eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
#پرستش_عشق
یه جورایی اسپویل کردماااا😍 اگه بدونید vip چخبره ☺️🙊. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 85 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 400 پارت جلوتریم .
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دست روی سرم میزارم و کنار جاده می‌شینم . زل میزنم به ماشین های در حال حرکت ! محسن از زن گرفتن می‌گفت ؟! دیوانگی ها و دلتنگی های من رو ندیده بود ؟؛ دلم براش تنگ شده بود ! چه شب ها که م.ست و با حال خراب در خیابان ها می‌ماندم ... چه داشت بر سرم می اومد ؟! چیکار کرده بود با من ؟! باید نفرینش میکردم ؟! بخدا که نمی‌توانستم .. مامان نفرینش میکرد و من عربده میکشیدم طاقت نداشتم کسی در موردش بد بگوید و او چطور توانسته بود با منی که تا این اندازه دوستش داشتم همچین کاری کنه ؟! به سرفه می افتم ! سرفه های خشک و درد آور.. هیچ‌کس نتوانسته بود جای رو را بگیرد ! حتی زیبا ترین و دلفریب ترین زن های این شهر.. دست بالا میارم و با ایستادن اولین تاکسی سوار ماشین میشم .. آدرس خونه رو میدم و چشم روی هم میزارم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » داخل میشم و نگاهی به پرستش که روی تخت دراز کشیده بود میندازم . از شدت خجالت عرق سرد روی پیشونی ام نشسته . جلو میرم و مقابلش می ایستم +سلام ! سر بالا میاره و با دیدن من ترسیده لب میزنه -خوبی ؟! اینو من نباید می‌پرسیدم ؟! کنار تخت می‌شینم و تنها سری تکون میدم . نفس راحتی می‌کشه و مشغول بازی کردن با دستهاش میشه .. شرمنده لب میزنم. +من نمی‌خواستم اینجوری بشه ! نیم نگاهی بهم میندازه و چیزی نمیگه که ادامه میدم + تقصیر اون بی همه چیز بود ! بیجا کرد به تو نزدیک شد . دستی به پشت گردنم میکشم و شونه ای بالا میندازم + منم قاطی کردم و دیگه نفهمیدم چی شد... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
✨💙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق هنوز هم ساکته و مشغول بازی کردن با دستهاش هست... +نمیخوای چیزی بگی ؟! سر بالا میاره و نگاهی بهم میندازه - گوشه لبت زخم شده. خشکه میزنه و مات و مبهوت بهش خیره میشدم . - معلومه خیلی ازش خون رفته .. به احتمال زیاد جاش هم قراره بمونه! نفس عمیقی میکشه و ناراحت ادامه میده -به چه قیمت امیرعلی ؟! آب دهنم قورت میدم و جدی جواب میدم + به قیمت ناموس ! حق نداشت به تویی که اسمت توی شناسنامه منه نزدیک بشه.. تنها چادرش رو جمع می‌کنه که سر جلو می‌برم . + تو حالت خوبه ؟! خجالت زده سر تکون میده که گوشه چادرش رو بین دستهام میگیرم . + بخدا نمی‌خواستم تورو اذیت کنم‌. صورت گرفته اش رو بهم میدوزه و لب میزنه - اونی که باید ازش عذرخواهی کنی پدرته ! فکر نکنم حال اون تعریفی داشته باشه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « مستانه » صلواتی میفرستم و قرآن رو کنار می گذارم . مادر سیمین چند سوره گفته بود بخوانم تا زایمان راحت تری داشته باشم ! تنها یک هفته هفته تا زایمانم مانده بود و وحشت و کابوس بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده بود ! سیمین دلداری ام میداد . دلم را قرص میکرد اما در نهایت تنها ‌چیزی که باقی می ماند این بود که بچه ای که به دنیا می آمد پدری نداشت ! دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم . نفس عمیقی میکشم و به سختی چشم روی هم میزارم ... مشتری ها رو از دیروز گفتم که دیگه نیستم ! این هفته رو دیگه نمی‌تونستم روی پا بایستم و کاری انجام بدم . موبایلم برمیدارم و شماره سیمین رو میگیرم . مگر کس دیگه ای رو هم داشتم ؟! چقدر جای خالی مادرم توی این شرایط احساس می‌شد و من بیش از پیش احساس یتیم بودن کردم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا