eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 ماشین به حرکت در میارم و شماره بابا رو میگیرم -بله ؟! + کجا باید بیام برای پروژه ؟! نفس عمیقی می‌کشه -اول اینکه سلام . بعد اینکه پیش پرستو بودی ؟! پرستو ... نفس عمیقی میکشم +اره . تازه از پیشش برمی‌گردم . چیزی نمیگه و مکث می‌کنه . انگار که داره به دنبال آدرس میگرده . - پیامک میکنم آدرس رو برات. فقط اینکه بلیط دستته با پیش ساعده ؟! نگاهی به بلیط روی داشبورد میندازم +همراهمه... -خیلی خب پس می‌بینمت . سکوت میکنم و چیزی نمیگم.. با پیچیدن بوق های آزاد توی گوشم موبایلم روی صندلی کنار میندازم و سرعت ماشین بالا میبرم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « امیر علی » نیم نگاهی به صورتش میندازم و نفس عمیقی میکشم . داشت جانم میشد و خبر نداشتم .. می‌دیدم که چجوری مقابلش از خود بی خود میشم و کاری ازم ساخته نبود ! دستی به صورتم میکشم و سرعت ماشین بیشتر میکنم .. امروز دیگه هیچ کدوم حال و حوصله خرید نداشتیم و بهتر بود فردا شب باهاش بیام خرید ! + داشبورد رو باز کن ! متعجب به سمتم برمیگرده و گیج لب میزنه -چی ؟! حواسش نبود ! می‌دیدم که گیج میزد و حواسش به جای دیگه ای بود +در داشبورد باز کن! تنها دستش به سمت داشبورد می‌بره و انگار که حسابی تعجب کرده ! در داشبورد باز می‌کنه و سوالی بهم خیره میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 «مستانه » چشم باز میکنم و اولین چیزی که میبینم نور مستقیمی هست که توی چشم هام میزنع . دست روی چشم هام میزارم و نفس عمیقی میکشم . با حس تیر کشیدن شکمم دست به سمت شکمم میبرم و با حس نکردن برآمدگی اش وحشت زده از جا میپرم . صدای ناله ام بلند میشه .. نگاهی به شکمم میندازم و دست هام شروع به لرزیدن می‌کنه +ب..بچه..بچم.. زبانم بند میاد و چیزی نمیتونم بگم.. دلم میخواد فریاد بزنم . دست روی گلوم میزارم و محکم فشار میدم .. نفسم بالا نمیاد. اشک توی چشم هام جمع شده اما قصد سرازیر شدن نداره .. فقط و فقط همه چیز تار میشه.. همه چیز جلوی چشم هام میاد .. همه آن چیزی که می‌توانست برای من باشه و با دیدنش در دست دیگری نفسم را برده بود . حتی.. حتی بچه ام رو... فوادی که می‌بوسید.. نه بی احساس .. بلکه با همان عشق و علاقه ای که من را بوسیده بود . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دویست‌پانزده «مستانه » چشم باز می
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق با دیدن پاکت اشاره ای بهش میکنم . + بردار پاکتو بازش کن ! پاکتو از توی داشبورد برمیداره و بهش خیره میشه . چند مدتی بود توی فکرم بود که این کارو انجام بدم و شدیداً دلم میخواست واکنشش رو‌ببینم . پاکتو باز می‌کنه و گیج بهش خیره میشه -بلیط ؟! بلیط برای چی ؟! میخندم و با تأسف لب میزنم + دختر خب بخون ! چرا انقد تعجب کردی ؟! گیج به بالای بلیط خیره میشه و لب میزنه -م..مشهد ؟! مشهد برای چی ؟! صدای خنده ام بلند میشه . چند ثانیه مکث می‌کنه و صداش بلند میشه -وای امیر علی ! سفر مشهدددد! با لبخند بهش خیره میشم که مات و مبهوت دست روی دهنش گذاشته و خیره به رو به رو میشه . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
شهرياری پر از اندوه ثریا هستم   شايد آخر،سرِ پيری به نگارم برسم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
برادرم روز عقدش فرار کرد و من نامزدشو عقد کردم... من قبادم، پسر ارشد حاج یونس فخار یکی از حجره‌داران به نام بازار بزرگ تهران. از جنس زن جماعت متنفر بودم، با خودم عهد بستم هیچوقت زن نگیرم، حتی برام مهم نبود که فامیل پشت سرم چه حرفهایی درست کرده بودن، تا اینکه برادرم زن گرفت و روز عقدش وسط اون همه مهمون غیبش زد، پدرم منو کشوند یه گوشه و گفت باید بشینی جای دوماد و زنداداشتو عقد کنی، تو اون لحظه شوکه بودم و حتی نتونستم مخالفت کنم چون پای آبرومون در میون بود، و کلی رقیب داشتیم که منتظر همچین آبرو ریزی بودن. به ناچار سر سفره عقد نشستم، عاقد خطبه رو خوند و نامزد داداشم شد زن شرعی و قانونی من. بعد مهمونی وقتی رفتیم خونه و تو اتاق تنها شدیم، عروس روی تخت نشسته بود شونه‌هاش می‌لرزید، نزدیکش رفتم و تور رو از روی صورتش بالا زدم، وقتی چشمم به صورتش افتاد، همون شب... https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
پسره بخاطر ابروی خانواده‌ش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه، چون پدرش یکی از کله گنده‌های تهرانه! این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته معروفترین رمان اینستاگرامه😭😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11