه خودش را از بین میبرد..
دست هام شروع به لرزیدن میکنه و نفسم بالا نمیاد.
_خانومی؟! خوبی؟!
چشمان وحشت زده ام رو به زنی میدم که کنار دستم نشسته و شکم برآمده اش نشان از حاملگی اش میده..
_چرا چیزی نمیگی عزیزم! میخوای برات آب بیارم؟!
سری به نشونه منفی تکون میدم و اشاره ای به شکمش میکنم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلیک
+ چند ماهتون هست؟!
با این حرفم لبخند عمیقی میزنه و دستش روی شکمش به حرکت در میاره..
_ماه های اخرمه... ریه بچه ام مشکل داره یکم.. کامل تشکیل نشده.
سری تکون میدم با صدای لرزون ادامه میده..
_خانومی... دعا کن بچه ام سالم به دنیا بیاد... این امید منه...
با این حرفش لرزش دستهام بیشتر میشه و عوق میزنم..
ترسیده دستم روی دهنم میزارم و با چشم های وحشت زده خیره میشم به اتاق رو به رو..
چیکار داشتم میکردم؟
داشتم بچه ای از پوست و استخون خودم و فواد رو میکشتم؟!
لرزش دستهام بیشتر میشه...
اونقدر زیاد که ناخودآگاه دستم مشت میکنم...
با صدای خش داری لب میزنم..
+نوبت شما چند هست؟؟
_قربونت برم انگار حالت زیاد خوب نیست.. میخوای به جای من بری داخل؟!
فقط سر تکون میدم.
اونقدر خسته و ویران شده بودم که توان تعارف کردن نداشته باشم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼