eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
951 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « امیر علی » نگاهی به پرستش میندازم . نگاهش به لباس مجلسی مشکی رنگی بود که حسابی از پشت ویترین برق میزد ‌.‌. به سمتش میرم و لب میزنم +دوستش داری ؟! سر بالا میاره و نیم نگاهی بهم میندازه . سریع چشم ازم میگیره و به سمت دیگه ای خیره میشه که لبخند کجی روی لبهام میشینه ... با هر حرکتش میتونستم ساعت ها ببوسمش و همین که تا حالا تحمل کرده بودم هم نمی‌دونستم به چه بند بودم ... با نشنیدن جوابی از سمتش کارتم رو به سمتش میگیرم.. +اینجور که مشخصه این مغازه لباس های پوشیده تری داره .. احتمالا اینجا چیزی که میخوای رو پیدا می‌کنی.. من همینجا منتظر میمونم . چیزی نمیگه و تنها کارت رو از دستم میگیره . عقب میکشم و به سمت در خروجی پاساژ میرم . با دیدن دکه قهوه فروشی به سمتش میرم و قهوه ای میگیرم تا پرستش برگرده 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » -عزیزم سایز همین خوبه ؟! با لبخند سری به نشونه مثبت تکون میدم .. +اره همین خوبه . ممنونم! لباس توی پاکت می‌زاره و به سمتم میگیره . کارت امیر علی رو به سمتش میگیرم و رمزی که بهم گفته بود رو هم میگم . نیم نگاهی به لباس توی پاکت میندازم و لبهام کش میاد . لباسی که خریده بودم به شدت جذاب بود و من از همین حالا ذوق پوشیدنش رو داشتم .. -مبارکت باشه خانومم ! کارت رو از دستش میگیرم و به سمت امیر علی میرم ... با دیدن من به سمتم میاد -بالاخره تونستی بخری ؟! +اره . نگاهی به پاکت دستم میندازه -ببینمش !!؟ 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫. باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده. جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید. 6037997148598346 اکبرزاده
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق دستمو عقب میکشم و لب میزنم +نمیشه ! آخر هفته میبینی ! ابرویی بالا میندازه و تک خنده ای می‌کنه که محو خنده اش میشم -عه ؟! شمام از این کار ها ؟! به خنده می افتم و چیزی نمیگم . دستشو جلو میاره و اشاره ای بهش می‌کنه... -بریم ؟! نگاهی به دستش میندازم و ته دلم چیزی تکون میخوره .. آب دهنم قورت میدم و دستهای سردم رو بین دستهای امیر علی میزارم .. فشاری به دستم میاره و به سمت در خروجی پاساژ حرکت می‌کنه . +پس تو چی ؟! به سمت ماشین می‌ره و نفس عمیقی می‌کشه - من جای دیگه خرید میکنم . اینجا بیشتر ماکسی های زنونه داره . بعد میریم اونجا 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 ماشین به حرکت در میارم و شماره بابا رو میگیرم -بله ؟! + کجا باید بیام برای پروژه ؟! نفس عمیقی می‌کشه -اول اینکه سلام . بعد اینکه پیش پرستو بودی ؟! پرستو ... نفس عمیقی میکشم +اره . تازه از پیشش برمی‌گردم . چیزی نمیگه و مکث می‌کنه . انگار که داره به دنبال آدرس میگرده . - پیامک میکنم آدرس رو برات. فقط اینکه بلیط دستته با پیش ساعده ؟! نگاهی به بلیط روی داشبورد میندازم +همراهمه... -خیلی خب پس می‌بینمت . سکوت میکنم و چیزی نمیگم.. با پیچیدن بوق های آزاد توی گوشم موبایلم روی صندلی کنار میندازم و سرعت ماشین بالا میبرم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « امیر علی » نیم نگاهی به صورتش میندازم و نفس عمیقی میکشم . داشت جانم میشد و خبر نداشتم .. می‌دیدم که چجوری مقابلش از خود بی خود میشم و کاری ازم ساخته نبود ! دستی به صورتم میکشم و سرعت ماشین بیشتر میکنم .. امروز دیگه هیچ کدوم حال و حوصله خرید نداشتیم و بهتر بود فردا شب باهاش بیام خرید ! + داشبورد رو باز کن ! متعجب به سمتم برمیگرده و گیج لب میزنه -چی ؟! حواسش نبود ! می‌دیدم که گیج میزد و حواسش به جای دیگه ای بود +در داشبورد باز کن! تنها دستش به سمت داشبورد می‌بره و انگار که حسابی تعجب کرده ! در داشبورد باز می‌کنه و سوالی بهم خیره میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 «مستانه » چشم باز میکنم و اولین چیزی که میبینم نور مستقیمی هست که توی چشم هام میزنع . دست روی چشم هام میزارم و نفس عمیقی میکشم . با حس تیر کشیدن شکمم دست به سمت شکمم میبرم و با حس نکردن برآمدگی اش وحشت زده از جا میپرم . صدای ناله ام بلند میشه .. نگاهی به شکمم میندازم و دست هام شروع به لرزیدن می‌کنه +ب..بچه..بچم.. زبانم بند میاد و چیزی نمیتونم بگم.. دلم میخواد فریاد بزنم . دست روی گلوم میزارم و محکم فشار میدم .. نفسم بالا نمیاد. اشک توی چشم هام جمع شده اما قصد سرازیر شدن نداره .. فقط و فقط همه چیز تار میشه.. همه چیز جلوی چشم هام میاد .. همه آن چیزی که می‌توانست برای من باشه و با دیدنش در دست دیگری نفسم را برده بود . حتی.. حتی بچه ام رو... فوادی که می‌بوسید.. نه بی احساس .. بلکه با همان عشق و علاقه ای که من را بوسیده بود . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دویست‌پانزده «مستانه » چشم باز می
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo