زنم روزی ۵بار حموم میرفت! بهش شک کردم و تو خونه دوربین کار گذاشتم و تعقیبش کردم اما..🚱
من عمادم!
زن اولم جزام گرفته بود و چون دخترداییم میشد و از بچگی نشون کردهی هم بودیم، دلم به حالش سوخت! و گذاشتم تو خونه بمونه! اما دیگه نزدیکش نمی شدم و مادرم تو زیر زمین حبسش کرد.
کم کم عاشق دختر جوان و زیبایی شدم که پوستش عین پنبه نرم و سفید بود!
خواستگاریش رفتم و برای رسیدن بهش، چیزی از زن اولم بهشون نگفتم!
چون پولدار بودم و کارخونه دار، خیلی زود جواب بله رو دادن و بساط عروسی رو بپا کردیم!
اما شب عروسی مادرم شرط گذاشت تا زن اولم حامله نشده حق ندارم به گلریز دست بزنم!
تهدیدم کرد اگه نوهاش از یه دختر غریبه باشه قبولش نمیکنه و حتما باید بچه از زن جزامی و دیوونهام باشه!
به ناچار قبول کردم اما چطور باید نزدیک زنی میشدم که چندشم میشد؟
گلریز منتظر بود که شوهرش به اتاقش بره اما من دوری میکردم...
بعد از ۶ماه که از عروسیمون گذشت، گلریز دیگه عادت کرده بود به کارهای من..
هرشب رو کاناپه میخوابیدم و تا صبح چشم رو نمیذاشتم!
یه روز مادرم اومد پیشم و گفت زنت روزی ۵بار حموم میکنه! نکنه تو ....؟؟
شوکه شدم! منظور مادرم چی بود؟
من حتی هنوز بدون روسری تازه عروسم رو ندیده بودم.. فکر کردم مادرم دروغ میگه اما
وقتی دقت کردم دیدم گلریز تند تند حموم میره. بهش مشکوک شدم و تو خونه دوربین مخفی نصب کردم!
شب وقتی از سرکار برگشتم تا دوربین رو چک کنم با چیزی که دیدم عق زدم و بالا آوردم..
زنم به اتاق زیر زمین رفته بود و زن جزامی من رو دیده بود! و هر روز تو زیر زمین...❓😱🤢
https://eitaa.com/joinchat/248316831Cea7a3e3281
سرگذشت زندگی تلخِ بیوه خان🔥
من افسونم دختر یتیمی که از سمت پدر مادرش پس زده شد🥺
یه روز از طرف جبار خان برام نامه اومد...
بعد افشاگری داخل نامه فهمیدم پری خواهر خوانده من نبوده و در اصل مادرم بوده از ترس اینکه منو بکشن چون صیغه جبار خان بوده منو پنهانی توی شهر بزرگ کرده😭💔
برای افشای حقیقت شبانه اومدم روستا اما فهمیدم سه روزه جبار خان فوت شده...
با بغض داشتم به سمت طویله قدم برمیداشتم که صدای جیغ خفه ای شنیدم...
خودم و به طویله رسوندم و دیدم جمشید خان، برادر جبار خان، پری و گیر انداخته و میخواد بی آبروش کنه...بی طاقت چوبی برداشتم و زدم توی سر جمشید و ناباورانه اونو کشتم😰
پری اونو به رودخونه انداخت و لباس های خونی شده خودشم دور انداخت اما درست وقتی همه چی داشت به خوبی تموم میشد سر و کله پسر جمشید که بوکسور معروفی بود پیدا شد، وقتی فهمید من کسی هستم که پدرش و کشتم منو بزور نشوند سر سفره عقد کسی که...😱❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3314810948Cdfbc3d8672
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_335
گیج به سمتش برمیگردم و چند ثانیه بهش خیره میشم .
مردونه به نظر میام ؟!.
چقدر تعریفش با بقیه فرق میکرد !
گویی که او حتی در کلام هم با بقیه فرق میکنه .
نفس عمیقی میکشم و تنها ممنونی زیر لب میگویم که حتی خودم هم به سختی میشنوم .
انگار که گرد تعجب روی صورتم پاشیده بودند و چیزی نمیفهمیدم .
سرعت ماشین بیشتر میکنم و صدای آهنگ بی کلام رو بالا تر میبرم .
آدرسش خانه ای بود که پرستش میگفت برای دایی اش هست ...
بعد از افطار کردن پرستش حرکت کرده بودیم .
-امیر علی ؟!
سمتش برمیگردم و خبره نگاهش میکنم .
دستی به موهام میکشم و تمام تلاشم این است که امشب رو دووم بیارم .
داشت تحملم رو امتحان میکرد ؟!
نمیدونست من دیگر مقابل او هیچ سپری ندارم ؟!
+جانم ؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_336
نفس عمیقی میکشه!
- برای سفر مشهد که میخواهیم بریم !
من روزه ام چیکار کنم !؟
نمیتونم که ...
دستی به صورتم میکشم .
تنها چیزی که حواسم بود همین بود .
+ده روزه میریم پرستش ؛
بلیط برگشت نگرفتم تا ده روز بمونیم!
+ممنون
سری تکون میدم و سر کوچه پارک کنم .
نگاهی به ماشین های پارک شده میندازم و رو به پرستش لب میزنم .
- چقدر شلوغه !
پرستش لبخند کجی میزنه که ادامه میدم
+ احساس میکنم کل مهمونی باید حواسم بهت باشه ..
ریز میخنده و دست روی دهانش میزاره ....
-پس من باید حواسم به تو باشه و تو حواست به من ...
به خنده می افتم و اشاره ای به در ماشین میزنم
+ بپر پایین !
از ماشین پیاده میشه که به سمتش میرم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
این اولین و آخرین تخفیفی هست که روی رمان کامل پرستش عشق دریافت میکنید. ❌🤫
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستبیست
دستی به صورت خسته ام میکشم و وارد اتاق میشم .
نگاهی به تخت دو نفره میندازم و پوزخندی میزنم..
به سمت تخت میرم و درآز میکشم .
دست روی چشمم میزارم و نفی عمیقی میکشم...
امروز ۶ خرداد بود ..
درست روزی که منو مستانه عقد کرده بودیم .
کلافه نفس عمیقی میکشم و روی پهلو میچرخم .
دستی به صورتم میکشم و دعا دعا میکنم خواب برم و گرنه دیوانه میشدم
« فواد..
تو دیگه شوهر من نیستی ..
نه شوهر می و نه پدر بچه ام .
حالا من آزادم هر آدمی که دلم میخواد رو انتخاب کنم تا هم شوهر خوبی برای من باشه و هم پدر خوبی برای بچه ام ...»
وحشت زده روی تخت میشینم و نفس نفس میزنم
نگاهی به عسلی کنار تخت میندازم .
قرص هام همراهمنبود .
عصبی از جا بلند میشم و مستأصل دور سر خودم میچرخم ...
چنگی به موهام میزنم و از اتاق بیرون میدم...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دویستبیست دستی به صورت خسته ا
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
#قانون_عشق
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_337
« پرستش »
نگاهی به دست دراز شده اش میندازم .
دستم به سمتش میبرم .
دستم بین دستهاش میگیره و فشار محکمی بهش میاره ...
لبخندی میزنم و به سمت خونه دایی حرکت میکنم .
حالم خوب بود که امیر علی همراهم داشت وارد مهمونی میشد ..
حضورش کنارم باعث احساس امنیتم میشد ...
+امیر علی !
-بله !
نگاه خیره اش رو حس میکنم ..
تردید داشتم و خجالت میکشیدم ..
+خوشحالم که همرامی!
میبینم که ابروهاش بالا میپره و گوشه لبهاش کش میاد ..
-نوکرتیم !
به خنده می افتم !
لوتی حرف میزد و این اصلا به لباس هایی که پوشیده بود نمی اومد !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛