پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدپنجآهنه بالاخره میبینمش.. ناخود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصت
" مستانه "
میبینمش...
بخدا که کل وجودم آغوشش را فریاد میزند و چشم هام تنها به او خیره است..
اویی که اینگونه من رو عذاب داده بود و تا دادگاه کشانده بود.
مگر درد بالا تر از این هم بود؟!
خدا میداند دیشب چندین ساعت زل زده بودم به دیوار و فقط نگاهم به گوشی بود تا فواد زنگ بزنه و بگه همه این اتفاقات شوخیه..
شوخی مضحکی که تمام وجود من رو به آتیش کشیده بود.
نفس عمیقی میکشم و با فاصله ازش میشینم.
محال بود بذارم که گمان کنه دلتنگشم..
حاضر بودم از دلتنگی بمیرم ولی چیزی متوجه نشه..
نفهمه که جانم داشت بالا می اومد برای خوابیدن کنارش..
عاجزانه چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.
باید آروم باشم...
ساعت ها تمرین کرده بودم و با دیدنش همه رو فراموش کرده بودم..
فضای مزخرف دادگاه حالم رو بدتر میکنه
شیشه ابی از کیفم بیرون میارم و سر میکشم..
خسته بودم و عاجز!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصتیک
نمیدونم دلش به حال من سوخته بود یا هر چیز دیگه که تنها آمده بود.
شاید هم میترسید خانواده اش باز هم مثل هر بار بر سر من آوار شوند...
البته که فکر نکنم دیگه اهمیتی هم برای اون داشته باشه.
مستانه دیگه هیچ نقشی توی زندگی اون نداشت..
مشغول بازی با بند کیفم میشم که صدای مردانه ای بلند میشه.
_مستانه مشکات و فواد تاجیک بفرمایید داخل!
جنین توی شکمم تکان میخوره و من بیشتر از قبل مصمم میشم برای طلاق گرفتن از مردی که هیچ مردانگی در وجودش نبود و زن حامله اش رو اینگونه عذاب میداد.
از جا بلند میشم و میبینم که همراه من بلند میشه.
منتظر میمونم داخل بره و بهش نزدیک نشم.
میترسم با حس عطر تنش کم بیارم و جان بدم...
داخل میشه و پشت سرش وارد میشم..
با دیدن صندلی ها و فضای اونجا ناخودآگاه حالت تهوع بهم دست میده..
میترسیدم.
از آینده بی کسی ام میترسیدم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
حسرتِ یک روزِ خوش را، بر دلم دنیا گذاشت
ایـن قفـس! بـا درد،کم کم سازگارت می کند . . . 🚶🏿♂
شـــعر
به هرکس میرسم، نام تو را با ذوق میگویم
شبیه اوّلین تکلیف یک طفل دبستانی ...
شـــعر
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_234
نفس عمیقی میکشم و چادرم رو بین دستهای عرق کرده ام میگیرم.
از جا بلند میشه و دستی به لباس های به خاک نشسته اش میکشه!
_بلند شو بریم. دیگه دیر وقته، خوب نیست اینجا بمونیم!
از جا بلند میشم و خاک های نشسته روی چادرم رو پاک میکنم!
پشت سرش حرکت میکنم که به سمتم برمیگرده..
نگاهی بهم میندازه و دستش جلو میاره..
نگاهی به دست مردانه اش ميندازم که به سمتم دراز شده..
دستم از زیر چادر بیرون میارم و توی دستش قرار میدم!
دستم و فشار میده و حرکت میکنه..
میره و نمیدونه که دل من رو هم بدجوری با این حرکتش برد!
امیر علی بلد بود با دل یک زن چجوری بازی کنه!
کاری که من حتی نمیدونستم چگونه شروع میشه.
از کل دنیا سرخ شدن گونه هام و عرق سرد کف دستهام رو یادمه!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
ما و مجنون درسِ عشق از یک اَدیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنی سوختیم..
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_235
سوار ماشین میشم و نفس عمیقی میکشم که یهو دست امیر علی به سمتم میاد و ...
_ آخ که حسابی هوس این گونه هات تو سرم بود..
میچسبم به در و ناخودآگاه میخندم..
راست میشینه و کمربندش میبنده..
چشمکی میزنه و ادامه میده
_البته، هوس جاهای دیگه که بدجور سَرمو داغ کرده رو هم دارم ولی میزارم به ترتیب جلو بریم...
دستم روی دهنم میشینه و ناخودآگاه لب میزنم
+یاخدا!
میخنده!
بلند..
جوری که صدای خنده اش توی ماشین میچرخه و باز هم این قلب بی ابرو من همراهش به لرزه در میاد.
دست روی گونه های سرخم میزارم و سمت شیشه برمیگردم.
دعا دعا میکردم تا خونه دیگه چیزی نگه!
_میخوایم بریم خونه بابات اینا!
سمتش برمیگردم و گیج لب میزنم
+الان؟! ساعتو دیدی؟!
نگاهی به ساعت میندازه
_ نه ندیده بودم! ولی چون قول داده بودم بهت میریم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛