مهربانی زبانی است که
هم نابینا می بینَدش ،
و هم ناشنوا می شنودَش...
- مارک تواین
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلپنج
_منو..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه و هیچی برای گفتن نداشتم..
فواد رو میخواست؟!
نفس عمیقی میکشم که بلند میشه و مقابلم قرار میگیره..
نگاهی به صورتم میندازه..
چشمهاش روی جز به جز صورتم میچرخه و روی چشم هام ایست میکنه..
_منم گفتم من فقط با مستانه میام..
نفس میگیرم و بی حرف بهش خیره نگاه میکنم..
چشم ریز میکنه و لب میزنه..
_تغییر کردی مستانه..
باز هم همه وجودم رنگ وحشت میگیره...
چیکار باید میکردم؟!
اون هم با بچه ای که نزدیک دو ماهش بود..
_ احساس میکنم اتفاقی افتاده و نمیخوای بهم بگی.؟!
دنیا دور سرم میچرخه..
منتظر جوابی از سمت منه و من حتی نمیدونم چی باید بگم..
+سالگرد مامانم نزدیکه..
ابروهاش بالا میپره و من فقط دعا دعا میکنم متوجه نباشه که سالگرد مامانم 6 ماه پیش بوده...
با فرو رفتن در آغوشش نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
رمان کامل شده داریم
عزیزان نویسنده رمان #قانون_عشق و #پرستش_عشق یک رمان کامل شده دارند که بیش از 400 نفر vip این رمان زیبا رو خریداری کردند 🙈😳
چند پارت از این رمان رو توی کانال زیر قرار دادیم براتون
https://eitaa.com/novel_vip
این رمان 796 پارت داره و کل رمان خدمت شما ارسال میشه..
مبلغ vip رمان 75 هزار تومان هست..
6037997148598346
فیش رو به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_هست
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_59
انگار که ماجرا عجیبی دیده، هر حرکت من رو دنبال میکنه و چیزی نمیفهمه.
سرم رو پایین ميندازم و لب میزنم
+م.. من.. چیزی ندارم بپوشم...
آبرویی بالا میندازه و چند ثانیه بی حرف بهم خیره میشه..
_تاپ زیر تور نداری ؟!
کمی جا به جا میشم و با چشمان گر گرفته ام از خجالت سری به نشونه منفی تکون میدم..
شونه ای بالا میندازه و به سمت در میره..
_از لباس های خودم برات میارم..
بی حرف به اویی خیره میشم که از در بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده..
نفس عمیقی میکشم و تمام ذهنم درگیر امیر علی هستش که بهشدت ریز بینه و حتی متوجه گره و مدل زیپ لباسم هم شده..
با این فکر کل وجودم از خجالت سرخ میشه.
با صدای امیر علی، معذب از جا بلند میشم و به سمت در میرم که لباسی به سمتم میگیره..
_برات گشاده ولی بهتر بقیه لباس ها هست..
سری تکون میدم و لباس رو ازش میگیرم که ادامه میده.
_ میخوای بقیه زیپ رو باز کنم؟!
سریع، سرم رو به نشونه منفی تکون میدم که عقب میکشه
_خیلی خب.. مزاحمم نشو دیگه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_59 انگار که ماجرا عجیبی دی
آخ که همه این ماجرا ها توی vip اتفاق افتاده 🤦♀😁...
برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد...
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلشش
_الهی من فدای درد هایی که کشیدی بشم خانومم..
بغض گلوم رو چنگ میندازه و خدا میدونه دلم میخواد دهن باز کنم و فریاد بزنم چی به سرم اومده..
بگم و ازش بخوام همین یک بار مثل همیشه پشت من باشه...
شکمم داشت بالا میومد خدا میدونست که چجوری هر روز صبح به دقت و ترس بهش خیره میشم....
از فواد جدا میشم و با چشم های اشکی زل میزنم بهش...
دستهای ترک برداشته از سرماش رو بالا میاره و مشغول پاک کردن اشک های صورتم میشه..
_ تو میدونی که من جای همه، به اندازه همه فدات میشم و پشتتم؟!
سر تکون میدم که تک خنده ای میکنه...
از اون خنده هایی که جان فدایش میکردم..
لبهایم با درد از هم فاصله میگیرند و لبخند غمگینی گوشه لبم میشینه...
+نمیخوای بگی بابات دیگه چیا گفت؟؟
ابروهاش به سمت هم میاد و آخر اخم سنگینی نقش میگیره...
_گفت مشکلی با مستانه ندارم و اونو هم به عنوان عروسم قبول میکنم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
آنقَدَر بی تو در این شهر خرابم که نگو
آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو
دوست دارم همهی فاصلهها کم بشود
توی آغوش تو آنقدر بخوابم که نگو
- رضا جمشیدی
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_61
" امیر علی "
با صدای کوبیده شدن های محکم در از جا میپرم و از اتاق بیرون میزنم..
با بیرون اومدن من، پرستش هم از اتاق بیرون میاد..
لباس ها توی تنش زار میزد...
اما فعلا وقت خندیدن به اون رو نداشتم..
به سمت در میرم و از چشمی در نگاهی به بیرون ميندازم..
با دیدن حاج بابا و اسفندیاری پوزخندی میزنم..
به سمت پرستش برمیگردم و با تمسخر ادامه میدم.
+حاج باباته..
هیجان زده جلو میاد که داد میزنم..
+گمشو عقب...
خشکش میزنه و نمیتونه قدم از قدم برداره..
هاج و واج به من خیره هست..
+کری تو؟؟ هر حرفی رو باید هزار بار بهت بزنن؟؟ دِ میگم برو اتاقت دیگه...
بغض گلوش با صدای بدی میشکنه و میزنه زیر گریه...
دستش جلوی دهنش میگیره و به سمت اتاقش میره..
بی حوصله دستی توی موهام میکشم و دور سر خودم میچرخم..
این دختر آخرش من رو روانی میکرد..
مطمعن بودم..
نگاهی به لباس های تنم ميندازم و در خونه رو باز میکنم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_61 " امیر علی " با صدای
توی vip نزدیک به پارت 100 هستیم 🙈
برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد...
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
ولی مثل رودکی اینجوری عاشق باشید که میگه:
از کعبه کلیسا نشینم کردی
آخر در کفر بیقرینم کردی
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست
ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی