🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتاددو
بغضم رو به سختی قورت میدم و جدی زل میزنم به هستی ..
مشکل همینجا بود
اینکه هستی از همه زندگی ام با خبر بود !
الا جدایی من از فواد
نفس عمیقی میکشم و لب میزنم
+میخوایم جدا بشیم !
کات و مبهوت بهم خیره اس.
اونقدر ماتش برده که ظرف ترشی از دستش رها میشه و روی زمین میوفته .
وحشت زده لب میزنه
-پ...پس .. تکالیف این ب..بچه..چی میشه ؟!
میخندم و در حالی که روپوش رو بیرون میارم لب میزنم
+بزرگش میکنم !
جوری که حتی متوجه نشه پدری نداره!
اشک توی چشم های هستی جمع شده و من دلم میخواد فریاد بزنم که این فواد عوضی ارزش گریه کردن نداره
شاید هم برای بیچارگی من گریه میکرد .
وسژ غم و غصه ام میخندم و لب میزنم
+بیار بخوریم بابا !
مردم از گرسنگی ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادسه
« فواد »
ساعد نگاهی به برگه های مقابلم میندازه و بهت زده لب میزنه
-شاهکار کردی پسر !
یک هفته اس گیر کردیم توی این پروژه و نمیتونیم حلش کنیم.
بخدا اگه بابا ببینه قفل و بندت میکنه به شرکت .
تنها نگاه سراسر غروری به برگه ها میندازم و نفس عمیقی میکشم .
از جا بلند میشم و رو به ساعد لب میزنم .
+ من باید برم خونه !
میخوام یکم استراحت کنم ..
به سمت در حرکت میکنم که صدای ساعد بلند میشه .
- وایسا !
سمتش برمیگردم و سوالی بهش خیره میشم .
برگه ای روی میز میندازه و اشاره ای بهش میکنه .
- فکر کنم این برا تو هست !
جلو میرم و نگاهی به پاکت میندازم
حس خوبی بهش نداشتم.
نیم نگاهی به چهره گرفته ساعد میندازم و پاکت از روی میز بلند میکنم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_253
از اتاق بیرون میرم و نگاهی به مامان میندازم.
داشت غذا رو تست میکرد.
+غذا رو بکش مامان!
عقب میکشه و جدی نگاهی بهم میندازه..
_بیا خودت انجام بده..
بی حرف جلو میرم و مشغول کشیدن غذا میشم..
امیر از اتاق بیرون میاد و روی مبل میشینه..
مامان هم مقابلش نشسته.
_خوب هستید حاج خانم! حالتون بهتره..؟!
مشغول کشیدن غذا بودم اما تمام گوشم به آنها بود.
_الحمدالله. با دعا های شما..
سکوتی حاکم میشه و من غذاها روی میز میزارم.
_پرستش این چیه؟؟
سر بالا میارم و با دیدن کارت دعوت دست امیر علی نفسم بیرون میدم
+ کارت دعوت!
میخنده!
_عه عروسی دعوت شدیم؟! کی؟!
ابروهام بالا میپره..
فکر نمیکردم قصد شرکت داشته باشه...
مامان جواب میده
_جمعه هفته آینده!
امیر سر تکون میده و از جا بلند میشه.
_بفرمایید ناهار! من که حسابی گرسنه ام...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_254
سر میز میشینم و نگاهی به امیر علی ميندازم.
صندلی رو برمیداره و کنار من قرار میده
راضی بودم ازش..
همین که سعی میکرد رابطه مون رو بهترین نحو نشون بده به مامان خودش نهایت لطفش بود!
نفسی تازه میکنم و مشغول خوردن غذا میشم که امیر علی سر بالا میاره و نگاه شیطونی بهم میندازه.
_دیشب میخواستیم با پرستش یک سر بیایم دست بوس تون! دیر وقت بود گذاشتیم یک شب دیگه.
حرصی به امیر علی خیره میشم و چشم هام توی حدقه میچرخونم!
خوشش اومده بود.
بازی کردن با اعصاب من و لج من رو در آوردن.
_خونه خودتونه! قدمتون روی چشم ماست.. تو هم پسر منی..
اخم های امیر علی توی هم میره.
سرفه ای میکنم و مشغول خوردن غذا میشم...
حد اعتدال مهم ترین چیز بود برای رابطه امیر علی با خانواده ام..
آن هم با فاجعه ای که امیر علی سر سفره عقد ایجاد کرده بود!
گمان کنم هیچ وقت دل بابا باهاش صاف نشه!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃
توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
「 دورهایت را زدی و بعد از آن برگشته ای؟
جا ندارد قلب من ، با بی کسی تسخیر شد . 」
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادچهار
نیم نگاهی بهش میندازم و نمیدونم چرا هیچ دلم نمیخواست بازش کنم ..
توی یک حرکت بازشمیکنم و زل میزنم بهش
دادخواست طلاق بود!
دادخواست طلاق توافقی مستانه ..
پوزخندی میزنم و برگه روی میز پرت میکنم.
سمت ساعد برمیگردم و میبینم که چجوری خودش رو با وسایل ها مشغول کرده
+ اونی که به غلط کردن میوفته مستانه هست !
میخندم و با صدای حرصی ادامه میدم
+ اونی که توی نداری و بدبختی گیر کرده اونهههه
اونی که جای موندن نداره اونههههه
بی کس و کار اونه نه منننن!
ساعد از عصبانیت من خشکش زده..
دستی به صورتم میکشم و مقابل چشم هایش ضربه محکمی با پا به صندلی میزنم که روی زمین پرت میشه...
+لعنت بهت مستانههههه!
از اتاق بیرون میزنم و با دیدن نگاه ترسیده کارکنان شرکت عصبی نفس عمیقی میکشم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼