🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_232
سمتم برمیگرده و ثانیه ای بی حرف بهم خیره میشه..
نفس عمیقی میکشم که بی لب میزنه.
_میشه ب غ لت کنم؟!
خشکم میزنه..
لب میجنبانم و جواب میدم
+حتما!
دستهاش جلو میاد و دورم حلقه میشه..
خشکم زده و حتی نمیتونم واکنشی نشون بدم
نفس عمیقی میکشه که کل وجودم میلرزه.
_عصر که ب .غ ل م کردی حالم خیلی خوب شد!
تمام تلاشم رو میکنم دهن باز کنم و بگم وقتی منو ب ..سید ی قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد اما نمیتونم.
بالاخره دستهام بالا میارم و دور گردنش حلقه میکنم.
+اینو بدون امیر علی! من تا هر جایی که باشم.. توی هر شرایطی کنارتم! حتی اگه غلط ترین آدم این دنیا باشی..
ازم جدا میشه و خیره میشه توی صورتم..
سر جلو میاره و بو س ه ای روی گونم میکاره.
_ دیگه نمیخوام اون آدم غلطه باشم!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از گستردهبلک🖤
شب مهمونی بلهبرون خواهرشوهرم بود که فهمیدم اون خواهرش نیست بلکه ...!
من و شوهرم دوسال میشد که ازدواج کردیم و شدم خانم خونهش.
میگفتن زن اولش مرده و به اصرار خالهش دوباره ازدواج کرده.
هیچی در مورد زن اولش نمیدونستم.
شوهرم یه خواهر داشت!
خیلی هواشو داشت طوری که گاهی حس میکردم چیزی بیشتر از رابطهی خواهر و برادری با هم دارن...
چون از خانواده فقیری بودم به خودم جرئت نمیدادم چیزی بگم!
تا که بالاخره به خاله شوهرم اعتراض کردم و اونم گفت:
- این چه حرفیه خواهرش داره ازدواج میکنه.
خیالم راحت شده بود که شوهرم دیگه محبت هاش بهش تموم میشه اما!
اونشب بلهبرون خواهر شوهرم بود که خونهشون دعوت بودم! حسابی به خودم رسیدم!
شاید حرفم تهمت باشه اما همش حس میکردم خواهر شوهرم، خیلی به شوهرم محبت میکنه!!
مخصوصا که شوهرم نزدیکم نمیشد!
میگفت من هنوز عاشق زن سابقم، مراعاتم رو کن.
بعد از دوسال هنوز دختر بودم و دلشکسته...
از مردی که عاشقش بودم فقط یه جسم کنارم بود و نداشته بودمش! شبها روی مبل میخوابید و من تو اتاق...
وقتی از مراسم با شکوه خواهر شوهرم برگشتیم خونه، شوهرم گفت من میرم برای آخرین بار خواهرم رو ببینم و بیام!
تعجب کردم... آخرین بار؟؟
چیزی نگفتم و سر تکون دادم. امیرعلی که رفت منم از خستگی بیهوش شدم و خوابم برد...
نصفه شب بود که با سردرد و بدن کوفتگی از خواب بیدار شدم که با دیدن خواهرشوهرم بالای سرم جیغ زدم اما دیر شده بود و ...📵🙊
ادامه رمان لینک زیر👇
https://eitaa.com/joinchat/2268529789C37957cf0a7
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip حتی پارت 500 رو هم رد کردیممممم🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدپنجآههفت "فواد " حتی چشم هام
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآههشت
داخل میشم و نگاهی به وضعیت مقابلم ميندازم.
صدای فریاد ها، گریه ها، فحاشی ها..
همه و همه فقط حالم رو بدتر میکنه...
عصبی دستم مشت میکنم.
کجا باید میرفتم؟!
شاید حق با ساعد بود.
باید میگذاشتم همراهم بیاد
هر چند که از اون روز به بعد حتی باهام حرف هم نزده بود.
قدمی جلو برمیدارم و با دیدن مستانه که در حال گریه بود وحشت زده جلو میرم و دست روی شونه اش میزارم
_مستانه! چی شده؟؟
سر بالا میارم و با دیدن چهره غریبه ای خجالت زده دست عقب میکشم..
_چی میگی آقا؟!
+شرمنده.. اشتباه گرفتم.
عصبی سر میچرخونه و از جا بلند میشه..
پس مستانه من کجا بود؟.
نکنه نمیخواست بیاد تا وقت دادگاه کنسل بشه؟!
کورسوی امیدی هرچند کم توی دلم روشن میشه.
نفسی تازه میکنم و عاجزانه زل میزنم به وضعیتی که داشتم
دلتنگش بودم..
بخدا که داشنم از درد دوری اش جان میدادم و هیچ چیزی برای من از این سخت تر نبود...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهنه
بالاخره میبینمش..
ناخودآگاه از جام بلند میشم و مات و مبهوت به چهره اش خیره میشم.
لعنت به زیبایی دلفریبش..
بخدا که میتوانست منو تا مرز جنون ببره.
بی توجه به من جلو میاد و آرایش ملایمی داره.
من رو نمیدید؟!
قدمی به سمت جلو برمیدارم تا منو ببینه.
منو ببینه و بخواد که این بازی مسخره رو تموم کنیم.
نگاهش به سمتم میاد و با دیدن من بی احساس نگاهی بهم میندازه.
وحشت کل وجودم رو میگیره
قلبم از تپش میوفته و دستهام مشت میشه..
منو نمیدید؟!
چشمم پایین میاد و روی شکم برامده اش ایست میکنه.
لعنت بهش!
لعنت به بی وجدانی اش..
دستی به چشم هام میکشم و دندون هام روی هم میسابم.
داشتم دیونه میشدم از بی تفاوتی اش و بخدا که ذره ای درک نداشت.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_233
ابروهام بالا میپره و منتظر ادامه حرفشم..
با انگشت اشاره اش روی گونه ام نوازش میکنه و لب میزنه.
_من میخوام آدمی باشم که تو میخوای!
آب دهنم رو قورت میدم و قلب کوچکم درست جایی زیر دستش در حال فریاد هست.
+من تورو هرجوری که باشی، میخوام امیر علی!
میخنده!
سر جلو میاره و پیشونی ام رو میبوسه!
_ خیلی نوکرتیم!
همراهش میخندم که صداش بلند میشه.
_تاحالا با کسی سر قبر مامان نیومده بودم! یعنی هیچوقت اجازه ندادم.
سمتم برمیگرده و اشاره ای بهم میکنه.
_ تو اولین نفری!
لبخندی میزنم که گوشه چادرم رو بالا میاره و بوسه ای روی چادرم میزنه.
_ خیلی عزیزی برام پرستش!
نفس عمیقی میکشم و حتی نمیدونم چی بگم!
+هیچوقت فکرش رو نمیکردم آنقدر زود با آدمی که روز عقدم اونجوری آشوب درست کرد کنار بیام!
میخنده!
مردانه و آروم!
دلم هُری میریزه..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛