eitaa logo
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
22 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪 𝑹𝑶𝒀𝑨𝒀𝑬 𝑮𝑶𝑴𝑺𝑯𝑶𝑫𝑬 𝑴𝑨𝑵 𓆩 🖤 𓆪 📖 «رویای گمشده من» ❝ بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات می‌شوند، تا تمام دنیایت را تغییر دهند... و بعضی حقیقت‌ها، برای همیشه باید پنهان بمانند. ❞ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥀 ژانر رمان ↳ عاشقانه • مافیایی • درام • غم
مشاهده در ایتا
دانلود
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- تولگا... --- هنوز... --- به صفحه‌ی لپ‌تاپ خیره مانده بود. --- جمله... --- همچنان روی صفحه بود: --- «آدمی که دنبالش می‌گردی...» --- «خیلی نزدیک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.» --- تولگا... --- آرام زیر لب گفت: --- «نزدیک‌تر...؟» --- چند لحظه فکر کرد. --- بعد... --- دوباره به عکس قدیمی نگاه کرد. --- ناگهان... --- صدای باز شدن در اتاق... --- از راهرو آمد. --- تولگا سریع لپ‌تاپ را بست. --- فلش را برداشت و داخل جیبش گذاشت. --- چند ثانیه بعد... --- رها... --- با موهای نامرتب و چشمان خواب‌آلود... --- از اتاقش بیرون آمد. --- ظاهراً تازه از خواب بیدار شده بود. --- رها خمیازه‌ای کشید و گفت: --- «صبح بخیر...» --- تولگا نگاهی به ساعت انداخت. --- ۰۹:۳۸ --- ـ صبح بخیر؟! الان نزدیک ظهره! 😂 --- رها با بی‌حوصلگی گفت: --- «مامان و بابا که نیستن... کی قراره گیر بده؟» 😑 --- تولگا خندید. --- ـ راست میگی. --- رها به سمت آشپزخانه رفت. --- ـ اونا کی برمی‌گردن؟ --- تولگا جواب داد: --- «گفتن احتمالاً چند روز دیگه. کارشون زود تموم بشه برمی‌گردن.» --- رها سرش را تکان داد. --- «پس فعلاً خونه مال خودمونه.» 😌 --- تولگا لبخند زد. --- اما... --- در همان لحظه... --- گوشی‌اش لرزید. --- 📱 شماره ناشناس --- «ساعت ۱۰ نزدیکه...» --- لبخند از صورت تولگا محو شد. --- رها که متوجه تغییر حالتش شده بود... --- از آشپزخانه برگشت. --- «چی شده؟» --- تولگا گوشی را خاموش کرد. --- ـ هیچی. --- رها با شک نگاهش کرد. --- «تولگا... مطمئنی؟» --- تولگا چند لحظه سکوت کرد. --- بعد آرام گفت: --- «باید برم دنبال یه جواب.» --- رها اخم کرد. --- «کجا؟» --- تولگا کیفش را برداشت. --- «یه قرار دارم.» --- رها سریع گفت: --- «تنهایی؟» --- تولگا مکث کرد. --- بعد... --- آرام سرش را تکان داد. --- «آره.» --- رها با نگرانی نگاهش کرد. --- اما تولگا... --- دیگر چیزی نگفت. --- فقط قبل از خروج... --- برای لحظه‌ای به خانه نگاه کرد. --- خانه‌ای که حالا... --- بدون حضور پدر و مادرش... --- ساکت‌تر از همیشه بود. --- و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند... --- این سکوت... --- قرار است خیلی زود شکسته شود. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
--- ✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- تولگا... --- دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت. --- اما قبل از اینکه در را باز کند... --- صدای رها را شنید. --- «تولگا؟» --- ایستاد. --- برگشت سمت خواهرش. --- رها هنوز خواب‌آلود بود... --- اما این بار... --- نگاهش کاملاً جدی شده بود. --- «یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنی؟» --- تولگا چند ثانیه سکوت کرد. --- بعد آرام گفت: --- «نه.» --- رها ابروهایش را بالا برد. --- «تو حتی وقتی بچه بودی هم نمی‌تونستی درست دروغ بگی.» --- تولگا لبخند کوتاهی زد. --- «من دروغ نمی‌گم.» --- رها جلو آمد. --- «پس چرا از صبح این‌قدر عجیب رفتار می‌کنی؟» --- تولگا جواب نداد. --- گوشی‌اش را برداشت. --- ساعت... --- ۰۹:۵۳ --- فقط هفت دقیقه مانده بود. --- تولگا گفت: --- «رها... فقط بهم اعتماد کن.» --- رها آرام جواب داد: --- «بهت اعتماد دارم.» --- مکث کرد. --- «ولی به چیزی که داری باهاش روبه‌رو می‌شی اعتماد ندارم.» --- تولگا برای لحظه‌ای به خواهرش نگاه کرد. --- بعد... --- لبخند خیلی کمرنگی زد. --- «زود برمی‌گردم.» --- در را باز کرد. --- و از خانه خارج شد. --- رها... --- چند ثانیه پشت در ایستاد. --- انگار دلش می‌گفت... --- این رفتن با رفتن‌های قبلی فرق دارد. --- --- چند دقیقه بعد... --- ماشین تولگا... --- در خیابان حرکت می‌کرد. --- ساعت... --- ۰۹:۵۹ --- گوشی‌اش لرزید. --- 📱 شماره ناشناس --- پیام: --- «به مقصد رسیدی؟» --- تولگا جواب نداد. --- چند ثانیه بعد... --- پیام دیگری آمد: --- «نگران نباش.» --- «کسی قرار نیست بهت آسیب بزنه.» --- تولگا با دیدن پیام... --- آرام گفت: --- «پس چرا منو کشوندی اینجا؟» --- --- ۱۰:۰۰ --- تولگا ماشین را مقابل یک ساختمان قدیمی متوقف کرد. --- ساختمان... --- تقریباً خالی به نظر می‌رسید. --- چند پنجره‌ی بسته... --- یک در فلزی... --- و سکوتی عجیب. --- تولگا از ماشین پیاده شد. --- چند قدم جلو رفت. --- در فلزی... --- آرام باز شد. --- صدایی از داخل گفت: --- «بالاخره اومدی.» --- تولگا ایستاد. --- چهره‌اش جدی شد. --- «خودتو نشون بده.» --- چند ثانیه سکوت... --- بعد... --- مردی از تاریکی بیرون آمد. --- تولگا... --- با دیدنش... --- خشکش زد. --- چند لحظه... --- حتی نتوانست حرف بزند. --- مرد آرام گفت: --- «فکر نمی‌کردم هنوز منو یادت باشه.» --- تولگا با ناباوری زمزمه کرد: --- «تو...» --- مرد لبخند کوتاهی زد. --- «آره.» --- تولگا یک قدم جلو رفت. --- «چطور ممکنه...؟» --- مرد جواب نداد. --- فقط یک پوشه‌ی قدیمی را از روی میز برداشت. --- و به سمت تولگا گرفت. --- «قبل از اینکه قضاوت کنی... اینو بخون.» --- تولگا پوشه را گرفت. --- دستش... --- برای لحظه‌ای روی جلد آن ثابت ماند. --- روی جلد... --- یک اسم نوشته شده بود. --- نامی که تولگا سال‌ها فکر می‌کرد دیگر هیچ‌وقت نخواهد دید. --- چشم‌هایش روی اسم ثابت ماند. --- نفسش آرام سنگین شد. --- مرد گفت: --- «حالا می‌فهمی چرا برگشتم.» --- تولگا سرش را بالا آورد. --- «و چرا الان؟» --- مرد... --- فقط یک جمله گفت: --- «چون کسی که فکر می‌کردی همه‌چیز رو از بین برده... هنوز زنده‌ست.» --- تولگا... --- با شنیدن این جمله... --- ساکت ماند. --- و برای اولین بار... --- فهمید چیزی که سال‌ها از آن فرار کرده بود... --- شاید اصلاً تمام نشده باشد. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
--- ✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- تولگا... --- هنوز... --- به پوشه‌ی قدیمی خیره مانده بود. --- مرد مقابلش... --- آرام گفت: --- «بازش کن.» --- تولگا... --- پوشه را باز کرد. --- داخلش... --- چند برگه... --- و چند عکس قرار داشت. --- اولین عکس را برداشت. --- تصویر یک مهمانی خانوادگی بود. --- تولگا... --- چند لحظه به عکس خیره ماند. --- آدم‌های زیادی در تصویر بودند. --- خانواده‌ی خودش... --- و خانواده‌ی کمال اکار... --- همه کنار هم. --- تولگا زیر لب گفت: --- «این همون مهمونیه...» --- مرد فقط گفت: --- «آره.» --- تولگا... --- نگاهش را روی عکس چرخاند. --- اما ناگهان... --- چشمش روی گوشه‌ای از تصویر ثابت ماند. --- مردی... --- کمی دورتر از بقیه ایستاده بود. --- چهره‌اش واضح نبود. --- اما روی دستش... --- یک انگشتر خاص دیده می‌شد. --- تولگا آرام پرسید: --- «اون کیه؟» --- مرد... --- جواب نداد. --- فقط برگه‌ای را از داخل پوشه بیرون آورد. --- «این رو بخون.» --- تولگا برگه را گرفت. --- چند خط اول را خواند. --- اخمش بیشتر شد. --- نام پدرش... --- در چند جای برگه دیده می‌شد. --- تولگا... --- آرام گفت: --- «این یعنی چی؟» --- مرد جواب داد: --- «یعنی چیزی که فکر می‌کنی می‌دونی...» --- مکث کرد. --- «شاید تمام حقیقت نباشه.» --- تولگا سرش را بالا آورد. --- «پس حقیقت چیه؟» --- مرد... --- لبخند کوتاهی زد. --- «هنوز وقتش نرسیده بدونی.» --- تولگا با عصبانیت گفت: --- «منو اینجا آوردی که معما حل کنم؟!» --- مرد آرام جواب داد: --- «نه.» --- «آوردمت که بدونی...» --- نگاهش روی عکس ثابت ماند. --- «آدمی که فکر می‌کنی پشت این ماجراست...» --- مکث کرد. --- «شاید تنها آدم این داستان نباشه.» --- تولگا... --- دوباره به عکس نگاه کرد. --- این بار... --- مرد انگشتر‌دار بیشتر از همیشه توجهش را جلب کرده بود. --- تولگا پرسید: --- «اون مرد رو می‌شناسم؟» --- مرد... --- چند ثانیه سکوت کرد. --- بعد گفت: --- «شاید.» --- «شاید هم بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.» --- تولگا... --- چشم‌هایش را ریز کرد. --- «اسمش چیه؟» --- مرد پوشه را بست. --- «اسمش رو وقتی می‌فهمی که دیگه نتونی از این ماجرا کنار بکشی.» --- تولگا... --- چند لحظه ساکت ماند. --- بعد آرام گفت: --- «پس چرا من؟» --- مرد نگاهش کرد. --- «چون گذشته‌ی خانواده‌ات...» --- مکث کرد. --- «هنوز تموم نشده.» --- تولگا... --- به عکس نگاه کرد. --- انگشتر... --- هنوز در گوشه‌ی تصویر می‌درخشید. --- اما قبل از اینکه چیزی بپرسد... --- مرد پوشه را برداشت. --- و گفت: --- «بقیه‌ش رو خودت پیدا کن.» --- تولگا با تعجب گفت: --- «چی؟» --- اما... --- مرد دیگر چیزی نگفت. --- فقط از کنار او عبور کرد. --- تولگا چند ثانیه همان‌جا ایستاد. --- بعد... --- به عکس نگاه کرد. --- آرام زیر لب گفت: --- «تو کی هستی...؟» --- و برای اولین بار... --- حسی به تولگا گفت... --- شاید جواب این سؤال... --- تمام چیزهایی را که درباره‌ی گذشته‌اش باور داشت... --- تغییر دهد. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
--- ✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part78 --- تولگا... --- هنوز... --- به پوشه‌ی قدیمی
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍 🌙🤍 جانم، می‌شنومتون... 🤍🌙 اینجا جاییه برای حرف‌های شما؛ برای حس‌ها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌 بدون اسم، بدون خجالت... حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق می‌خونمشون ✨📖 👇 لینک ناشناس من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون...
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- صبح بود و خونه‌ی صدف برخلاف همیشه شلوغ‌تر به نظر می‌رسید. 🤍 صدف تازه از اتاقش بیرون اومده بود که صدای زنگ در بلند شد. --- بهار از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: «صدف جان، میشه در رو باز کنی؟» --- صدف با تعجب به سمت در رفت. در رو باز کرد و همون لحظه چشم‌هاش گرد شد. 😳 --- جلوی در... تولگا ایستاده بود. اما چیزی که بیشتر از خودش جلب توجه می‌کرد... دسته‌ی گل فوق‌العاده بزرگی بود که تقریباً نصف صورتش رو پوشونده بود! 😂🌹 --- صدف: «تولگاااا؟! 😳😂» --- تولگا با لبخند گفت: «صبح بخیر، ماهِ من.» --- صدف با خنده به دسته‌گل نگاه کرد: «این همه گل برای چیه؟!» --- تولگا: «دلم خواست غافلگیرت کنم.» --- بهار از پشت سر صدف سرک کشید و با دیدن دسته‌گل خندید: «یا خدا! 😭😂 این دیگه دسته‌گل نیست، خودش یه باغه!» --- صدف خندید و گفت: «مامان خب من با این چیکار کنم؟!» --- بهار: «اول بیارینش داخل، بعد یه فکری برای نجات گلدونا می‌کنیم! 😂» --- همون لحظه سینا از اتاقش بیرون اومد و با دیدن تولگا و دسته‌گل گفت: «نه بابااا! بالاخره دامادمون اومد! 😂» --- صدف: «سیناااا! شروع نکن! 😑😂» --- سینا با خنده به تولگا نگاه کرد: «داداش قرار بود صدف رو سوپرایز کنی یا کل محله رو؟» --- تولگا خندید: «فکر کنم یکم زیاده‌روی کردم.» --- سینا: «یکم؟! 😂 اینا رو کجا می‌خواین بذارین؟ توی گلدون یا باید براشون استخر بسازیم؟» --- بهار با خنده گفت: «سینا ول کن بچه رو! بذار صدف امروز یه روز خوب داشته باشه.» --- صدف با لبخند به مادرش نگاه کرد. بعد رو به تولگا گفت: «خب آقای سورپرایز... حالا برنامه چیه؟» --- تولگا: «امروز فقط می‌خوام یه روز خوب داشته باشی.» --- صدف: «یعنی مقصد رو نمیگی؟» --- تولگا: «نه.» --- صدف: «حداقل یه سرنخ؟» --- تولگا: «نه.» --- صدف با خنده گفت: «پس من باید تا آخر راه حدس بزنم؟!» --- تولگا: «دقیقاً. 😂» --- بهار لبخندی زد و گفت: «برو دخترم، خوش بگذرون. بعد از این همه روز سخت، یه روز آروم حقته.» --- صدف برای لحظه‌ای ساکت شد. بعد لبخند زد و گفت: «باشه مامان. 🤍» --- تولگا قبل از رفتن رو به بهار گفت: «نگران نباشید، زود برش می‌گردونم.» --- بهار با لبخند گفت: «مراقبش باش.» --- تولگا: «حتماً.» --- صدف کنار تولگا از خونه بیرون رفت. سینا از پشت سرشون صدا زد: «صدف! اگه برگشتی و اون گل‌ها هنوز زنده بودن، من بهشون جایزه میدم! 😂» --- صدف برگشت و گفت: «سیناااا! 😭😂» --- چند دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدند. صدف کمربندش رو بست و دوباره با کنجکاوی به تولگا نگاه کرد. --- «خب؟» --- تولگا: «خب چی؟» --- «هنوزم نمیگی کجا میریم؟» --- تولگا لبخند زد. «نه، ماهِ من.» --- ماشین آرام از خیابون دور شد... و صدف هنوز نمی‌دونست تولگا برای امروز چه چیزی آماده کرده. --- اما بعد از تمام اتفاقات و نگرانی‌های روزهای گذشته... شاید این روز قرار بود فقط یک خاطره‌ی خوب باشه. یا شاید... آرامش قبل از اتفاقی تازه. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- ماشین توی خیابون‌های شلوغ صبح حرکت می‌کرد. صدف هنوز نمی‌دونست مقصد کجاست و هر چند دقیقه یک‌بار به تولگا نگاه می‌کرد. 😂 --- صدف: «تولگااا...» --- تولگا: «جانم؟» --- صدف: «من هنوز نفهمیدم کجا داریم میریم! 😑😂» --- تولگا با خنده گفت: «صبور باش، ماهِ من.» --- چند دقیقه بعد ماشین جلوی یک کافه‌ی دنج و شلوغ توقف کرد. صدف با تعجب به کافه نگاه کرد. --- «اینجا؟» --- تولگا: «صبحانه.» --- صدف لبخند زد: «آهااا... بالاخره یه سرنخ! 😂» --- هر دو وارد کافه شدند و کنار پنجره نشستند. صبحانه‌ای کامل روی میز قرار گرفت؛ نان تازه، پنیر، تخم‌مرغ، مربا و چای. --- صدف با ذوق گفت: «وای، من خیلی گرسنه‌ام!» --- تولگا خندید: «پس شروع کن.» --- صدف: «تو نمی‌خوری؟» --- تولگا: «چرا، ولی اول می‌خواستم ببینم خانوم گرسنه چقدر غذا می‌خوره. 😂» --- صدف با اخم مصنوعی گفت: «خیلییی! پس بهتره چیزی برای خودت نگه داری!» --- هر دو خندیدند. صبحانه‌شون که تموم شد، دوباره سوار ماشین شدند. --- این بار مقصدی در کار نبود. فقط... رانندگی، موسیقی و خیابون‌هایی که یکی‌یکی از کنارشون رد می‌شدند. --- صدف کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد. بعد گفت: «امروز خیلی خوبه.» --- تولگا برای لحظه‌ای نگاهش کرد و گفت: «هنوز که نصف روزم نشده.» --- صدف: «یعنی برنامه‌ت ادامه داره؟» --- تولگا: «خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.» --- صدف با هیجان گفت: «جدی؟!» --- تولگا: «فعلاً چیزی نمی‌گم.» --- بعد از چند ساعت گشت‌وگذار، خریدهای کوچیک و قدم زدن در خیابون‌ها، نزدیک ظهر شد. --- صدف: «من دوباره گرسنه شدم. 😭» --- تولگا خندید: «مگه صبحانه نخوردی؟» --- صدف: «خب چند ساعت گذشته!» --- تولگا: «باشه خانوم گرسنه، بریم ناهار.» --- این بار به یک رستوران دنج رفتند. صدف منو رو برداشت و گفت: «این همه غذا چرا انقدر وسوسه‌کننده‌ست؟!» --- تولگا: «هرچی دوست داری انتخاب کن.» --- صدف: «پس بعداً نگی زیاد سفارش دادی!» --- تولگا: «قول میدم چیزی نگم. 😂» --- ناهار رو با خنده و حرف زدن گذروندند. اما هنوز برنامه‌ی تولگا تموم نشده بود. --- وقتی از رستوران بیرون اومدند، صدف متوجه شد تولگا دوباره مسیر رو عوض کرده. --- صدف: «کجا میریم؟» --- تولگا: «یه جای دیگه.» --- صدف: «بازم سورپرایز؟» --- تولگا: «آره.» --- چند دقیقه بعد... صدای موسیقی و خنده از دور شنیده می‌شد. صدف از پنجره بیرون رو نگاه کرد. چشم‌هاش برق زد. 😳✨️ --- «نهههههه!» --- تولگا خندید. «چیه؟» --- صدف با هیجان گفت: «شهربازیااااا؟! 😭🎡» --- تولگا: «بالاخره فهمیدی.» --- صدف: «تو بهترین سورپرایز دنیا رو آماده کردی!» --- هر دو وارد شهربازی شدند. اول سراغ بازی‌های ساده رفتند. بعد چرخ‌وفلک. بعد بازی‌های هیجانی. صدف هر بار با هیجان می‌خندید و تولگا هم از خنده‌های او لبخند می‌زد. --- چند ساعت گذشت... هوا کم‌کم تاریک شد. چراغ‌های شهربازی یکی‌یکی روشن شدند و چرخ‌وفلک در میان نورهای رنگارنگ می‌چرخید. 🎡✨️ --- صدف روی نیمکت نشست و گفت: «من دیگه واقعاً خسته شدم. 😂» --- تولگا: «ولی خوش گذشت؟» --- صدف لبخند زد. «خیلی.» --- تولگا: «پس ارزشش رو داشت.» --- صدف چند لحظه ساکت موند. بعد گفت: «ممنونم تولگا.» --- تولگا: «برای چی؟» --- صدف: «برای اینکه امروز کاری کردی همه‌ی نگرانی‌هام رو فراموش کنم.» --- تولگا لبخند کوچیکی زد. «گاهی آدم فقط به یه روز خوب احتیاج داره.» --- بعد از شهربازی، هر دو سوار ماشین شدند. شب شده بود و خیابون‌ها پر از چراغ بودند. --- صدف: «فکر کنم دیگه برنامه تموم شد.» --- تولگا: «هنوز یه قسمت مونده.» --- صدف: «بازم؟! 😭» --- تولگا خندید. «شام.» --- صدف با خنده گفت: «من دیگه جا ندارم!» --- تولگا: «نگران نباش، یه چیز سبک می‌خوریم.» --- ماشین جلوی یک رستوران زیبا توقف کرد. هر دو وارد شدند و شام سفارش دادند. --- آن شب... از صبحانه‌ی ساده‌ی اول صبح گرفته... تا گشت‌وگذار... ناهار... شهربازی... و شام آخر شب... همه‌چیز شبیه یک روز معمولی و آرام بود. روزی بدون ترس... بدون راز... بدون گذشته. --- اما درست وقتی شام‌شون تموم شد... گوشی تولگا روی میز لرزید. یک پیام از شماره‌ای ناشناس. --- «امیدوارم از امروز لذت برده باشی...» --- تولگا به صفحه خیره شد. پیام بعدی آمد: «چون شاید این آخرین روز آرومت باشه.» --- لبخند از روی صورت تولگا محو شد. --- صدف متوجه تغییر چهره‌اش شد. «تولگا؟ چی شده؟» --- تولگا سریع صفحه‌ی گوشی رو خاموش کرد. «هیچی...» --- اما خودش می‌دانست...
گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه‌ی صدف توقف کرد. --- صدف به ساعت نگاه کرد و با لبخند گفت: «وای... باورم نمیشه این‌همه ساعت با هم بودیم.» --- تولگا ماشین رو خاموش کرد. «منم دلم نمی‌خواست روزمون تموم بشه، ماهِ من.» --- هر دو از ماشین پیاده شدن. تولگا تا جلوی در خونه همراه صدف رفت. --- صدف جلوی در ایستاد و برگشت سمت تولگا. چند لحظه فقط بهش نگاه کرد. --- صدف با لبخند گفت: «خب... رسیدیم.» --- تولگا: «آره، عزیزم.» --- صدف: «امروز خیلی خیلی خوش گذشت.» --- تولگا: «برای منم همین‌طور، ماهِ من.» --- صدف با خنده گفت: «تولگا عشقم، عزیزم، زندگیم... قربونت برم، واقعاً ممنونم. 🥺♥️» --- تولگا خندید. «قربونت برم، این‌همه اسم قشنگ برای من از کجا میاری؟» --- صدف: «هرچی بگم بازم کمه! 😂♥️» --- تولگا: «پس بذار منم بگم...» --- چند لحظه مکث کرد. «ماه من، عزیز من، دختر دوست‌داشتنی من... خوشحالم که امروز خندیدی.» --- صدف با لبخند گفت: «تو باعث شدی بخندم، عشقم.» --- تولگا: «پس ارزشش رو داشت.» --- صدف آرام گفت: «خیلی دوستت دارم، تولگا.» --- تولگا: «منم خیلی دوستت دارم، ماهِ من.» --- صدف: «مواظب خودت باش، عزیز دلم.» --- تولگا: «تو هم مواظب خودت باش، زندگیم.» --- صدف لبخند زد و گفت: «قربونت برم... فردا بهم زنگ بزن، باشه؟» --- تولگا: «حتماً.» --- صدف: «قول؟» --- تولگا: «قول.» --- صدف یک قدم جلو رفت و او را در آغوش گرفت. --- «خداحافظ عشقم...» --- تولگا هم با مهربانی او را در آغوش گرفت. «خداحافظ، ماهِ من.» --- صدف آرام گفت: «دلم برات تنگ میشه.» --- تولگا: «منم دلم برات تنگ میشه، عزیزم.» --- چند لحظه بعد از هم فاصله گرفتن. صدف با لبخند گفت: «حالا برو دیگه... وگرنه دوباره دلم نمیاد خداحافظی کنم. 🥺😂» --- تولگا خندید. «باشه، ماهِ من.» --- صدف دستش رو تکون داد. «شب بخیر، عشقم.» --- تولگا: «شب بخیر، زندگیم.» --- صدف وارد خونه شد و قبل از بستن در، یک بار دیگه لبخند زد. تولگا هم به سمت ماشین برگشت. --- اما درست وقتی ماشین حرکت کرد... گوشی تولگا دوباره لرزید. همان شماره‌ی ناشناس. --- تولگا به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد. پیام فقط یک جمله بود: «فکر کردی امشب همه‌چیز تموم شد؟» --- لبخند تولگا محو شد. نگاهش روی صفحه موند. --- «نه...» --- گذشته هنوز منتظرش بود. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part81 --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍 🌙🤍 جانم، می‌شنومتون... 🤍🌙 اینجا جاییه برای حرف‌های شما؛ برای حس‌ها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌 بدون اسم، بدون خجالت... حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق می‌خونمشون ✨📖 👇 لینک ناشناس من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون...