🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_281
با صدای حاج بابا چشم باز میکنم و با دیدن صورت داغونش ناخودآگاه میخندم ..
سری به نشونه تاسف نکون میده و با صدایی که از شدت ترس بالا نمیاد لب میزنم
-کاش اصرار نمیکردم بیای ! باز هم بی آبرویی به بار آوردی امیرعلی..
برخلاف همیشه که این حرفش تنها به خنده ام مینداخت این دفعه عصبی ام میکنه..
جدی لب میزنم.
+بی ناموس ها رو دعوت نمی کردی اتفاقی نمی افتاد !
تنها سری به نشونه تاسف تکون میده و نگاهی به اطراف میندازه.
-پرستش کجاست ؟!
با شنیدن اسم پرستش از جا میپرم ونگاهی به اطراف میندازم
نمیبینتش ..
سَرم تیر میکشه و دست روب سرم مبزارم .
ترسیده بود !
شک نداشتم ترسیده بود و باید پیداش میکردم .
دست روی زمین میزارم و به هر سختی هست از جا بلند میشم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودیک
« مستانه »
صلواتی میفرستم و قرآن رو کنار می گذارم .
مادر سیمین چند سوره گفته بود بخوانم تا زایمان راحت تری داشته باشم !
تنها یک هفته هفته تا زایمانم مانده بود و وحشت و کابوس بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده بود !
سیمین دلداری ام میداد .
دلم را قرص میکرد اما در نهایت تنها چیزی که باقی می ماند این بود که بچه ای که به دنیا می آمد پدری نداشت !
دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم .
نفس عمیقی میکشم و به سختی چشم روی هم میزارم ...
مشتری ها رو از دیروز گفتم که دیگه نیستم !
این هفته رو دیگه نمیتونستم روی پا بایستم و کاری انجام بدم .
موبایلم برمیدارم و شماره سیمین رو میگیرم .
مگر کس دیگه ای رو هم داشتم ؟!
چقدر جای خالی مادرم توی این شرایط احساس میشد و من بیش از پیش احساس یتیم بودن کردم!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_282
دست روی سرم مبزارم و میبینم که چجوری قطرات خون یکی بعد دیگری روی زمین میوفته .
با دیدن خاتون خانم نفس عمیقی میکشم و لب میزنم
+ خاتون ؟! پرستش رو ندیدی !!
نگاهی بهم میندازه ...
ازم دلخوره و اینو از چرخوندن چشم هایش توی حدقه میدیدم
- توی اتاق آخره .
بی حرف به سمت اتاق حرکت میکنم و دستی به سر و روم میکشم..
نمیخواستم آشفتگی ام رو ببینه.
اما وضعیت داغون تر از چیزی بود که نبینه .
آشفته وارد اتاق میشم و ترسیده نگاهی به اطراف میندازم ...
دل تو دلم نبود تا باز هم نگاه آرومش رو ببینم و عصبانیتم فروکش کنه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنوددو
با صدای در به سختی از جا بلند میشم و نگاهی به سیمین کیف به دست میندازم
+بالاخره کار خودتو کردی ؟!
کیفش را روی مبل میندازه .
خندون به سمت آشپزخونه میره ..
-چیه؟!
بده دلم میخواد پیش تو باشم !؟
میگم مستانه تو چرا هیچ وقت ویار نمیکنی !!
خب بابا ویار به چیزی کن تا برات درست کنم !
لبخند کجی به وضعیتش میزنم و به سمت اتاقم میرم ..
ویار؟!
از سطح دغدغه من حسابی بالاتر بود...
رو به سیمین لب میزنم
+میشه یک لحظه بیای توی اتاق ؟!
باهات کار دارم !
صدای پاهاش میاد و من مستقیم به سمت کمد لباس میرم .
پاکتی که داخل کشو گذاشته بودم رو بیرون میارم و به سمتش میگیرم
پاکتی که مدتها بود براش تلاش کرده بودم .
متعجب به پاکت نگاه میکنه و انگار تمام تلاشش رو میکنه تا بفهمه داخلش چخبره !
-این چیه دیگه ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_283
چشم میچرخونم و با دیدن پرستشی که پشت در بیهوش افتاده بود وحشت زده روی زمین می افتم .
گوشه سرم تیر میکشه و نفس نفس میزنم .
با صدایی که خودم هم به سختی میشنوم لب میزنم
+پ..پرستش !
این اولین باری هست که جواب نمیده و وحشت من هزار برابر میشه .
جلوتر میرم و دست روی صورتش میزارم
با حس سردی اش ترسیده دست عقب میکشم و عربده میزنم .
+خاتووووون!
میخوام از جا بلند بشم اما توانی توی پاهام نیست .
در باز میشه و حاج بابا و خاتون داخل میان..
خاتون با دیدن پرستش توی گونه اش میکوبه و زمزمه میکنه .
- یا فاطمه زهرا !
سرفه ای میکنم و بابا جلو میاد
خاتون ترسیده لب میزنه
- روزه بوده دختره !فشارش افتاده...
از اتاق بیرون میزنه که رو به بابا لب میزنم
+زنگ بزن آمبولانس .!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
نمیخوام اسپویل ولی توی vip غوغا به راهه🥲🤫
تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃
پارت ۶۰۰ رد کردیم توی vip 😍😱😱
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo