#حس_خوب
زندگی با درد و رنج گره خورده است،
با غمها همسایگی نکن!
چون افسردگی را به همراه خواهد آورد؛
مسئولیت شما، شادی آفریدن است از دل سختیها...
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
چنان باش كه ديگران نتوانند
تو را به درون توفانهايشان بكشانند؛
بلكه اين تو باشی كه آنها را به دايرهی
آرامش وجودت بكشانی...🎯
https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے نگاهی به دستم انداختم سرم بهش وصل بود. کمی فکر کردم تا یادم بیاد چه ا
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
_خودتو وعده نده، فردا باید برم بیمارستان.
_لازم نکرده طاها به بیمارستان اطلاع داده اونا هم گفتن هیچ مشکلی نداره تازه بهش گفتن که خودشون بهت پیشنهاد مدتی مرخصی رو دادند؛ ولی
تو قبول نکردی طاها حسابی از دستت عصبیه به نفعته هیچگونه مخالفتی باهاش نکنی.
خواستم از جایم بلند بشم که مارال مانع شد و گفت: کجا؟
_خواهری به خدا من خوبم بذار به زندگیم برسم
_همین که گفتم بگیر بخواب! بخوای لجبازی کنی درو قفل میکنم هستی.
یکم استراحت کن! نفیسه خانوم برات سوپ درست کرده حاضر که شد میام بیدارت میکنم...
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.
خدا بخیر کنه حالا یک هفته باید تحت فرمان اینا زندگی میکردم یکی نیست بگه مجبور بودین بگین من پیشنهاد مرخصی رو رد کردم.
خدا میدونه داداش طاها توی این هفته مجبور به چه کارایی بکنم.
چشمامو بستم و سعی کردم فقط در ارامش بخوابم بدون فکر کردن به چیزای بیهوده حالا که فرصت داشتم کمی استراحت کنم باید به بهترین نحو ازش استفاده میکردم.
****
نفس عمیقی کشیدم و هوا رو به داخل ریه هام منتقل کردم.
از بی حوصلگی به حیاط پناه آوردم.
پنجمین روز از زندانی شدن من در خونه میگذره باوجود اینکه حالم کاملا خوب شده ولی همچنان مجبورم از این استراحت زورکی استفاده کنم.
هیچ موقع توی زندگیم مثل اینروزا احساس بی حوصلگی نکردم.
توی این پنج روز فقط مهرداد و شیده یه بار برای سرزدن اومدن که از نظر من بهتر بود نمیومدن.
هر نگاه شیده مثل خنجر فرو میشد تو قلبم از بس توی نگاه و حرکاتش نفرت وجود داشت.
صنمم که هر روز میاد یه سری میزنه و میره...
فکر میکنم مهرداد دو روزه که کار در بیمارستان و شروع کرده طبق اطلاعاتی که من تازگی فهمیدم من و مهرداد شیفتامون با هم کاملا متفاوته ...
اینطوری فکر میکنم بهترم باشه حداقل شیده هرروز با خودش هزار جور فکر الکی نمیکنه.
#پارت_276
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے _خودتو وعده نده، فردا باید برم بیمارستان. _لازم نکرده طاها به بیمارس
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
یه دفعه ای دلم هوای دریا رو کرد اگه الان شمال بودم میرفتم لب دریا و غروب خورشید رو نگاه میکردم.
البته کویرم غروبای خیلی قشنگی داره دو تا جا توی زندگیم آرامش فوق العاده زیادی بهم میده اولیش دریا و دومیش کویر.
با باز شدن در حیاط نگاهمو به سمتش چرخاندم.
داداش بود اینروزا زودتر میومد خونه تا به قول خودش من از دستورات سرپیچی نکنم.
مارال بیچاره هم که توی این مدت اصلا از خونه بیرون نرفته... وقتیم که بهش میگم لزومی نداره به خاطر من از کارت بیفتی میگه یه بار به حرف تو گوش کردم اندازه هفت پشتم کافیه... دیگه عمرا به حرفت گوش بدم... تقصیر تو نیست تقصیر خودمه... وقتی ازت میپرسم هستی صبحونه و ناهار خوردی میگی آره... من باور میکنم بعد به این روز میفتی.
دیگه جونم بگه براتون اینقدر میگه تا از حرفم پشیمون میشم و به غلط کردن میفتم.
اینروزا رفتار داداش خیلی عصبیم کرده از اونجایی اصلا عادت ندارم باهام بد برخورد کنه و اینروزا حسابی باهام با جدیت برخورد کرده دوست دارم بشینم یه جا و بزنم زیر گریه.
با صدای داداش از افکارم بیرون کشیده شدم.
روی صندلی مقابلم نشسته بود و با اخم بهم نگاه میکرد اینروزا کلا خیلی بداخلاق شده هر کار میکنم یه ایرادی میذاره روش اینقدر بهم سخت گرفته که با خودم عهد کردم آخرین باری باشه که مریض میشم.
لبخندی زدم و گفتم: سلااام داداش بداخلاق خودم امروز که دیگه کار خلافی ازم سر نزده چرا اخم کردی.
با حفظ اخمش گفت: مگه من به شما نگفتم توی این چند روز هرچی مارال برات درست کنه باااید بخوری؟
_خب چرا منم به جون خودم هرچی درست کرده خوردم.
_پس اون من بودم که امروز عصارهی گوشتو نخوردم دیگه نه.
اوه این مارال براچی اینقدر نامرد شده زود خبررسانی میکنه .
قیافهی مظلومی به خودم گرفتم و گفتم: داداش این یکی و معاف کن!...
_راه نداره پاشو بریم تو بخور زووود.
_داااااداش.
_هستی تو چرا اینقدر لجبازی میکنی الان یه دلیل قانع کننده برای من بیار که اون غذا رو نخوردی.
_خب بو میده داداش
_بوی چی میده؟
صادقانه گفتم: بوی گوسفند میده داداش....
داداش نرم که نشد بماند بدترم شد و بدون هیچ گونه لطافتی گفت: عصارهی گوشت بوی گوسفند میده،
جگر بوی خون میده،
شیر بوی روغن زرد میده...دقیقا میشه بگی توی این دنیا چه چیزی از نظر خانوم بو نمیده؟
خندم گرفته بود چه سابقهی درخشانی داشتم من ...
خب دروغ که نمیگفتم همهی این چیزایی که داداش نام برد واقعا بو میداد.
داداش که کمی مهربونتر شده بود گفت: بیماری که دکترت ازش حرف میزنه نباید تحریک بشه هستی خطرناکه تو خودت دکتری باید این چیزارو بفهمی یکم مراعات کن !
زشته روی همه چیز عیب میذاری.
الانم بلند شو بریم داخل هوا سرده.
بدون هیچ حرفی از جا بلند شده و مطابق خواستهی داداش عمل کردم.
مارال و مهرسا روی مبل نشسته و مشغول تماشای تلویزیون بودن.
مارال با دیدن داداش لبخندی زد و گفت:سلام آقـــا خوبی؟ خسته نباشی.
به سمت پلهها رفتم حوصلهی بودن در جمع و نداشتم قبل از این که آخرین پله رو طی کنم صدای داداش باعث شد سرجام متوقف بشم.
داداش: مارال نوشین خانوم باهات تماس گرفت؟
مارال: آره.
_امشب میان یا فردا شب؟
#پارت_277
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
سلام دوستان خوبم
زائر امام رئوف هستم
و دعاگوی همگیتون
انشاءالله آقا امام رضا علیه السلام حاجات قلبی تون رو امضا فرمایند.