eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.7هزار دنبال‌کننده
945 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق کل وجودم بین شونه هاش می‌لرزه و اونی که داشت این وسط سکته میکرد من بودم . دسته‌اش بالا میاد و وسط کمرم میشینه .. لباس باز بود و دست هاش مستقیم به پوست یخ زده از هیجانم میچسبه . کل وجودم به لرزه میوفته و ناخودآگاه دهن باز میکنم +.امیر علی .. -هیششش! تند تند نفس میکشیدم و نفس هام منقطع شده بود . عاجزانه چشم روی هم میزارم که صدای خش دارش بلند میشه . -میخواستی منو حرصی کنی ؟! حق با اون بود ! قصد داشتم حرصی اش کنم و حالا ؟! هر دومان گرفتار شده بودیم . آن هم وسط اتاق پرو و جایی که هیچ پسندیده نبود . از بدن جفتمان حرارت بالا میزد و من نمی‌دونستم به چه زبانی بگم غلط کردم . سر عقب می‌بره و با دیدن سرخی چشم هایش ناخودآگاه اشک توی چشم هام جمع میشه . - موفق شدی پرستش ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم این راز نهفتَن تا کی؟ 🌱
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_319 کل وجودم بین شونه هاش می‌لرزه و ا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق به گریه می افتم +من نمی‌خواستم اذیتت کنم بخدا . دهنم خشک شده بود و حتی صدام هم می‌لرزید . دستهاش پشت کمرم شل میشه .. نفس هایش به سختی بالا می آمد .سر روی شونه ام می‌زاره .. -من دیگه طاقت دوری هاتو ندارم پرستش .. از گرفتگی صداش کل وجودم می‌لرزه . دست بالا میارم و روی شونه اش میزارم . اشک از چشم هام جاری شده و مقصر خودم بودم . فقط و فقط مقصر خودم بودم که این بازی رو به راه انداخته بودم و حالا با دیدن حال امیرعلی از عذاب وجدان نمی‌دونستم چیکار کنم . ازم جدا میشه و دستی به صورتش می‌کشه ‌ سر پایین انداخته و این اولین باره که امیر علی رو اینجوری میبینم . آشفته ... بهم ریخته ... پریشان .. یقه لباسش رو درست می‌کنه ‌ اخم شدیدی روی صورتش نشسته و حالم رو بیش از پیش بهم می‌ریزه . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « فواد » ماشین رو نگه میدارم و به سمت پرستو برمی‌گردم . لبخندی میزنه و به سمتم خم میشه .. - خیلی خوش گذشت فواد ! احساس میکنم با تو بودن چیزیه که یک عمر دنبالش بودم ؛ لبخندی میزنم که حتی خودم هم متوجه کج‌و‌کوله بودنش میشم . دستی به ابرو ام میکشم که در ماشین رو باز می‌کنه و پایین می‌ره . مغزم درگیر بود . - کی میای ؟! سر بالا میارم و جدی نگاهش میکنم درگیری که توی مغزم به وجود اومده بود حتی نمی‌گذاشت به چیزی فکر کنم . + نمی‌دونم پرستو ! شرکت بابا یک پروژه داره باید چند روزی برم کیش . لب برمیچینه که کلافه نفس عمیقی میکشم . بی حوصله تر از همیشه بودم و این ... مزخرف ترین اتفاق زندگی ام بود - نمیشه نری ؟؛ 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق دیگه بهم نگاه نمیکنه و این ترسناک ترین چیزیه که می‌دیدم . تمام بدنم هنوز هم می‌لرزید و انگار که با نزدیکی امیر علی حسابی بد عادت شده بود. دستی توی موهای بهم ریخته اش می‌کنه .. جدی لب میزنه -بیرون منتظرم ؛زیبایی های تو فقط برای منه نه برای هر بی همه چیزی . این لباسم فقط میتونی برای من بپوشی.. قطره اشک سمجی روی گونه ام میوفته . طاقت نداشتم اینجوری باهام حرف بزنه . اشتباه کرده بودم و حالا نمی‌دونستم چجوری درستش کنم .. در اتاق پرو رو باز میکنه تا بیرون بره که صدای گریونم بلند میشه +امی..ر علی ! برمیگرده.. نگاهی بهم میندازه و دیگه نمی‌فهمم . هیچ‌چیزی نمی‌فهمم و دنیا مقابل چشم هام سیاه میشه . به دیوار کوبیده میشم و....
از اینجا به بعد رمان در چنل اصلی سانسورهههه. جهت خوندن رمان بدون سانسور و کامل شده مبلغ135 هزار تومن رو به شماره کارت زیر ارسال کنید 6037997148598346 اکبرزاده قیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🤍✨