قدم قدم داره دلم میزنه فریاد :)
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستهفت
بچه توی شکمم بی قرار تر از من خودش رو دیوانه وار به شکمم میکوبه .
آستین لباسم رو گاز میگیرم و زیر لب با صدایی که حتی خودم هم متوجه کلامم نمیشدم رو به سیمین لب میزنم
+فواد اینجا..ست .
تورو قرآن نزار اینجا دردم بگیره...
سیمین سر به عقب برمیگردونه و با دیدن فواد و دختر کنار دستش به گریه می افته .
عاجزانه به سمتم برمیگرده و زیر لب زمزمه میکنه
-چیکار کنم خدایا ...
به سرفه می اینم و با هر بدبختی هست خودم رو به پشت میز میکشم .
روی زمین نشستم و هرکس سربرگردونه نشستن یک زن روی زمین براش سوال میشه .
سرم به پایه میز تکیه میدم و نفسم با درد بیرون میفرستم ...
سیمین از جا بلند شده با استرس این طرف و آن طرف میره .
یک قدم جلو میره و دو قدم عقب برمیگرده..
میترسه فواد اونو ببینه ...
سر خم میکنم و با هر بدبختی هست بهشون خیره میشم ...
فواد داره حساب میکنه و دختر پشت سرش ایستاده ..
تا حالا منو کافه نیاورده بود ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_309
« امیر علی »
در خونه رو باز میکنم و داخل میشم .
+ پرستش !
صدایی نمیشنوم .
جلو تر میرم و نگاهی به آشپز خانه میندازم .
با ندیدنش به سمت اتاق میرم و در رو باز میکنم .
با دیدن اتاق خالی اخمی روی پیشونی ام میشینه .
عقبگرد میکنم و میخوام به سمت در خروجی برم که در حمام باز میشه و پرستش با موهای خیس بیرون میاد .
با دیدنش نفس راحتی میکشم و به سمتش میرم .
با دیدن من لبخندی میزنه .
من اما تمام حواسم پی موهای نم دارش هست .
مقابلش می ایستم که صدای ظریفش بلند میشه
- سلام .
کی اومدی ؟!
ناخودآگاه دلم خواست اسمم رو از زبانش بشنوم .
خیره نگاهش میکنم .
جوابی بهش نمیدم تا صدایم بزنه .
- امیر علی ؟!
با شنیدن اسمم نقش عمیقی میکشم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
رفتم بالا سر پسر کوچیکی که صورتش خونی بود،داشت گریه میکرد و مامانش رو میخواست،برای اینکه آرومش کنم گفتم:-الان به مامانت زنگ میزنن بیاد،شمارهش رو بلدی؟
هقی کرد و گفت:- نه،اما عکسش رو دارم.
همانطور که داشتم پانسمان رو روی زخمش میذاشتم گفتم:-نشونم بده ببینم..
از کولهپشتیش عکسی درآورد و گرفت سمتم،دست من لرزید،قیچی از دستم افتاد زمین،عکس رو از دستش گرفته و با صدایی لرزان پرسیدم:-اسم مامانت چیه؟
-چکاوک!
نگاهم دو دو زنان روی عکس زنی ثابت موند که چندسال پیش رهاش کرده بودم،پرسیدم:-بابات کجاست؟
پسرک بغض کرده گفت:-من بابا ندارم که مامانم میگه وقتی خواسته به بابام بگه من قراره دنیا بیام بابام رفته جای دور،تاززززه مامانم میگه بابام دکتل«دکتر» هست،تاااازه از بین حرف هاشون شنیدم که اسم بابام کامران هست!
-چی؟
پسرک باز خواست حرفی بزنه که رفیقم اومد سمتم و گفت:-کامران چی کار میکنی تو؟ دوساعته گیر این مریضی؟ بیا برو بقیه منتظرن!
مرتضی حرف میزد و نگاه من روی پسرک چشم سبز گیر کرده بود که شک نداشتم پسر خودم بود!
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
رمانِ#تو_از_کدوم_قصهای؟🔥