سلام دوستان پروانگی🦋
روز بخیر
#اعضایجدیدخوشاومدید☘
#دوستانقدیمیپروانگی حضور سبزتون مایهی #دلگرمی ماست 🌺
@Parvanege
May 11
❤️
دردِ عاشِق را
دوایۍ بھتــر از
مَعشــــوق نیست...
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#اربعین
@Parvanege
☕️چایی آوردم براتون تا خستگی در کنین...
عزاداریهاتون قبول حق تعالی و انشاءالله أجرتتون با #امام_حسین علیهالسلام
#حس_خوب
#اربعین
@Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے یه زن که دغدغهاش درست کردن غذای مورد علاقهی شوهرشه، نه دیررسیدن به ب
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
لبخندی زد و با لحن جدی گفت: بفرمائید بشینید خانوم آتشین.
تمام توانم رو به کار بردم تا مثل خودش لبخند بزنم ولی فکر نمیکنم موفق شده باشم.
با صداش به خودم اومد:
_خانوم آتشین چرا سرپاایستادین بفرمایید.
طبق خواستهاش نشستم. خودشم روی مبل روبروم نشست.
مجدد لبخندی زد و گفت: خوبین؟ مدتیه کمتر در محیط بیمارستان میبینمتون؟
بالحنی به ظاهر استوار همیشگیم گفتم: ممنون... یه مقدار سرم شلوغ بود به همین دلیل کمتر توی بخش رفت و آمد داشتم.
سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد سکوت بینمون ردوبدل شد سکوتی که بازهم از جانب اون شکسته شد:
خب خانوم آتشین گفتین با من کار دارین، اگر مربوط به کاره...
بین حرفش اومدم: مربوط به کار نیست.
لبخندی زد: پس اگه صلاح میدونین بریم بیرون از محیط بیمارستان صحبت کنیم.
منتظر نگاهم کرد...
گفتم: خیر جناب دکتر... من که هیچ مشکلی ندارم، حرفایی هم که میخوام بزنم زیاد طولانی نیست؛ علاوه بر اون نیم ساعت دیگه عمل دارم.
اگه شما هم مشکلی ندارین همینجا حرفامو بزنم.
- نه من هیچ مشکلی ندارم، برای راحتی شما گفتم... حالا که اینجا رو ترجیح میدین، بنده هیچ حرفی ندارم.
بعد از کمی مکث گفت: خب من گوش میکنم ... بفرمایید.
چهرهی داداش و مارال جلوی چشمم نقش بست... چهرهی همیشه نگرانشون چهرهی پر از محبتشون.
با فکربه این که قریب به چهار روزه نه اونا و نه من هیچ دیدار و یا تماسی با هم نداشتیم، قلبم فشرده شد... هه... قلب.
تردید داشت ذره ذره به مغزم راه پیدا میکرد ... دوست داشتم، برگردم به اتاقم و بازهم فکر کنم.
سرم رو پایین انداختم که فکری کنم و از این اتاق به معنای واقعی فرار کنم که نگاهم روی دست چپم خشک شد.
پوزخند روی لبم نشست. تردیدی که پابه قلبم باز کرده بود رفته رفته جای خودش رو به اطمینان و محکم بودن داد بعد از دقایقی
سرم رو بالا آوردم و با استوارترین لحن ممکن گفتم:
_جناب اسفندیاری هم من و هم شما دلیل اینجا بودن من رو خوب میدونیم.
لبخند آرامش بخشی زد:
_درسته... من مدت زیادیه که منتظر امروزم.
-من در تمام این مدت به گفته شما طولانی در حال فکر کردن بودم.
سعی کردم تمام ذهنم رو به کار بگیرم تا بتونم یه جواب قطعی به شما بدم.
ندایی در درونم فریاد زد:
_هستی تو اهل مقدمه و صفحه چینی نیستی؛ مثل آدم و کاملا خلاصه حرفتو بزن تا هم خودت و هم این بیچاره رو راحت کنی.
چشم دوختم بهش:
راستش جناب اسفندیاری، من همیشه صادق بودن و خلاصه گویی رو به مقدمه چینی ترجیح میدم، بنابراین اصل حرفمو میزنم.
به سختی ولی همچنان استوار گفتم:
راستش با کمال تاسف و عذرخواهی پاسخ من به پیشنهاد شما، منفیه.
#پارت_571
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے لبخندی زد و با لحن جدی گفت: بفرمائید بشینید خانوم آتشین. تمام توانم
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
لبخند روی لبش رفته رفته کمرنگتر و کمرنگتر شد تا این که کاملا ناپدید شد.
احساس میغکردم زیرنگاه مستقیمش دارم ذوب میشم.
بعد ا زچند دقیقه که برای من مثل چندین ساعت گذشت گفت: میتونم بپرسم چرا؟
یعنی منظورم اینه که چرا به چنین نتیجه ای رسیدین؟ یعنی ضعفای وجود من اینقدر زیاد بوده؟
ناباورانه گفتم: خیر... به هیچ عنوان اینطور نیست. اتفاقا از نظر من شما هیچ گونه ضعف و یاکمبودی ندارین چه از لحاظ مادیات و چه از لحاظ برخورد و منش انسانی.
- پس چرا؟...
جواب شما منفیه؟
فکر کردم که واقعا چرا جوابم منفیه، ولی به هیچ نتیجهای نرسیدم، به ناچار از جام بلند شدم.دستامو توی هم قفل کردم که بافشردنشون کمی آرامش بدست بیارم:
_میشه لطف کنین و از شنیدن پاسخ این سوال صرف نظر کنین؟
اونم مثل من ازجاش بلند شد محکم و استوار گفت:
_متاسفم... ولی به هیچ عنوان.
من از شما یه درخواستی داشتم و جواب شما به این درخواست بنده منفی بود فکر میکنم حقم باشه که دلیلش رو بدونم...
باکمی مکث گفت: مشکل شما پسرتونه؟فکرمیکنین نمیتونم پدرخوبی براش
باشم؟
لبخند تلخی زدم سرم رو به چپ و راست تکون دادم: نه اینطور نیست.
به تندی گفت: پس دلیلش چیه؟
خانوم آتشین اگه مشکل از من نیست به پسرتونم مربوط نمیشه... مخالفت شما چه دلیلی میتونه داشته باشه؟
با کلافگی دست چپم رو بالا آوردم و انگشت حاوی حلقه رو چندبار تکون دادم و گفتم: مشکل اینه جناب اسفندیاری.
با تعجب گفت: این حلقهی ازدواجه؟ ولی شما که...
بین حرفش اومدم:
حق با شماست ... مشکل نه شمایی و نه آروین، بلکه مشکل منم و دلم...
مشکل این حلقهست... با وجودی که سه ساله از صاحبش جدا شدم؛ همچنان داخل انگشتمه و حتی لحظهای ازخودم جداش نکردم.
آقای اسفندیاری من به شما و طرز برخورد و رفتارتون اطمینان دارم، اونقدری که نمیتونم هیچ عیبی روتون بذارم.
بغض مهمون گلوم شد:
_ولی من به خودم اطمینان ندارم...
شما هیچی کم ندارین... کافیه اراده کنین تا بی نهایت طالب پیدا کنین، ولی ازتون خواهش میکنم این خواسته رو از من نداشته باشین... من نمیتونم اجازه بدم پسرم به کسی جز پدر خودش، بگه بابا...
من نمیتونم حلقهای جز این حلقه،
دستم کنم.
حتی با وجود این که سالهاست صاحب این حلقه به دست فراموشی سپرده شده و به یک خاطرهی تلخ تبدیل شده، ولی بازم من نمیخوام زیر
عهدی بزنم که پنج سال پیش خوردم.
پنج سال پیش من قسم خوردم که هیچ زمان به صاحب این حلقه خیانت نکنم و بهش وفادار باقی بمونم و امروز من نه به خاطر عشق و دوست داشتن بلکه به
خاطر عهد و قسمم میخوام؛ همچنان تنها به زندگیم ادامه بدم.
مدتهاست عشق و دوست داشتن رو از قلبم بیرون کردم و دیگه هم اجازه ندادم
پاشون به قلبم باز بشه.
من سه سال پیش در بدترین شرایط زندگیم، قسم خوردم که از این به بعد فقط و فقط برای تک پسرم زندگی کنم و نمیخوام جز این عمل کنم، چون تا به الان از همین زندگیه مادرانم راضیم.
باحال زاری گفتم: من حتی اگه به شما جواب مثبت بدم، هیچی ندارم که بخوام به پاتون بریزم نه دوست داشتن نه عشق نه احساس... هیچی.
من فقط و فقط یه مادرم و بس.
لطفا خواستهتون رو پس بگیرین و بذارین زندگیم به حالت قبلش برگرده.
سکوت کردم سرم رو پایین انداختم.
به قدری ناخونامو کف دستم فشار داده بودم که اشکم درنیاد...
#پارت_572
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے لبخند روی لبش رفته رفته کمرنگتر و کمرنگتر شد تا این که کاملا ناپدید
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
بعد از چند ثانیه صدای آرومش رو شنیدم:
من امروز با شنیدن صحبتای شما بیشتر و بیشتر به انتخابم ایمان آوردم، اعتراف میکنم که در طول سی و چندسال زندگیم هیچ زنی رو مثل شما محکم و استوار و همه چی تموم ندیدم.
خب متاسفانه من عادت ندارم برای بدست آوردن چیزی عقایدم رو زیر پا بذارم احترام به حق طرف مقابلم جزو عقاید منه و براساس همین عقیده...
سرم رو بالا آوردم. رضایت توی چهرهام موج میزد.
گفت: من و شما از امروز به بعد درست مثل دیروز و روزای قبلش، همکار باقی میمونیم... خیالتون راحت.
لبخند نشست روی لبم: ممنونم جناب دکتر.
- خواهش میکنم... راستی جهت اطلاعتون میگم، دوسه باری اسمتونو صدا زدند فکر میکنم برا عملتون باشه.
هــــــــینی گفتم و بعد از تشکر و عذرخواهی به سمت در رفتم.
قبل این که از درخارج بشم به سمتش برگشتم و گفتم:
اقای دکتر میشه یه خواهش ازتون
بکنم؟
لبخندی زد و گفت:
صحبتای امروزمون بین من و شما میمونه و همینجا دفن میشه ... خیالتون راحت.
آرامش به قلبم سرازیر شد. بعداز سه سال، یه مرد تونست با انسانیتش آرامش رو به قلبم هدیه کنه.
جواب این لطفش تنها یه لبخند بود و گفتن:
_ ممنون بخاطر همه چیز... با اجازتون.
***
رو به پرستار بخش گفتم: شرایط بیمار رو به صورت خلاصه توضیح بدید لطفا.
- بیمار مشکل تنفسی داره در یک مکان پراز آتیش و دود قرار گرفته به همین دلیل مشکلش عود کرده، الانم در وضعیت خیلی بدی به سر میبره.
سرم رو تکون دادم: بسیار خب بریم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو فقط و فقط روی نجات دادن بیمارم متمرکز کنم.
(از من نرنج نه مغرورم و نه بیاحساس... فقط خسته ام.... خسته از اعتماد بیجا... کاش انسانها در تمام حالت همدیگر رو درک میکردند نه تـــرک...)
یک هفته بعد
روی زمین نشسته بودم بارون میبارید فریاد میکشیدم و التماس میکردم
با تمام توان با دست به صورتم میکوبیدم و فریاد میزدم:
رهاش کنین... خواهش میکنم .. رهاش کنین... خدایا بهت التماس میکنم کمکش کن... خــــدا داره میمیره... کمکش کن.
با خیس شدن صورتم چشامو باز کردم به محض بازکردن چشمام در کسری از ثانیه از جام پریدم. نگاهی به اطرافم انداختم. توی اتاق خودم بودم
ساعت 3:30 صبح بود
چشمم افتاد به آروین که با ترس بهم خیره شده بود و اشک داخل چشماش جمع شده بود.
با صدای آیدا به خودم اومدم:
_هستی جان، خوبی عزیزم؟
-کشتنش.... جلوی چشم من کشتنش... محکم ضربه میزدند توی شکمش... نمیتونستم از جام بلند بشم و برم کمکش کنم.
آیدا رو کنار زدم و هراسون به سمت آشپزخونه رفتم. صورتمو زیر شیر آب گرفتم. دست آیدا روی شونم قرار گرفت.
_آروم باش هستی، آروم باش... فقط یه خواب بود. بهش فکر نکن... آروم باش.
#پارت_573
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
💓نغمههای همدلی
🎶به نغمههای زندگیت خوب گوش میدی؟
_یعنی چی؟!🤔
☘زن و شوهر توی زندگی مشترک، باید همدلی و گوش شنوا داشته باشند.
❌ هیچ وقت قدرت گفتگو را دست کم نگیرید.
💞گفتگوی ساده و صمیمی با جملات معجزهگری؛ مثل «دوست دارم»؛ «منتظر شنیدن صدای زیبایت هستم»؛ «دلت میخواد راجع به چه چیزی با هم صحبت کنیم؟» و ...
(نگو ایبابا دلت خوشه! نگو واه واه چه لوسبازیا!😁)
🔸اگه تا حالا به زندگی این جوری نگاه نکردی ... خب از امروز ... از همین لحظه شروع کن...
💑هوای زندگی مشترک، گاهی آفتابی و گاهی ابری است؛ اما با احترام به یکدیگر، آراستگی و مهربانی میشود کانون خانواده را گرم و صمیمانه نگه داشت و از هر لحظه لحظهی زندگی، لذت برد.
#همسرانه
#خانواده
#اربعین
@Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے بعد از چند ثانیه صدای آرومش رو شنیدم: من امروز با شنیدن صحبتای شما بی
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
همونجا روی زمین نشستم آروین توی چهارچوب آشپزخونه ایستاده بود.
دستامو باز کردم به سرعت خودشو به آغوشم رسوند. با بغض در آغوش گرفتمش وسعی کردم اصلا به دقایقی پیش فکر نکنم.
آیدا کنارم روی زمین نشست:
_هستی میخوای یه قرص آرامبخش برات بیارم.
سرمو به نشونهی مثبت تکون دادم.
آیدا سریع ازداخل یخچال یه قرص آرامبخش برداشت و به همراه لیوان آب اب به دستم داد.
قرصو داخل دهانم گذاشتم و اب اب رو یه نفس سرکشیدم.
آیدا:
آروین خاله جون، مامان خواب دیده چیزی نیست شما بلند شو برو بخواب عسلم.
آروین بوسهای روی گونم کاشت و گفت:مامانی اگه ترسیدی بیا پیش من بخواب.
لبخندی به چهرهی غرق خوابش زدم و راهیش کردم به سمت اتاقش.
بعد از رفتن آروین آیدا دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: بلند شو خواهری، پاشو بریم بخواب.
دستشو گرفتم، ولی به سمت اتاقم نرفتم... روی مبل داخل سالن نشستم و به آرومی گفتم:
تو برو بخواب، منم یکم که آروم شدم میخوابم... خیالت راحت.
خواست چیزی بگه که سرمو به پشت مبل تکیه دادم و گفتم:
برو آیدا بخواب، حالم خوبه... خودتم میگی فقط یه خواب بود.
منم تا چند دقیقهی دیگه که آرامبخش اثر کرد... میرم میخوابم.
طبق خواستم و برخلاف میل خودش به اتاقش رفت.
دقایقی توی همون حالت موندم، ولی هرلحظه بیشتر از قبل
خوابم جلوی چشمم زنده میشد. از روی مبل بلند شدم و به اتاقم رفتم.
میدونستم دیگه خوابم
نمیبره... بنابراین رفتم پشت پنجره و بیرون رو تماشا میکردم.
بهترین کار بود برای فرار از بیاد آوردن اون خواب لعنتی که خیلی به واقعی بود.
دیدم بهتره بشینم و نگاهی به یادداشتهام بیندارم؛ اما فکرم رفت به سمت هفتهای که گذشت.
فکر کنم دو روز بعداز این که با اسفندیاری صحبت کردم، رفتم خونهی مارال...
تصور میکردم الان که برم با رفتار سردی ازم استقبال میکنند، ولی برعکس همشون مثل همیشه گرم و کاملا عادی برخورد کردند.
هیچکس نه صحبتی از اسفندیاری کرد و نه از برخورد بد چند روز قبل من، حرفی زد.
#پارت_574
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے همونجا روی زمین نشستم آروین توی چهارچوب آشپزخونه ایستاده بود. دستام
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
من چقدر خوشحال بودم که هیچکس رفتار غلطم رو توی صورتم نزد.
حقیقتش خانوادم بخشندهتر از اونی بودن که بخوان وجود خودشونو که مدتهاست دیگه تنها پناهم هستن، ازم دریغ کنن.
وقتی میخواستم به خونه برگردم، داداش فقط و فقط یه جمله رو خیلی آروم زمزمه کرد:
گاهی اوقات باید در تنهایی به رفتار و گفتارت فکرکنی... توی این چند روز بیشتر از اونی که فکرشو بکنی،مارال دلش برات تنگ شده بود و نگرانت...
ولی نیومدیم سراغت تا تنها باشی و فرصت فکر کردن داشته باشی.
امیدوارم دیگه هیچ زمان حرفی که اون روز زدی رو حتی به زبون نیاری؛ چون نمیتونم تضمین کنم همین قدر راحت ازکنارش بگذرم.
من چقدر حتی از همین گفته داداش که بی شباهت به تهدید نبود، لذت بردم و در واقع بهش نیاز داشتم.
علاوه بر اون قرار شد اول هفته آینده (امروز چهارشنبه بود) بریم یه مهد کودکی که داداش در موردش حسابی تحقیق کرده بود اروین رو ثبت نام کنیم.
چه کسی میتونه درک کنه که من چقدر
بابت آینده آروین و روز به روز بزرگتر شدنش، نگرانم.
تنها کاری که میتونم بکنم، اینه که به خدا تکیه کنم و آینده تنها پسرم رو به اون بسپرم.
نفس عمیقی کشیدم و زیرلب زمزمه کردم: خدایا خواهش میکنم تنهام نذار.
به محض زمزمه کردن این جمله یه حسی در درونم شکل گرفت، یه حس اطمینان... اطمینان به این که خداصدامو شنیده.
آینهی کوچیکمو از داخل کشوم بیرون آوردم و نگاهی به خودم انداختم.
چشمام ازشدت بیخوابی و سردرد قرمز شده بود. سرم رو روی دستام گذاشتم
سرم به معنای واقعی داشت منفجر میشد البته یه امر کاملا عادی بود، از ساعت ۳:۳۰ دیشب تا الان که ۱۱:۳۰ ظهره چشم روی هم نذاشتم.
از شانس خوبمم، امروز به جز من و یه دکتر دیگه؛ هیچ دکتری داخل بیمارستان نیست.
اگر آیدا بیاد باید تا آخر ساعت بمونم.
نفس عمیقی کشیدم، نمیدونم چرا چند وقتیه دوباره اینقدر داغونم...
باورش سخته، ولی بغضم اینقدر قدیمی و کهنهست که از شدت بزرگیش بعضی اوقات توانایی نفس کشیدن رو از دست میدم.
چند ضربه به درخورد از فکر کردن دست کشیدم. سرم رو بالا آوردم و با صدای نسبتا بلندی که شنیده بشه گفتم:
بفرمایید؟
خیلی سریع درباز شد و پرستار بخش (فتوحی) وارد شد با دیدن هیجان و عجلهاش خیلی سریع گفتم: چیزی شده خانوم فتوحی؟...
#پارت_575
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے من چقدر خوشحال بودم که هیچکس رفتار غلطم رو توی صورتم نزد. حقیقتش خ
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
نفسی کشید تا بتونه صحبت کنه بعد با همون اضطراب گفت: خانوم دکتر یه بیمار داریم وضعیتش خیلی اورژانسیه
دکتر صابری هم نیم ساعت پیش مرخصی ساعتی گرفتن، درحال حاضر فعلا فقط شما توی بیمارستان حضور دارین... لطفا سریعتر بیاین بریم.
از جام بلند شدم. هر دو با قدمهایی بلند از اتاق خارج شدیم.
پرسیدم: مشکل بیمار چیه؟
- دقیق نمیدونم، ولی شانس زندگیش تقریبا به صفر رسیده اگه بشه...
- یعنی اینقدر وضعیتش اضطراری و خطرناکه؟
- بله، متاسفانه.
- انتقالش دادین اتاق عمل؟
- بله الان دیگه باید داخل اتاق عمل باشه.
هر دو به اتاق عمل رسیدیم به سرعت مشغول پوشیدن روپوشم شدم ضربان قلبم تند شده بود... فکر میکنم دلیلش این اضطراب یه دفعهای بود...!
درحالی که روپوش میپوشیدم گفتم: ازخانوادش اجازهی عمل رو گرفتین؟
- بله...بیچاره خانوادش خیلی بیتاب بودن.
- انشاءالله... اگر خدا بخواد نجات پیدا میکنه.... وگرنه... سکوت کردم.
بعد از چند ثانیه گفتم: انشاءالله... خدا کمک میکنه نجاتش میدیم... وگرنه نداره...
به اتاق اصلی رسیدیم. گروهی از پرستارا از پشت در شیشهای دیده میشدند
که روی سر بیمار ایستادند. درحالی که به قدمام سرعت داده بودم برای جلوگیری از اتلاف وقت از فتوحی پرسیدم: تو پروندهی بیمارو مطالعه کردی؟
- بله چطور؟
- مشخصاتش چیه؟
سابقه بیماری خاصی داره؟ ... اصلا مشکلش
چیه؟
- خیر سابقه بیماری خاصی نداره... مشکل برخورد گلوله در نقاط مختلف بدنشه که اونو باید خودتون ببینید...
فامیلشم، فکر میکنم....
قبل اینکه حرفش رو کامل کنه به اتاق رسیدیم به سرعت در رو باز کردم و وارد شدم و به سمت بیمار رفتم
با دیدن چهرهی غرق درخونش، صورتم جمع و اخم مهمون ابروهام شد. ذهنم به کار افتاد این چهره با وجود این که خون آلود بود... خیلی آشنا به نظر میومد و یه بوی آشنا...
پوزخندی به افکارم زدم، توی این اتاق چه بویی جز بوی خون میتونه وجود داشته باشه؟
سری از روی تاسف برای خودم تکون دادم و رو به پرستاری که بالای سرش ایستاده بود پرسیدم: شرایطشو سریعا و خلاصه توضیح بدین.
- سابقه بیماری خاصی نداره... سه تا گلوله خورده یه گلوله پائین سمت چپ که باعث پاره شدن چندتا از رگهای خونی شده... دومی به پشت کتفش و سومی به پای چپش که گویا قبلا هم تیر خورده...
مشکل اصلی گلولههائیه که باعث پاره شدن رگ و پشت کتفش شده...
درضمن گلوله دوم خیلی به مهرهی نخاع نزدیکه ...
علائم حیاتیشم لحظه به لحظه داره پایینتر میره...
- بسیار خب... فعلا ذهنتون رو روی گلولهی نزدیک مهره نخاع متمرکز کنید، چون همون گلولهست که سرنوشت بیمار رو تعیین میکنه... آمادهاید... شروع میکنیم.
#پارت_576
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
#السݪامعلیڪیااباعبداللہ
#کربلا
@Parvanege