🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_227
حق داره!
ماتش برده کارم و قلب لعنتی ام جوری خودش به قفسه سینه ام میکوبه که امیر علی هم متوجه اش شده..
چیزی نمیگه و چیزی نمیگم!
میترسیدم دهن باز کنم و از شدت بغضم به گریه بیوفتم!
دستهاش بالا میاد و پشت کمرم میشینه..
با نوازش دستش به گریه میوفتم
گیج منو از خودش فاصله میده و با دیدن اشکهام مبهوت لب میزنه.
_چرا گریه میکنی؟!
با دیدن نگاهش دلم به لرزه میوفته و خودم توی بغ.لش پرت میکنم.
+ من... من..
شدت گریه نمیزاره چیزی بگم و امیر علی متوجه میشه..
سرم بالا میارم و خیره میشم توی چشم های مشکی اش...
دستهاش بالا میاره و مشغول پاک کردن اشکهام میشه!
_ دختر، تو چرا انقدر عجیبی؟!
با لبهای لرزون نگاهش میکنم که میخنده...
_ گریه ات برای چیه؟!
دستی به صورتم میکشم و غم زده لب میزنم
+نمیدونم! انگار چیزی بدجور توی گلوم گیر کرده
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآههفت
"فواد "
حتی چشم هام هم باور نداره کجا ایستادم
چه برسه به عقل و قلب لعنتی ام که با مستانه زندگی کرده بودن..
دادگاه؟!
آن هم برای طلاق گرفتن از مستانه!
بخدا که اگر برای قاتل بودنش امده بودم احتمالش بیشتر از این بود..
عاجزانه چشم هام روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم...
قدمی به سمت جلو برمیدارم
انگار که داشتم سنگین ترین وزنه جهان رو بلند میکردم.
دست بالا میارم و روی قلبم میزارم
بخدا که داشت میترکید از درد دوری مستانه..
عاجزانه نگاهی به اطراف ميندازم شاید ببینمش..
حتی توی ذهنم هم نمیچرخد که تا این اندازه بی رحم باشه و نخواد منو ببینه.
البته که منم حسابی زجرش داده بودم و حتی از خودم هم متنفر بودم.
این مدت تمام تلاشم رو کرده بودم ازش متنفر بشم اما نشد.
بخدا که نشد
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_228
میخنده و نگاهش به سمت لبهام میره..
نفس عمیقی میکشه و من از همین فاصله کوتاه هم میتونم نفس های داغش رو حس کنم!
عاجزانه چشم روی هم میزارم که سر جلو میاره و لبش روی چشم هام میزاره...
نفسم میره و دستم روی تخت مشت میشه..
وای که داشتم میمردم!
با دوری ازش عذاب میکشیدم و از نزدیکی بهش جان میدادم.
حلقه دستهاش دورم بیشتر میشه و داغی بوسه اش روی چشمم کل وجودم رو به آتیش میکشه..
_ دلم نمیخواد هیچوقت این چشم ها خیس بشن!
نفس عمیقی میکشم و سر روی قفسه سینه اش میزارم..
صدای تپش قلبش چشم هام روی هم میاره..
کاش میشد تا عمر دارم همینجا باشم..
+ا.. اگه بهای اشکهام بوسه های تو باشه حاصرم تا آخر عمرم برای هر چیزی گریه کنم!
نگاه خیره ای بهم میندازه و چشم هاش...
حالت چشم هاش عوض شده!
سر جلو میاره و بوسه عمیقی روی پیشونی ام میشونه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_229
داشتم جان میدادم توی آغوشش..
نفس نفس میزدم و نفسم به سختی بالا میومد و چشم هام از شدت هیجان خیس شده بود...
+ا.. امیر!
ازم فاصله میگیره و نگاهی بهم میندازه..
_خیلی خوشحالم که دارمت..
دستم تی شرت مشکی اش رو چنگ میزنه و چیزی نمیگم!
_ میخوام برم سر خاک مامان! تو هم میای ؟!
سریع ازش جدا میشم و سری به نشونه مثبت تکون میدم
+ا.. آره
از جا بلند میشه و سیگارش از تراس بیرون میندازه.
_ پس بلند شو آماده شو تا بریم!
خجالت زده از جا بلند میشم و به سمت اتاقم میرم
وارد میشم و نگاهی به صورتم ميندازم..
با دیدن صورت سرخم دستم روی دهنم میشینه!
نه قلب لعنتی ام و نه این گونه ها، ذره ای ابرو داری یاد نگرفته بودند!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛