eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
948 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
مادرم همیشه می‌گفت: «بهترین لباس‌ها رو مادرها انتخاب می‌کنن...» اما من هیچ‌وقت حرفش رو گوش نمی‌دادم. تا اینکه یه روز، برام یه بسته فرستاد با یه لباسِ شیک و یه یادداشت: «این رو برای روز مهمونیت خریدم...» اون روز مهمونی بود. پوشیدمش و همه تعریف کردن...مادرم دیگه نیست، اما من هنوز اون لباس رو دارم. و توی کانال‌مون، لباس‌هایی هست که مادرها برای روزهای مهم بچه‌هاشون انتخاب کردن... اگه تو هم دلت برای یه هدیه‌ی مادرانه تنگ شده... https://eitaa.com/joinchat/738723526Ce13c7f06a3 بهترین لباس کمترین قیمت🤯❌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بچه توی شکمم بی قرار تر از من خودش رو دیوانه وار به شکمم میکوبه . آستین لباسم رو گاز میگیرم و زیر لب با صدایی که حتی خودم هم متوجه کلامم نمی‌شدم رو به سیمین لب میزنم +فواد اینجا..ست . تورو قرآن نزار اینجا دردم بگیره... سیمین سر به عقب برمیگردونه و با دیدن فواد و دختر کنار دستش به گریه می افته . عاجزانه به سمتم برمیگرده و زیر لب زمزمه می‌کنه -چیکار کنم خدایا ... به سرفه می اینم و با هر بدبختی هست خودم رو به پشت میز میکشم . روی زمین نشستم و هرکس سربرگردونه نشستن یک زن روی زمین براش سوال میشه . سرم به پایه میز تکیه میدم و نفسم با درد بیرون می‌فرستم ... سیمین از جا بلند شده با استرس این طرف و آن طرف می‌ره . یک قدم جلو می‌ره و دو قدم عقب برمیگرده.. می‌ترسه فواد اونو ببینه ... سر خم میکنم و با هر بدبختی هست بهشون خیره میشم ... فواد داره حساب می‌کنه و دختر پشت سرش ایستاده .. تا حالا منو کافه نیاورده بود ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « امیر علی » در خونه رو باز میکنم و داخل میشم . + پرستش ! صدایی نمیشنوم . جلو تر میرم و نگاهی به آشپز خانه میندازم . با ندیدنش به سمت اتاق میرم و در رو باز میکنم . با دیدن اتاق خالی اخمی روی پیشونی ام میشینه . عقبگرد میکنم و میخوام به سمت در خروجی برم که در حمام باز میشه و پرستش با موهای خیس بیرون میاد . با دیدنش نفس راحتی میکشم و به سمتش میرم . با دیدن من لبخندی میزنه . من اما تمام حواسم پی موهای نم دارش هست . مقابلش می ایستم که صدای ظریفش بلند میشه - سلام . کی اومدی ؟! ناخودآگاه دلم خواست اسمم رو از زبانش بشنوم . خیره نگاهش میکنم . جوابی بهش نمیدم تا صدایم بزنه . - امیر علی ؟! با شنیدن اسمم نقش عمیقی میکشم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛