پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدپنجآههفت "فواد " حتی چشم هام
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآههشت
داخل میشم و نگاهی به وضعیت مقابلم ميندازم.
صدای فریاد ها، گریه ها، فحاشی ها..
همه و همه فقط حالم رو بدتر میکنه...
عصبی دستم مشت میکنم.
کجا باید میرفتم؟!
شاید حق با ساعد بود.
باید میگذاشتم همراهم بیاد
هر چند که از اون روز به بعد حتی باهام حرف هم نزده بود.
قدمی جلو برمیدارم و با دیدن مستانه که در حال گریه بود وحشت زده جلو میرم و دست روی شونه اش میزارم
_مستانه! چی شده؟؟
سر بالا میارم و با دیدن چهره غریبه ای خجالت زده دست عقب میکشم..
_چی میگی آقا؟!
+شرمنده.. اشتباه گرفتم.
عصبی سر میچرخونه و از جا بلند میشه..
پس مستانه من کجا بود؟.
نکنه نمیخواست بیاد تا وقت دادگاه کنسل بشه؟!
کورسوی امیدی هرچند کم توی دلم روشن میشه.
نفسی تازه میکنم و عاجزانه زل میزنم به وضعیتی که داشتم
دلتنگش بودم..
بخدا که داشنم از درد دوری اش جان میدادم و هیچ چیزی برای من از این سخت تر نبود...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهنه
بالاخره میبینمش..
ناخودآگاه از جام بلند میشم و مات و مبهوت به چهره اش خیره میشم.
لعنت به زیبایی دلفریبش..
بخدا که میتوانست منو تا مرز جنون ببره.
بی توجه به من جلو میاد و آرایش ملایمی داره.
من رو نمیدید؟!
قدمی به سمت جلو برمیدارم تا منو ببینه.
منو ببینه و بخواد که این بازی مسخره رو تموم کنیم.
نگاهش به سمتم میاد و با دیدن من بی احساس نگاهی بهم میندازه.
وحشت کل وجودم رو میگیره
قلبم از تپش میوفته و دستهام مشت میشه..
منو نمیدید؟!
چشمم پایین میاد و روی شکم برامده اش ایست میکنه.
لعنت بهش!
لعنت به بی وجدانی اش..
دستی به چشم هام میکشم و دندون هام روی هم میسابم.
داشتم دیونه میشدم از بی تفاوتی اش و بخدا که ذره ای درک نداشت.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_233
ابروهام بالا میپره و منتظر ادامه حرفشم..
با انگشت اشاره اش روی گونه ام نوازش میکنه و لب میزنه.
_من میخوام آدمی باشم که تو میخوای!
آب دهنم رو قورت میدم و قلب کوچکم درست جایی زیر دستش در حال فریاد هست.
+من تورو هرجوری که باشی، میخوام امیر علی!
میخنده!
سر جلو میاره و پیشونی ام رو میبوسه!
_ خیلی نوکرتیم!
همراهش میخندم که صداش بلند میشه.
_تاحالا با کسی سر قبر مامان نیومده بودم! یعنی هیچوقت اجازه ندادم.
سمتم برمیگرده و اشاره ای بهم میکنه.
_ تو اولین نفری!
لبخندی میزنم که گوشه چادرم رو بالا میاره و بوسه ای روی چادرم میزنه.
_ خیلی عزیزی برام پرستش!
نفس عمیقی میکشم و حتی نمیدونم چی بگم!
+هیچوقت فکرش رو نمیکردم آنقدر زود با آدمی که روز عقدم اونجوری آشوب درست کرد کنار بیام!
میخنده!
مردانه و آروم!
دلم هُری میریزه..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدپنجآهنه بالاخره میبینمش.. ناخود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصت
" مستانه "
میبینمش...
بخدا که کل وجودم آغوشش را فریاد میزند و چشم هام تنها به او خیره است..
اویی که اینگونه من رو عذاب داده بود و تا دادگاه کشانده بود.
مگر درد بالا تر از این هم بود؟!
خدا میداند دیشب چندین ساعت زل زده بودم به دیوار و فقط نگاهم به گوشی بود تا فواد زنگ بزنه و بگه همه این اتفاقات شوخیه..
شوخی مضحکی که تمام وجود من رو به آتیش کشیده بود.
نفس عمیقی میکشم و با فاصله ازش میشینم.
محال بود بذارم که گمان کنه دلتنگشم..
حاضر بودم از دلتنگی بمیرم ولی چیزی متوجه نشه..
نفهمه که جانم داشت بالا می اومد برای خوابیدن کنارش..
عاجزانه چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.
باید آروم باشم...
ساعت ها تمرین کرده بودم و با دیدنش همه رو فراموش کرده بودم..
فضای مزخرف دادگاه حالم رو بدتر میکنه
شیشه ابی از کیفم بیرون میارم و سر میکشم..
خسته بودم و عاجز!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصتیک
نمیدونم دلش به حال من سوخته بود یا هر چیز دیگه که تنها آمده بود.
شاید هم میترسید خانواده اش باز هم مثل هر بار بر سر من آوار شوند...
البته که فکر نکنم دیگه اهمیتی هم برای اون داشته باشه.
مستانه دیگه هیچ نقشی توی زندگی اون نداشت..
مشغول بازی با بند کیفم میشم که صدای مردانه ای بلند میشه.
_مستانه مشکات و فواد تاجیک بفرمایید داخل!
جنین توی شکمم تکان میخوره و من بیشتر از قبل مصمم میشم برای طلاق گرفتن از مردی که هیچ مردانگی در وجودش نبود و زن حامله اش رو اینگونه عذاب میداد.
از جا بلند میشم و میبینم که همراه من بلند میشه.
منتظر میمونم داخل بره و بهش نزدیک نشم.
میترسم با حس عطر تنش کم بیارم و جان بدم...
داخل میشه و پشت سرش وارد میشم..
با دیدن صندلی ها و فضای اونجا ناخودآگاه حالت تهوع بهم دست میده..
میترسیدم.
از آینده بی کسی ام میترسیدم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
حسرتِ یک روزِ خوش را، بر دلم دنیا گذاشت
ایـن قفـس! بـا درد،کم کم سازگارت می کند . . . 🚶🏿♂
شـــعر
به هرکس میرسم، نام تو را با ذوق میگویم
شبیه اوّلین تکلیف یک طفل دبستانی ...
شـــعر