🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_319
کل وجودم بین شونه هاش میلرزه و اونی که داشت این وسط سکته میکرد من بودم .
دستهاش بالا میاد و وسط کمرم میشینه ..
لباس باز بود و دست هاش مستقیم به پوست یخ زده از هیجانم میچسبه .
کل وجودم به لرزه میوفته و ناخودآگاه دهن باز میکنم
+.امیر علی ..
-هیششش!
تند تند نفس میکشیدم و نفس هام منقطع شده بود .
عاجزانه چشم روی هم میزارم که صدای خش دارش بلند میشه .
-میخواستی منو حرصی کنی ؟!
حق با اون بود !
قصد داشتم حرصی اش کنم و حالا ؟!
هر دومان گرفتار شده بودیم .
آن هم وسط اتاق پرو و جایی که هیچ پسندیده نبود .
از بدن جفتمان حرارت بالا میزد و من نمیدونستم به چه زبانی بگم غلط کردم .
سر عقب میبره و با دیدن سرخی چشم هایش ناخودآگاه اشک توی چشم هام جمع میشه .
- موفق شدی پرستش !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتَن تا کی؟
#وحشی_بافقی🌱
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_319 کل وجودم بین شونه هاش میلرزه و ا
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_320
به گریه می افتم
+من نمیخواستم اذیتت کنم بخدا .
دهنم خشک شده بود و حتی صدام هم میلرزید .
دستهاش پشت کمرم شل میشه ..
نفس هایش به سختی بالا می آمد .سر روی شونه ام میزاره ..
-من دیگه طاقت دوری هاتو ندارم پرستش ..
از گرفتگی صداش کل وجودم میلرزه .
دست بالا میارم و روی شونه اش میزارم .
اشک از چشم هام جاری شده و مقصر خودم بودم .
فقط و فقط مقصر خودم بودم که این بازی رو به راه انداخته بودم و حالا با دیدن حال امیرعلی از عذاب وجدان نمیدونستم چیکار کنم .
ازم جدا میشه و دستی به صورتش میکشه
سر پایین انداخته و این اولین باره که امیر علی رو اینجوری میبینم .
آشفته ...
بهم ریخته ...
پریشان ..
یقه لباسش رو درست میکنه
اخم شدیدی روی صورتش نشسته و حالم رو بیش از پیش بهم میریزه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستدوازده
« فواد »
ماشین رو نگه میدارم و به سمت پرستو برمیگردم .
لبخندی میزنه و به سمتم خم میشه ..
- خیلی خوش گذشت فواد !
احساس میکنم با تو بودن چیزیه که یک عمر دنبالش بودم ؛
لبخندی میزنم که حتی خودم هم متوجه کجوکوله بودنش میشم .
دستی به ابرو ام میکشم که در ماشین رو باز میکنه و پایین میره .
مغزم درگیر بود .
- کی میای ؟!
سر بالا میارم و جدی نگاهش میکنم
درگیری که توی مغزم به وجود اومده بود حتی نمیگذاشت به چیزی فکر کنم .
+ نمیدونم پرستو !
شرکت بابا یک پروژه داره باید چند روزی برم کیش .
لب برمیچینه که کلافه نفس عمیقی میکشم .
بی حوصله تر از همیشه بودم و این ...
مزخرف ترین اتفاق زندگی ام بود
- نمیشه نری ؟؛
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_321
دیگه بهم نگاه نمیکنه و این ترسناک ترین چیزیه که میدیدم .
تمام بدنم هنوز هم میلرزید و انگار که با نزدیکی امیر علی حسابی بد عادت شده بود.
دستی توی موهای بهم ریخته اش میکنه ..
جدی لب میزنه
-بیرون منتظرم ؛زیبایی های تو فقط برای منه نه برای هر بی همه چیزی .
این لباسم فقط میتونی برای من بپوشی..
قطره اشک سمجی روی گونه ام میوفته .
طاقت نداشتم اینجوری باهام حرف بزنه .
اشتباه کرده بودم و حالا نمیدونستم چجوری درستش کنم ..
در اتاق پرو رو باز میکنه تا بیرون بره که صدای گریونم بلند میشه
+امی..ر علی !
برمیگرده..
نگاهی بهم میندازه و دیگه نمیفهمم .
هیچچیزی نمیفهمم و دنیا مقابل چشم هام سیاه میشه .
به دیوار کوبیده میشم و....
از اینجا به بعد رمان در چنل اصلی سانسورهههه.
جهت خوندن رمان بدون سانسور و کامل شده
مبلغ135 هزار تومن رو به شماره کارت زیر ارسال کنید
6037997148598346
اکبرزاده
قیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo