eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » داخل میشم و نگاهی به پرستش که روی تخت دراز کشیده بود میندازم . از شدت خجالت عرق سرد روی پیشونی ام نشسته . جلو میرم و مقابلش می ایستم +سلام ! سر بالا میاره و با دیدن من ترسیده لب میزنه -خوبی ؟! اینو من نباید می‌پرسیدم ؟! کنار تخت می‌شینم و تنها سری تکون میدم . نفس راحتی می‌کشه و مشغول بازی کردن با دستهاش میشه .. شرمنده لب میزنم. +من نمی‌خواستم اینجوری بشه ! نیم نگاهی بهم میندازه و چیزی نمیگه که ادامه میدم + تقصیر اون بی همه چیز بود ! بیجا کرد به تو نزدیک شد . دستی به پشت گردنم میکشم و شونه ای بالا میندازم + منم قاطی کردم و دیگه نفهمیدم چی شد... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
✨💙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق هنوز هم ساکته و مشغول بازی کردن با دستهاش هست... +نمیخوای چیزی بگی ؟! سر بالا میاره و نگاهی بهم میندازه - گوشه لبت زخم شده. خشکه میزنه و مات و مبهوت بهش خیره میشدم . - معلومه خیلی ازش خون رفته .. به احتمال زیاد جاش هم قراره بمونه! نفس عمیقی میکشه و ناراحت ادامه میده -به چه قیمت امیرعلی ؟! آب دهنم قورت میدم و جدی جواب میدم + به قیمت ناموس ! حق نداشت به تویی که اسمت توی شناسنامه منه نزدیک بشه.. تنها چادرش رو جمع می‌کنه که سر جلو می‌برم . + تو حالت خوبه ؟! خجالت زده سر تکون میده که گوشه چادرش رو بین دستهام میگیرم . + بخدا نمی‌خواستم تورو اذیت کنم‌. صورت گرفته اش رو بهم میدوزه و لب میزنه - اونی که باید ازش عذرخواهی کنی پدرته ! فکر نکنم حال اون تعریفی داشته باشه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « مستانه » صلواتی میفرستم و قرآن رو کنار می گذارم . مادر سیمین چند سوره گفته بود بخوانم تا زایمان راحت تری داشته باشم ! تنها یک هفته هفته تا زایمانم مانده بود و وحشت و کابوس بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده بود ! سیمین دلداری ام میداد . دلم را قرص میکرد اما در نهایت تنها ‌چیزی که باقی می ماند این بود که بچه ای که به دنیا می آمد پدری نداشت ! دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم . نفس عمیقی میکشم و به سختی چشم روی هم میزارم ... مشتری ها رو از دیروز گفتم که دیگه نیستم ! این هفته رو دیگه نمی‌تونستم روی پا بایستم و کاری انجام بدم . موبایلم برمیدارم و شماره سیمین رو میگیرم . مگر کس دیگه ای رو هم داشتم ؟! چقدر جای خالی مادرم توی این شرایط احساس می‌شد و من بیش از پیش احساس یتیم بودن کردم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای در به سختی از جا بلند میشم و نگاهی به سیمین کیف به دست میندازم +بالاخره کار خودتو کردی ؟! کیفش را روی مبل میندازه . خندون به سمت آشپزخونه می‌ره .. -چیه؟! بده دلم میخواد پیش تو باشم !؟ میگم مستانه تو چرا هیچ وقت ویار نمیکنی !! خب بابا ویار به چیزی کن تا برات درست کنم ! لبخند کجی به وضعیتش میزنم و به سمت اتاقم میرم .. ویار؟! از سطح دغدغه من حسابی بالاتر بود... رو به سیمین لب میزنم +میشه یک لحظه بیای توی اتاق ؟! باهات کار دارم ! صدای پاهاش میاد و من مستقیم به سمت کمد لباس میرم . پاکتی که داخل کشو گذاشته بودم رو بیرون میارم و به سمتش میگیرم پاکتی که مدتها بود براش تلاش کرده بودم . متعجب به پاکت نگاه می‌کنه و انگار تمام تلاشش رو می‌کنه تا بفهمه داخلش چخبره ! -این چیه دیگه ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق نفس عمیقی می‌کشه و لب میزنه -میشه بریم خونه ؟! سری به نشونه مثبت تکون میدم . از جا بلند میشم و رو بهش لب میزنم +کمکت کنم !! دستش به تخت میگیره و لب حرف از جا بلند میشه . نفس عمیقی می‌کشه و چادرش روی سرش مرتب می‌کنه .. به سمت در میرم و صبر میکنم تا بیرون بره ‌ از اتاق بیرون میزنه . جمعیتی که مونده بودن روی هم رفته ۱۵ نفر هم نمی‌شدند.. حتی نمی‌دونستم افطاری خوردن یا نه . حق با پرستش بود ! خرابکاری کرده بودم . جلو می‌ره و رو به روی حاج صادق می ایسته. جدی بهش خیره ام و هیچ دلم نمی‌خواد از بابا معذرت خواهی کنه . اما انگار قصد اون همینه . - ببخشید حاج بابا ! شرمنده شما هم شدیم .. ببخشید که نه تونستیم کمکتون کنیم و نه آبرو داری کردیم .. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 پوکر بهش خیره میشم که پاکت رو باز می‌کنه و با دیدن پول های داخلش متعجب لب میزنه -اینا چیه دیگه ؟! نفس عمیقی میکشم و نیم نگاهی به کیف آماده بچه ام میندازم . کیفی که برای بیمارستان آماده شده بود دیگه روز های آخر داشت می‌رسید و استرس من حسابی زیاد شده بود . +هزینه زایمان و ترخیص بچه ام ... ابرو های سیمین بالا می‌پره و مات و مبهوت به من خیره میشه . - مگه من مردم که تو اینجوری پول جمع کردی ؟! بغض سر گلوم میشینه + خدا نکنه ! اینو پیش خودت داشته باش ! چیزی نمیگه و هنوزم گیجه.. دلم میخواست از شناسنامه بچه ام بگم ولی.. حتی دلم نمی‌خواست اسم فواد رو به دهن بیارم . اون مرد برای من مرده بود ! هم برای من و هم برای بچه توی شکمم ! روی تخت می‌شینم . دست روی شکمم میزارم و حتی دلم برای بچه توی شکمم هم میسوزه . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼