🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_226
سمتم برمیگرده و نگاه دقیق و موشکافانه ای بهم میندازه.
_مسخره میکنی؟!
وحشت زده سری به نشونه منفی تکون میدم.
+ن. نه به بخدا!
سرش سمت دیگه ای میچرخونه و باز هم مشغول کشیدن سیگارش میشه...
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و حتی نمیدونم برای بهتر شدن حالش چیکار کنم.
+تورو خدا ناراحت نباش!
ابروهاش بالا میپره و نگاه کوتاهی بهم میندازه که با بغض لب میزنم.
+م.. من طاقت ناراحتی ات رو ندارم...
سیگارش رو خاموش میکنه و دستی به چشم هاش میکشه!
_امرور سالگرد مادرمه!
نفسم رو با درد بیرون میدم و با خجالت سر پایین تر میبرم.
_اکثرا این روز ها انقدر غرق میشم توی نجسی که حواسم به اطراف نباشه!
سر بالا میرم و خیره میشم توی صورت پر از دردش
_امسال نمیخواستم بخورم! راستش... میترسیدم بیام سراغت و بلایی سرت بیارم...
چشم هام پر از اشک میشه...
بی حوصله دستی به چشم های خسته اش میکشه..
دستهام جلو میبرم و دورش حلقه میکنم..
سکوت میکنه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
از تخفیف عید غدیر مون استفاده کردید..؟😇🤭
اونجا حتی پارت 500 رو هم رد کردیممممم🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
به مناسبت عید غدیر فقط تا فردا شب تخفیف گذاشتیم براتون.
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهشش
" مستانه "
نگاهی به لباس ها ميندازم و بغض سر راه گَلوم رو میگیره.
نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم تا اشک توی چشم هام رو نبینه..
+چیزی نگفت؟!
شونه ای بالا میندازه و به سمت در اتاق میره.
_نه، چی باید بگه؟!
سر میچرخونم و روی تخت دراز میکشم.
شکم برامده ام به چشم می آمد...
دیگه داشتم وارد 5 ماهگی میشدم...
سیمین نگاهی به وسایل روی میز میندازه.
_ اینجا چرا انقد بهم ریخته است؟؟
+نمیدونم..
میفهمه حوصله ندارم چرا که بی حرف از اتاق بیرون میره..
یکی از اتاق های خالی آرایشگاه رو بهم داده بود تا وسایل بچینم.
خیلی اصرار کرد توی خونه اش بمونم اما اصلا دلم نمیخواست اونجا باشم..
موندن یک زن حامله ای که حتی شوهرش هم قبولش نمیکرد خیلی فراتر از این حرف ها بود که کسی حرفی نزنه و بزاره راحت زندگی کنم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_227
حق داره!
ماتش برده کارم و قلب لعنتی ام جوری خودش به قفسه سینه ام میکوبه که امیر علی هم متوجه اش شده..
چیزی نمیگه و چیزی نمیگم!
میترسیدم دهن باز کنم و از شدت بغضم به گریه بیوفتم!
دستهاش بالا میاد و پشت کمرم میشینه..
با نوازش دستش به گریه میوفتم
گیج منو از خودش فاصله میده و با دیدن اشکهام مبهوت لب میزنه.
_چرا گریه میکنی؟!
با دیدن نگاهش دلم به لرزه میوفته و خودم توی بغ.لش پرت میکنم.
+ من... من..
شدت گریه نمیزاره چیزی بگم و امیر علی متوجه میشه..
سرم بالا میارم و خیره میشم توی چشم های مشکی اش...
دستهاش بالا میاره و مشغول پاک کردن اشکهام میشه!
_ دختر، تو چرا انقدر عجیبی؟!
با لبهای لرزون نگاهش میکنم که میخنده...
_ گریه ات برای چیه؟!
دستی به صورتم میکشم و غم زده لب میزنم
+نمیدونم! انگار چیزی بدجور توی گلوم گیر کرده
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآههفت
"فواد "
حتی چشم هام هم باور نداره کجا ایستادم
چه برسه به عقل و قلب لعنتی ام که با مستانه زندگی کرده بودن..
دادگاه؟!
آن هم برای طلاق گرفتن از مستانه!
بخدا که اگر برای قاتل بودنش امده بودم احتمالش بیشتر از این بود..
عاجزانه چشم هام روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم...
قدمی به سمت جلو برمیدارم
انگار که داشتم سنگین ترین وزنه جهان رو بلند میکردم.
دست بالا میارم و روی قلبم میزارم
بخدا که داشت میترکید از درد دوری مستانه..
عاجزانه نگاهی به اطراف ميندازم شاید ببینمش..
حتی توی ذهنم هم نمیچرخد که تا این اندازه بی رحم باشه و نخواد منو ببینه.
البته که منم حسابی زجرش داده بودم و حتی از خودم هم متنفر بودم.
این مدت تمام تلاشم رو کرده بودم ازش متنفر بشم اما نشد.
بخدا که نشد
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼