🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_302
« پرستش »
با شنیدن صدا هایی از خواب میپرم .
متعجب نگاهی به اطراف میندازم و نگاهم روی ساعت دیواری خشک میشه .
متعجب و وحشت زده خیره میشم به ساعت ..
تار میدیدم .
دستی به چشمم میکشم و تلاش میکنم عقربه های ساعت رو دقیق ببینم .
با دیدن ساعت وحشت زده از جا میپرم و از اتاق بیرون میزنم.
فقط نیم ساعت مونده بود تا اذان و من حتی چیزی برای سحر هم درست نکرده بودم .
مستقیم توی تاریکی خونه به سمت آشپزخونه میرم و لامپ روشن میکنم .
با روشن شدن لامپ و دیدن امیر علی مقابلم جیغ بلندی میکشم و دست روی دهنم میزارم .
امیر علی مات و مبهوت به من خیره اس ..
دست روی قلبم میزارم و با صدای خواب آلودی لب میزنم .
+معلومه اینجا چیکار میکنی ؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_303
چشم ازم میگیره و به سمت میز میره .
- داشتم میومدم صدات بزنم !
چشم میچرخونم و تازه متوجه غذاهای روی گاز میشم ..
تمام تلاشم رو میکنم تا جلوی لبخندم رو بگیرم اما بی نتیجه هست و دو طرف لبهام کش میاد..
بی حرف جلو میرم و نگاهی به خورش سبزی که روی گاز بود خیره میشم ..
سمتش برمیگردم و با خنده لب میزنم
+واقعا همه اینا رو تو درست کردی ؟!
نیم نگاهی بهم میندازه و باز هم به سمت دیگه ای خیره میشه .
- تازه سالاد هم توی یخچاله؛
صدای خنده ام بلند میشه .
بی حرف به سمتش میرم و مقابلش می ایستم .
سر خم میکنم و خبره میشم توی صورتش .
+ باورم نمیشه همه اینها رو تو درست کردی !
ماشاالله داری واقعا !
اخمی میکنه و چیزی نمیکنه .
چی شده بود ؟!
نگاهی به خودم میندازم و با دیدن همون تاپ لعنتی نثار خودم میکنم.
عزیزای دلم رمان قمصور به قلم نویسنده با موضوع خاص و ژانر شبیه به پرستش شروع به پارت گذاری شده .
https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
مژده مژده❌❌
رمان در چنل vip تا ده روز ديگه تموم میشه و شما فقط تا فردا ساعت ۱۲ این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
رمان پس از اتمام به قیمت ۱۳۲ هزار تومن افزايش پيدا میکنه اما شما میتونید به قیمت ۹۵ هزار تومن تا فردا ساعت ۱۲ عضو چنل بشید
همچنین اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهار
چشمم باز به سمتشون میره .
پسر چیزی میگه و دختر با ذوق می خنده
گل مقابلشان ...
فواد عاشق گل بود
همیشه برام گل میخرید ..
آنقدر زیاد که نمیگذاشت خشک شوند .
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و پاهام فریاد میزنه از جا بلند بشم و به سمتشون برم .
به سمتشون برم و مطمعن بشم آدم مقابل اون زن فواد نیست ..
فواد مگر برای من نمرده بود !!
پس...
پس این درد شدیدی که داشتم ...
این لرزش پاها ، این قلبی که التماس میکرد مرد به سمتم برگرده ..
اینها چه بودند ؟!
آب دهنم رو به سختی قورت میدم .
مزه زهر مار میداد .
دستم دور آیس کارامل حلقه میشه .
شاید سرما اش کمی از آتش درونم کم کنه .
پسر از جا بلند میشه و قلب من از جا کنده میشه .
برگرد !
تورو بخدا برگرد و آشوب درون من رو آروم کن..
به سمت دختر میره و بوسه ای روی موهاش میزنه ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_304
بی حرف به سمت اتاق میرم و تاپ رو با لباس پوشیده ای عوض میکنم
نگاهی از آیینه به خودم میندازم و با دیدن موهای ژولیده ام خنده ای میکنم .
باز میکنم و مشغول بافتن موهام میشم .
مامان مریم همیشه غر میزد و میگفت موهای بلند رسیدگی میخواد.
چیزی که تو توی کل زندگی ات یاد نگرفتی ..
کمی حق میدادم بهش .
اما کم لطفی هم میکرد نسبت بهم . چرا که موهای من فر بود و هرکارش هم میکردم باز همین شکلی میشد
-پرستش اگه تا ۵ دقیقه دیگه بیرون نیای فقط میتونی به غذاها نگاه کنی !
چند ثانیه سرجام خشکمیشم و در آخر سریع از اتاق بیرون میزنم ..
نگاهی به ساعت میندازم .
تنها ربع ساعت باقی مونده بود .
به سرعت به سمت آشپزخونه میرم و نگاهی به ظرف های چیده شده روی میز میندازم.
با قدردانی نگاهی به امیر علی میندازم که صندلی رو عقب میکشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛