eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق صدای جیغ در تپش قلبم تند تر می‌کنه و در کامل باز میشه ... چشم هامو‌ باز میکنم و امیر علی رو میبینم که مات و مبهوت خیره نگاهم می‌کنه. میبینم که سیبک گلوش چجوری بالا و پایین میشه و چشم های در لحظه سرخ سرخ میشه .. رگ گردنش متورم شده و عرق روی پیشونی اش نشسته ... همه اینها به خاطر این لباس بود؟! لعنت به من ... میبینم که در یک لحظه داخل اتاق پرو میشه و در رو پشت سرش می‌بنده .. وحشت زده تنها یک قدم عقب برمیدارم و از پشت به دیوار میچسبم .. ترسیده زل میزنم به صورت سرخش .. ساکت بود و این بیشتر از هر چیزی منو می‌ترسوند ... دستهاش بالا میاد و دور ... آتیش میگیرم . منو توی بغل میگیره و من از شدت وحشت سرم بین قفسه سینه اش پنهان میکنم .. پاهام از شدت هیجان بی جان شده و هر لحظه امکان زمین خوردنم هست .. دستهاش داغِ داغ بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_318 صدای جیغ در تپش قلبم تند تر می‌کن
رمان پرستش عشق در vip کاملههههه🤫 جهت خوندن کامل رمان با 866 پارت ، مبلغ 135 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید.. 6037997148598346 اکبرزاده
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 +همیـشهااا وقتی انجمن اولیا بغض گلومو‌چنگ‌میزنه .. لبهام تر میکنم و به سختی ادامه میدم + وقتی .. من کسیو‌نداشتم بیاد .. میرفتم پیش بقیه بچـه ها . بهشون میگفتم چی گفتن .. آخه بعضی وقتها تکلیف میگفتن.. تازشم .. بعضی وقتا هدیه هم می‌دادن‌ خیره فواد غمگین میشم و ادامه میدم + من درسم خوب بوداااا ولی فک کنم چون پدر مادر نداشتم هیچ وقت کادو بهم ندادن فواد جلو میاد و بوسه ای روی موهام میزنه - چیکار کنم برات که اینا برات حتی مرور هم نشه ؟! قطره اشک روی گونه می افته و صدای لرزونم بلند میشه .. +یه کاری کن هیچ وقت احساس نکنم بی کس و کارم ... همه جا باش .. خودت کافی هستیاااا! فقط می‌خوام همه جا کنارم باشی . به جای همه اون آدمهایی که باید می‌بودن و نیستن 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق کل وجودم بین شونه هاش می‌لرزه و اونی که داشت این وسط سکته میکرد من بودم . دسته‌اش بالا میاد و وسط کمرم میشینه .. لباس باز بود و دست هاش مستقیم به پوست یخ زده از هیجانم میچسبه . کل وجودم به لرزه میوفته و ناخودآگاه دهن باز میکنم +.امیر علی .. -هیششش! تند تند نفس میکشیدم و نفس هام منقطع شده بود . عاجزانه چشم روی هم میزارم که صدای خش دارش بلند میشه . -میخواستی منو حرصی کنی ؟! حق با اون بود ! قصد داشتم حرصی اش کنم و حالا ؟! هر دومان گرفتار شده بودیم . آن هم وسط اتاق پرو و جایی که هیچ پسندیده نبود . از بدن جفتمان حرارت بالا میزد و من نمی‌دونستم به چه زبانی بگم غلط کردم . سر عقب می‌بره و با دیدن سرخی چشم هایش ناخودآگاه اشک توی چشم هام جمع میشه . - موفق شدی پرستش ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم این راز نهفتَن تا کی؟ 🌱
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_319 کل وجودم بین شونه هاش می‌لرزه و ا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق به گریه می افتم +من نمی‌خواستم اذیتت کنم بخدا . دهنم خشک شده بود و حتی صدام هم می‌لرزید . دستهاش پشت کمرم شل میشه .. نفس هایش به سختی بالا می آمد .سر روی شونه ام می‌زاره .. -من دیگه طاقت دوری هاتو ندارم پرستش .. از گرفتگی صداش کل وجودم می‌لرزه . دست بالا میارم و روی شونه اش میزارم . اشک از چشم هام جاری شده و مقصر خودم بودم . فقط و فقط مقصر خودم بودم که این بازی رو به راه انداخته بودم و حالا با دیدن حال امیرعلی از عذاب وجدان نمی‌دونستم چیکار کنم . ازم جدا میشه و دستی به صورتش می‌کشه ‌ سر پایین انداخته و این اولین باره که امیر علی رو اینجوری میبینم . آشفته ... بهم ریخته ... پریشان .. یقه لباسش رو درست می‌کنه ‌ اخم شدیدی روی صورتش نشسته و حالم رو بیش از پیش بهم می‌ریزه . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « فواد » ماشین رو نگه میدارم و به سمت پرستو برمی‌گردم . لبخندی میزنه و به سمتم خم میشه .. - خیلی خوش گذشت فواد ! احساس میکنم با تو بودن چیزیه که یک عمر دنبالش بودم ؛ لبخندی میزنم که حتی خودم هم متوجه کج‌و‌کوله بودنش میشم . دستی به ابرو ام میکشم که در ماشین رو باز می‌کنه و پایین می‌ره . مغزم درگیر بود . - کی میای ؟! سر بالا میارم و جدی نگاهش میکنم درگیری که توی مغزم به وجود اومده بود حتی نمی‌گذاشت به چیزی فکر کنم . + نمی‌دونم پرستو ! شرکت بابا یک پروژه داره باید چند روزی برم کیش . لب برمیچینه که کلافه نفس عمیقی میکشم . بی حوصله تر از همیشه بودم و این ... مزخرف ترین اتفاق زندگی ام بود - نمیشه نری ؟؛ 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼