فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☘
السَّلامُ عَلَيْكَ یا بقِیَّةَ اللهُ فی اَرضِه
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللهُ فی اَرضِه✨
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
@Parvanege
🌹
یا صاحب الزّمان!
نبودنتان را چگونه باور کنیم؟
وقتی پُر شده قلبمان،
از دوست داشتنتان!...♥️
#جمعه_های_انتظار
#امام_زمان
@Parvanege
🌿
همون لحظه که تصمیم میگیری
قلبت رو وابستهی #امام_زمان عج کنی؛خواستههای دنیایی و مجازی تمام تلاشش رو میکنه تا تو رو به
خودش وابسته کنه...!
🌸🌼🌸
@Parvanege
💎امام رضا علیهالسلام:
«تعَطَّرُوا بِالاسْتِغْفَارِ لاَ تَفْضَحْکُمْ رَوَائِحُ الذُّنُوبِ...»
«با استغفار خود را معطّر کنید، تا بوی بدِ گناهان شما را رسوا نکند...»
📚امالی الطوسی، ص ۳۷۲
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
@Parvanege
☘
روز#جمعه هیچ عملی برتر از #صلوات بر محمد و آل محمد نیست🌺
#اللهمصلعلیمحمدوآلمحمدوعجلفرجهم
@Parvanege
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۱۰۵
#چشم_آبی
نفس عمیقی کشیدم، پایان برگه خیلی بزرگ نوشتم:
«خداجون ممنونم.»
خودکارم رو که زمین گذاشتم ساعت نزدیکای پنج بود.
از پشت پنجره نگاهی به بیرون کردم. سکوت تنها چیزی بود که به گوش میرسید. سرم رو به دیوار تکیه دادم و به فردایی فکر می کردم که قراربود هرسه نفرمون رو وارد مسیر جدیدی بکنه.
مهداد:
صبح روز بعد هنوز هوا روشن نشده بود که رسیدم به روستا حتیالامکان نمیخواستم تا زمانی که وقتش برسه کسی تو روستا من رو ببینه .
ساعت چهارونیم بود که رسیدم دم درخونه شهرزاد...
نمی تونستم برم عمارت پس باید میرفتم
پیش شهرزاد که اونم مطمئن بودم الان خوابه.
در زدم... ولی جواب نداد.
ای خدا الان دقیقا باید چه خاکی برسر میر۶یختم
ساعت پنج صبح تو این تاریکی هوا.
نگاهی به دیوار حیاط انداختم تقریبا کوتاه بود و میشد از روش پرید.
آهی کشیدم. نگاه کن تو رو خدا به خاطره این خان بابا، کارمون به کجا کشیده که باید از دیوار دختر مردم بالا برم.
رفتم طرف دیوار نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم کسی اون اطراف نیست؛ همینم مونده یکی ببینه، انگه دزدی هم بهم بزنن...
دست انداختم و خودم رو از روی دیوار کشیدم بالا و پریدم تو حیاط...
خوب این از این... رفتم طرف درخونه، از شیشهای که داشت نگاهی به داخل خونه کردم.
شهرزاد روی تخت خوابش برده بود.
ضربه ای به در زدم. اول جواب نداد. باضربهی دوم دیدم که از جاش پرید و خواب آلو اومد دم در
با باز شدن در و دیدن من دم در...
شش متر ازجایش پرید...
نمیدونم چه طوری شیرجه زد به داخل.
خندهام گرفته بود... خانم دکتر دیوونه.
شهرزاد:
صبح با ضربههایی که به در میخورد از تخت پریدم. خواب آلو خواب آلو بدون اینکه ببینم کی پشت درهست، درو باز کردم که باقیافه خندان مهداد روبه رو شدم
تازه فهمیدم شال سرم نیست، برای همین شیرجه زدم به داخل و اولین شالی که دم دستم بود رو سرم کردم.
ای نمیری مهداد، این طوری آدم رو سوپرایز می کنی... فکر کنم داشت مقابله به مثل دیروز رو میکرد. دستی به سرو روم کشیدم و درو باز کردم.
دست به سینه به دیوار تکیه کرده بود و یه لبخند واضحی هم رو صورتش خودنمایی میکرد.
از جلوی در رفتم کنار و گفتم:
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۱۰۶
#چشم_آبی
-بیا تو!...
خمیازه ای کشیدم وارد خونه که شد درو بستم و گفتم:
-اینجا چیکار میکنی؟؟
مهداد رفت و نشست رو تخت...
منم کنار دیوار سر خوردم و نشستم.
-عمارت که نمیتونم برم. نمیخواستم تو روز روشن منو ببینن... واسه همین اومدم اینجا.
-روز روشن؟!...صبر کن ببینم!! ساعت چنده؟؟
یکم نگاهم کرد بعد با تردید گفت: 5
چییییییییییییییییییییی؟؟!!!!!
ساعت 5 صبح اومدی منو بیدار کردی چیکار آخه!!؟؟؟
داشت هر هر میخندید... من خوابم میاااااااااد.
-حدیث داریم میگه سحر خیز باش تا کامروا باشی!
و دوباره زد زیره خنده
:میخوام کامروا نشم... کامروا بخوره تو سرش
باز داره میخنده ...نخند دیگه!...
ببند دیگه...
آخ من امروز سردرد نگیرم صلوات
مهداد دیگه نخندید.
-ببخشید میدونم بد موقع اومدم
حالا دیگه چاره ای نیس. مجبوریم به این کارآگاه بازیا عادت کنیم.
پاهامو بغل کردم و چونه ام رو گذاشتم روشون...
مهداد هم سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت یکم که گذشت گفتم
-اگه همه چیز خراب بشه چی؟
سرش رو آورد بالا و گفت:
-چراهمچین فکری می کنی؟
-نمی دونم ، فقط این که کدخدا هم تو روستا هست؛ باعث میشه که کارمون سخت تر بشه.
با لحن ملایمی گفت:
-چیزی نمیشه خیالت راحت.
چشمام داشت از خواب بسته میشد که گفت:
-فعلا بخواب ... صدات می کنم سه چهارساعته دیگه.
:تو چی؟
:من خوابم نمیاد.
همون طور نشسته چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
مهداد:
داشتم به امروز فکر می کردم و اتفاق هایی که ممکن بود بیفته...
نگاهم افتاد به شهرزاد، سرش رو گذاشته بود روی زانوهاش و خوابیده بود سرش بد افتاده بود و داشت باعث میشد بد نفس بکشه...
بلند شدم رفتم طرفش، پتوشو کشیدم روش... یه تکونی خورد، ولی چشماشو باز نکرد.
منم نمازمو خوندم و همونجا کنار تختش نشستم و سرمو تکیه دادم به تخت.
نفهمیدم کی چشمام بسته شد که با اشعههای خورشید که به صورتم میخورد بیدار شدم و بی اختیار ازجام پریدم.
نگاهی به ساعت مچی مردانهام کردم که هفت ونیم صبح رو نشون میداد
ازجام بلند شدم وکش و قوسی به بدنم دادم.
نگاهی به شهرزاد کردم که خیلی
ناز خوابیده بود، آروم گفتم:
شهرزاد... شهرزاد پاشو ...
تکونی خورد و چشماش رو باز کرد.
خواب آلو بود با دیدن من ازجایش پرید و با حیرت گفت:
-توووو... توو اینجا چی کار می کنی؟!
نگاهی به خودش کرد که هنوز شال سرش بود و پووفی کشید و گفت:
-ای خداا یادم رفته بود. تو هم این جایی!
خندم گرفته بود. سرم رو تکون دادم
و گفتم:
-واقعا ازاین همه لطف و محبتی که به من داری ممنونممم...
شهرزاد:
شالم رو مرتب کردم. با لبخند نصفه و نیمه گفتم:
-خواهش می کنم قابلت رو نداره.
رفتم تو حیاط و دم حوض صورتم رو شستم
بلند که شدم حوله ای اومد جلو روم
با لبخندی ازش گرفتم و تشکر کردم.
چشمکی زد و گفت:
-الان یعنی آتش بسیم؟
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۱۰۷
#چشم_آبی
داشتم صورتمو خشک می کردم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-تاجایی که من یادم میاد... دعوا نکردیم که بخوایم آشتی کنیم.
-خب پس خدارو شکر.
رو پله دم در نشستم.
-تاکی باید منتظر بمونیم؟
کنارم نشست و گفت:
-نمیدونم، قراره مهرداد در اولین فرصت خبربده.
سوز اول صبحی باعث شد که دستام رو بغل کنم این جاتابستونهاشم فرق داشت... لامصب!
بمیری شهرزاد، با این جا انتخاب کردنت.
:سردته؟
سرم رو به علامت نه تکون دادم و گفتم -بریم داخل صبحونه بخوریم ... فکر کنم روز طولانی در پیش داریم.
مهرداد:
کل شب خوابم نبرد و تو تختخواب این پهلو اون پهلو شدم. دست آخر ساعت شش ونیم بود که بلندشدم و نشستم سرجایم
سرم داشت از درد می ترکید برای همین تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم .
تازه اومده بودم بیرون و داشتم موهامو خشک می کردم که ضربه ای به در خورد
:بیاداخل
ازداخل آیینه ذوالفقارو دیدم حوله رو گذاشتم رو میزو چرخیدم طرفش
:چی شده؟
-آقا، خان کارتون دارند.
ابروم رفت بالا و با تعجب گفتم:
-ساعت هفت ونیم صبح؟
سرش رو تکون داد، ولی چیزی نگفت.
با اشاره سرمرخصش کردم و گفتم:
-برو خودم میام.
:اما... آقا
بااخم های درهمی گفتم:
-بروو... خودم میام.
آروم رفت عقب و درو بست. فکرش رو نمی کردم که اینقد زود بخواد احضارم کنه.
ازقصد یک ربع صبر کردم و بعد از اتاق اومدم بیرون.
از پنجره طبقه دوم دیدم که رو تختی که تو حیاطه درحال خوردن صبحانه است
دو دقیقه بعد جلوی روش بودم و با صدای آرامی گفتم:
-سلام، صبح بخیر خان بابا
با سر اشاره کرد که بشین، ولی ازاون جا که عاقبت این نشستن رو میدونستم
سرم رو به علامت نه تکون دادم و گفتم:
-ممنون این طوری راحت ترم.
:خودت میدونی
هرچی فعلا کمتر تنش بینمون ایجاد میشد به نفع همه بود...
#ادامه_دارد...
❤️
بینهایت دوستت دارم؛
ولی در جمعهها،
حس ِدلتنگی کمی از بینهایت،
سر تر است!...
#جمعههایدلتنگے
#امام_زمان #حجاب
@Parvanege
هدایت شده از پـــروانـگـــــی
6.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام دوستان گرامی❤️
💗اعضای قدیمی قوت دل هستید
و اعضای جدید خوش آمدید💐
برشی به قسمت اول رمانهای کانال پروانگی 🦋
#رمان: مغروردوستداشتنی
https://eitaa.com/Parvanege/143
#رمان: انتظار عشق
https://eitaa.com/Parvanege/5486
#رمان: دلارام خان
https://eitaa.com/Parvanege/5946
#رمان: با من بمان
https://eitaa.com/Parvanege/7634
#رمان: از سیم خاردار نفست عبور کن
https://eitaa.com/Parvanege/7700
#رمان: چشم آبی
https://eitaa.com/Parvanege/9499
🦋
May 11