eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
💑 اولویتِ اولِ اعضای خانواده موفق، «وقت گذاشتن برای خانواده» است. ☘خانواده‌های موفق، همیشه برای با هم‌ بودن وقت پیدا می‌کنند؛ فرقی هم نمی‌کند که سرشان چقدر شلوغ باشد. آن‌ها قدرِ زمان با هم بودن را می‌دانند. 🌸هنگامی که با اعضای خانواده وقت می‌گذرانیم، با رفتارها و کارهایمان نشان می‌دهیم که برای‌شان ارزش قائل هستیم و به آن‌ها اهمیت می‌دهیم. این کار باعث می‌شود که احساس صمیمیت میان اعضای خانواده بیشتر و پیوندهای خانوادگی تقویت شود🌿 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه و گفتم: تقصیر شما نبود!!! پس حتما من آمپول ا
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے سریع دوش گرفتم... یه لباس خاکستری به همراه شلوار گشاد مشکی پوشیدم؛ مدتی بود اصلا نمی‌تونستم لباس رنگ روشن بپوشم یه شال طوسی رنگ انداختم روی سرم تا آب موهامو بگیره چون اصلا حوصله‌ی سشوار کردن و یا حتی خشک کردنشون رو نداشتم. هنوز ساعت پنج بعد از ظهره تا ساعت هفت و نیم هشت که مارال بیاد، مطمئنا باید تنهایی رو تحمل کنم... راه سالن رو پیش گرفتم. روی مبل نشستم و تلویزیونو روشن کردم بهتر بود سرمو با برنامه‌های تلویزیون گرم کنم تا با فکرکردن به چیزای بیهوده. با بی حوصلگی شبکه‌های تلویزیون رو زیرورو میکردم تا شاید یه برنامه‌ی جالب پیدا کنم. نخیر ... فایده نداشت با عصبانیت تلویزیونو خاموش کردم و همونجا روی کاناپه دراز کشیدم پاهامو داخل شکمم جمع کردم و به فکر فرو رفتم. به ذهنم فشار آوردم تا شاید بتونم دلیل این بی‌قراریها و کلافگی‌ها رو پیدا کنم؛ ولی بی فایده بود. دلم دائما بهونه گیری می‌کرد تا توی بیمارستان بودم، دعا دعا می‌کردم سریع شیفتم تموم بشه و بیام خونه ... وقتیم که میام خونه آرزو می‌کنم سریع فردا برسه تا با رفتن به بیمارستان سرمو گرم کنم... امرزوم تموم بشه فردا رو باید چیکار کنم که جمعه است و از صبح بیکارم. تلفن به صدا در اومد در همون حالت از روی میز برش داشتم و بدون این که به شماره نگاه کنم با بی حوصلگی پاسخ دادم:الو بفرمایید؟ _الو هستی جان. از جایم پریدم صدای نوشین خانوم بود سعی کردم به خودم مسلط بشم و گفتم:الو سلام نوشین خانوم خوبین؟ _سلام عزیزم ممنون تو خوبی؟ _متشکرم. _راستش چون میدونم وقتت پره یه راست میرم سراصل مطلب به مارال جان زنگ زدم برای فردا هماهنگ کنم همه با هم بریم کوه ... هم پیاده روی بکنیم و هم حال و هوامون عوض بشه؛ ولی مارال جان گفتن تو اینروزا زیاد حالت خوب نیست و فکر نمی‌کنه قبول کنی به همین جهت بود که خودم زنگ زدم تا بهت بگم اگه نیای ناراحت میشم. واااای خدا مصیبت از این بدتر توی این اوضاع درهم و برهم کوه و کجای دلم بذارم... لب زدم و ادامه دادم: _من واقعا ممنونم که شما خودتونو به زحمت انداختین و شخصا به من زنگ زدین؛ ولی راستش همونطور که مارال گفته من اینروزا زیاد حال مساعدی ندارم اگه بیام تفریح شما رو هم خراب می‌کنم. _ببینم هستی جان تو تا بحال دیدی من از حرفم برگردم. _خیر _پس الکی خودتو خسته نکن تو فردا با ما میای در ضمن همین که تو اونجا باشی خودش باعث میشه به ما خوش بگذره _آخه... _دیگه... ولی و اما و آخه نداریم... میخوام فردا یه آش بپزم انگشتاتم باهاش بخوری میای دیگه... فایده نداشت نوشین خانوم مثل مارال هیچ وقت از حرفش برنمی‌گشت. گفتم: بله میام؛ ولی اگه بی حوصله بودم گله نکنین. _تو بیا من خودم به حوصله میارمت... فعلا کاری نداری. _خیر. _پس من برم به مارال زنگ بزنم خبر اومدنتو بدم خداحافظ. _خدانگهدارتون. ... 🍁🍁🍁🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پروانگی
یا یا هر نوشیدنی دیگه با طعم ❤️ و دو نفره حسابی می‌چسبه😍☺️ https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
🌳داشتن باور مثبت؛ مثل آب دادن به یک دانه است. 💫در ابتدا چیزی مشخص نمی‌شود اما بعد از مدتی میوه‌ی باور مثبت‌تان را خواهید چشید🍀 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے سریع دوش گرفتم... یه لباس خاکستری به همراه شلوار گشاد مشکی پوشیدم؛ مدت
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے تلفن و روی میز گذاشتم و با صدای بلندی گفتم: _ اَه ... آخه... حالااا وقت کوه رفتن بود اینا هم حوصله دارن هر هفته یه برنامه‌ای میچینن. از جایم بلند شدم و راه اتاق‌مو پیش گرفتم. چراغ و روشن کردم چشمم به پاکت روی میز افتاد روی مبل نشستم و برش داشتم. عکسایی که شب عروسی مهرداد گرفته بودیم، داخلش بود. همه رو رد کردم تا به عکس دسته جمعی‌مون رسیدم. چشمم روی تصویر هومن ثابت موند. از شبی که رفتیم خونشون و با هم به شهربازی رفتیم، نزدیک به سه هفته می‌گذره و توی این سه هفته من حتی یه بارم ندیدمش؛ چون هنوز از سفر کاریش برنگشته... دروغ چرا دلم برای کل کل کردن باهاش خیلی تنگ شده. به عکسش خیره شدم حتی از داخل عکس هم غرورش به خوبی حس میشد. وقتی به خودم اومدم دیدم عکس و تار میبینم با تعجب دست بردم و به چشمام کشیدم. داشتم گریه می‌کردم؛ ولی آخه چرا؟! در جواب به این پرسش صادقانه بعد از کلی جنگ و جدل با دل و قلبم و از همه مهم‌تر با غرورم زیر لب گفتم: _چون دلتنگم، دلتنگ یه جفت چشم مشکی و نافذ که تا اعماق وجودم رخنه می‌کنه، دلتنگ صدای پر جذبه و آرام بخشی که تاثیرش در آروم کردنم از هر قرص آرام بخشی بیشتره، دلتنگ یه مرد مغرور که همیشه غرورمو نشونه می‌گیره و سعی در خورد کردنش داره؛ ولی جایی بهم میگه بعضی جاها سکوت میزان شعور آدم رو به نمایش میذاره، نه سست بودن‌شو... آره من دلتنگم ... خیلیم دلتنگ... دلتنگ مردی‌ام که بی هیچ هراسی کنارش نشستم و از گذشته‌ام براش گفتم؛ بدون هیچ هراسی و بدون توجه به غرورم با چشمای پر اشک بهش خیره شدم و با همون چشام ازش آرامش گدایی کردم... این بود اون حقیقتی که حدود یه ماهه دارم ازش فرار می‌کنم ولی به زبون نمیارمش... ... 🍁🍁🍁🍁
هدایت شده از پروانگی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅صلی الله علیک یا ابا عبدلله الحسین علیه السلام السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا