eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
953 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » می‌خنده و از شدت فشاری که روی گَلوش هست به سرفه می افته . - مطمعنی زنته؟!فک نکنم نزدیک... دیونه میشم .‌ بخدا که دیونه میشم .. روی زمین میکوبمش و صدای گریه و التماس های اطرافم همه و همه از بین می‌ره.. خون جلوی چشم هام رو میگیره و صدای عربده ام بلند میشه.. دست بالا میبرم و یکی بعد دیگری توی صورتش میکوبم. خون نشسته روی دستهام جون میده به وجودم و شدت ضربه هام بیشتر میشه .. از عقب کشیده میشم و روی زمین میوفتم. مردونه ها دور یاشار جمع میشن و اون بی وجدان جوری از پا افتاده که حتی صدای نفس هاشم نمیاد . روی زمین دراز میکشم و از شدت نفس تنگی به سرفه میوفتم‌. سرفه های خُشکی که بیشتر گَلویم رو به درد میاره.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با صدای حاج بابا چشم باز میکنم و با دیدن صورت داغونش ناخودآگاه میخندم .. سری به نشونه تاسف نکون میده و با صدایی که از شدت ترس بالا نمیاد لب میزنم -کاش اصرار نمی‌کردم بیای ! باز هم بی آبرویی به بار آوردی امیرعلی.. برخلاف همیشه که این حرفش تنها به خنده ام مینداخت این دفعه عصبی ام می‌کنه.. جدی لب میزنم. +بی ناموس ها رو دعوت نمی کردی اتفاقی نمی افتاد ‌! تنها سری به نشونه تاسف تکون میده و نگاهی به اطراف میندازه. -پرستش کجاست ؟! با شنیدن اسم پرستش از جا میپرم و‌نگاهی به اطراف میندازم نمیبینتش .. سَرم تیر می‌کشه و دست روب سرم مبزارم . ترسیده بود ! شک نداشتم ترسیده بود و باید پیداش میکردم . دست روی زمین میزارم و به هر سختی هست از جا بلند میشم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « مستانه » صلواتی میفرستم و قرآن رو کنار می گذارم . مادر سیمین چند سوره گفته بود بخوانم تا زایمان راحت تری داشته باشم ! تنها یک هفته هفته تا زایمانم مانده بود و وحشت و کابوس بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده بود ! سیمین دلداری ام میداد . دلم را قرص میکرد اما در نهایت تنها ‌چیزی که باقی می ماند این بود که بچه ای که به دنیا می آمد پدری نداشت ! دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم . نفس عمیقی میکشم و به سختی چشم روی هم میزارم ... مشتری ها رو از دیروز گفتم که دیگه نیستم ! این هفته رو دیگه نمی‌تونستم روی پا بایستم و کاری انجام بدم . موبایلم برمیدارم و شماره سیمین رو میگیرم . مگر کس دیگه ای رو هم داشتم ؟! چقدر جای خالی مادرم توی این شرایط احساس می‌شد و من بیش از پیش احساس یتیم بودن کردم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دست روی سرم مبزارم و میبینم که چجوری قطرات خون یکی بعد دیگری روی زمین میوفته . با دیدن خاتون خانم نفس عمیقی میکشم و لب میزنم + خاتون ؟! پرستش رو ندیدی !! نگاهی بهم میندازه ... ازم دلخوره و اینو از چرخوندن چشم هایش توی حدقه می‌دیدم - توی اتاق آخره . بی حرف به سمت اتاق حرکت میکنم و دستی به سر و روم میکشم.. نمی‌خواستم آشفتگی ام رو ببینه. اما وضعیت داغون تر از چیزی بود که نبینه . آشفته وارد اتاق میشم و ترسیده نگاهی به اطراف میندازم ... دل تو دلم نبود تا باز هم نگاه آرومش رو ببینم و عصبانیتم فروکش کنه . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای در به سختی از جا بلند میشم و نگاهی به سیمین کیف به دست میندازم +بالاخره کار خودتو کردی ؟! کیفش را روی مبل میندازه . خندون به سمت آشپزخونه می‌ره .. -چیه؟! بده دلم میخواد پیش تو باشم !؟ میگم مستانه تو چرا هیچ وقت ویار نمیکنی !! خب بابا ویار به چیزی کن تا برات درست کنم ! لبخند کجی به وضعیتش میزنم و به سمت اتاقم میرم .. ویار؟! از سطح دغدغه من حسابی بالاتر بود... رو به سیمین لب میزنم +میشه یک لحظه بیای توی اتاق ؟! باهات کار دارم ! صدای پاهاش میاد و من مستقیم به سمت کمد لباس میرم . پاکتی که داخل کشو گذاشته بودم رو بیرون میارم و به سمتش میگیرم پاکتی که مدتها بود براش تلاش کرده بودم . متعجب به پاکت نگاه می‌کنه و انگار تمام تلاشش رو می‌کنه تا بفهمه داخلش چخبره ! -این چیه دیگه ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » چشم میچرخونم و با دیدن پرستشی که پشت در بیهوش افتاده بود وحشت زده روی زمین می افتم . گوشه سرم تیر می‌کشه و نفس نفس میزنم . با صدایی که خودم هم به سختی می‌شنوم لب میزنم +پ..پرستش ! این اولین باری هست که جواب نمیده و وحشت من هزار برابر میشه . جلوتر میرم و دست روی صورتش میزارم با حس سردی اش ترسیده دست عقب میکشم و عربده میزنم . +خاتووووون! می‌خوام از جا بلند بشم اما توانی توی پاهام نیست . در باز میشه و حاج بابا و خاتون داخل میان.. خاتون با دیدن پرستش توی گونه اش میکوبه و زمزمه می‌کنه . - یا فاطمه زهرا ! سرفه ای میکنم و بابا جلو میاد ‌ خاتون ترسیده لب میزنه - روزه بوده دختره !فشارش افتاده... از اتاق بیرون میزنه که رو به بابا لب میزنم +زنگ بزن آمبولانس .! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
نمیخوام اسپویل ولی توی vip غوغا به راهه🥲🤫 تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃 پارت ۶۰۰ رد کردیم توی vip 😍😱😱 میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo