🌸دنیا دنیا دلِ خوش
پرده سفید رنگ پنجره را کنار زدم. نگاهی به کوچه انداختم. حسن و علی با دوچرخههایشان داخل کوچه بازی میکردند؛ اما ناصر با حسرت به آن دو نگاه میکرد.
سرم را به سمت گوشهی راست اتاق چرخاندم. کمی صبر کردم تا سلام نمازش را داد. با قدمهای آرام جلو رفتم و گفتم: «مادر جون قبول باشه، می خوام برم توی کوچه بازی کنم... اجازه میدی؟»
_هر وقت مشقهاتو تموم کردی، میتونی بری تو کوچه بازی کنی.
_مامان قول میدم یه ساعت بازی کنم زودی میام بقیهشو مینویسم.
_مشقت رو بنویس... بعد برو.
مکثی کردم. با عجله از اتاق بیرون رفتم. از گوشهی حیاط توپ پلاستیکی جلد شده را از بالای در حیاط پرت کردم داخل کوچه و با صدای بلند گفتم: «ناصر، توپ رو بردار چهار تا آجر هم به جای دروازه بذار... تا تو آجرا رو پیدا کنی نصف صفحه مشقم تموم میشه، میام گل کوچیک بازی کنیم.»
_باشه حسین، تو برو مشقت رو بنویس من جورش میکنم، رفیق با معرفت.
✍م، بهشتی
#داستانک
#نوستالژی
@Parvanege
🌲🍂🌲
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩستهاﯾمان
ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾمان ﻧﻤﯽﺭﺳﻨﺪ...
ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻮﻥ، ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ
اما ﺩﺭﺧﺖ ﺷﺎﺩﺍﺏ #ﺻﺒﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
"ﭼﻮﻥ ﺧﺪﺍی مهربان ﻫﺴﺖ... امید هم هست ... ﺁﺭﯼ،
ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺗﮑﺮﺍﺭ کنیم
تا خدای سبحان هست، نور امید میدرخشد."
خدایا شکرت به قلبهای ما صبر عنایت کردی🙏
#خدایاشکرت
#شکرگزاری
@Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌴🍂🌴
🔸۶ تکنیک افزایش اعتماد به نفس:
-با صدای رسا و جدی صحبت کنید.
-در هنگام صحبت نگاه کردن به چشمها رو تمرین کنید.
-هنگام دست دادن جدی باشید.
-در جمع نظر بدهید.
-مقتدرانه و محکمتر از سابق راه بروید و قدم بردارید.
- در آخر همیشه لبخند بزنید.
#اعتماد_به_نفس
#ربیع_الاول
@Parvanege
ببینید چقدر قشنگه😍❤️
☺️دوست و همراه پروانگی ارسال کردن
ممنووون #خانم_میعادموسیزاده
خاطرات زیبا و دلپذیر
رو زنده کردین👌
💕دوستان خوبم
به تصویر نگاه کنید، کدومشون هنوز
تو خونهی مادرای مهربونتون💗 هست.
یاد باد ایام خوشی که سفره پهن میشد و با این نوع بشقابها، دورهمیهای خانوادگی خیلی هم خوش میگذشت💟
#دوستانه
#نوستالژی
@Parvanege
💚
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود:
«هر کس مورد رضایت پدر و مادرش باشد دو در بهشت به روی او باز می شود و اگر یکی از آن دو از وی راضی باشد یک در باز می شود.»*
*مستدرک الوسائل، ج 15، ص، 176
#احترام_به_والدین
#خانواده
#ربیع_الاول
@Parvanege
ا❁﷽❁ا
📌چرا امام مهدی (عج) را قائم مینامند؟
📜امام جواد(ع) در پاسخ به این پرسش فرمود: «چون او در حالی قیام میکند که یادش از بین رفته است و بیشتر کسانی که امامت او را قبول دارند، مرتد میشوند.»
📘مهدی موعود
🖋 علامه مجلسی
#سهشنبههای_مهدوی
#ربیع_الاول
@Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے نگاهشو دوخت بهم: اون ماجرا تموم شد، منو تو ازدواج کردیم واقعا خوشبخت
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
بدون این که نگاهی بهم بکنه.
گفت: 2295 کدی بود که خسروی از اون طریق با افرداش ارتباط برقرار میکرد.
اون روز وقتی فهمیدم چنین تماسی به خونه میشه به معنای واقعی برای اولین بار توی زندگیم ترسیدم.
کار سختی نبود حدس زدن این که رئیس این گروه، قصد دیگهای علاوه بر قاچاق داره.
خیلی سریع رفتم پایگاه و همهی پروندهها رو از اول مطالعه کردم،
ولی هیچ چیزی عایدم نشد
ماجرا رو برای سرهنگ کمالی توضیح دادم اونم مشکوک شد.
توی اون لحظه، دیگه به هیچی فکر نمیکردم تمام ذهنم خونه و پیش تو بود.
این اولین پروندهای بود که اینقدر امنیت زندگیمو به خطر میانداخت
این که بین اون همه نیرو تنها با خونه من تماس میگرفتند و این عدد رو تکرار میکردند نشونهی تهدید بود.
تهدیدی که در رأسش تو قرار داشتی و زندگیت...
پنج ساعت بعد از این که به پایگاه رسیدم، یه تماسی باهامون گرفته شد.
توی این تماس، تنها یه جمله که فقط به من مربوط بود... به رضائی بگین بزودی تاوان کاراشو پس میده... گفته بود کاری میکنه که دردی رو که کشیده، منم بکشم.
به محضی که پیام رو شنیدم یه گروه خیلی زبده فرستادم که اطراف خونه پخش بشن و مراقب تو باشن.
بعد از اونم تصمیم گرفتیم همون شب وارد عمل بشیم.
نگاهشو دوخت بهم:
جزئیات کارو بهت نمیگم، چون نباید بگم.
چیزی که تو باید بدونی از این به بعدش برات مشخص میشه...
کسی که با خونه تماس میگرفت و اون پیام رو برای من گذاشته بود داداش خسروی بود.
کسی که ما اصلا از وجودش خبری نداشتیم و اصلا فکرش رو هم نمیکردیم بعد از کشته خسروی، خانوادهاش تصمیم به انتقام داشته باشند.
فرماندهی اون ماموریت من بودم به همین خاطر داداشش فکر کرده بود که برادر بزرگترش به دست من کشته شده و میخواست از من انتقام بگیره.
وقتی این رو فهمیدم، دیگه هیچی حالیم نمیشد تنها چیزی که مطمئن بودم باید انجامش بدم این بود که تو باید از من دور میشدی.
اون شب وقتی به خونه برگشتم، دو ساعت قبل شروع مجلس عمو بهرام گروه ما تمام امیدش رو برای دستگیری اونا از دست داد و تنها سرنخها نابود شد.
اون شب من نگران بودم؛ اما باید خودمو کاملا آروم و طبیعی رفتار میکردم.
این مسئله انرژی زیادی ازم میگرفت به همین خاطر وقتی اون حرفا رو از زبون شیده شنیدم؛ واقعا داغ کردم...
هستی داغ کردن من، فقط مال همون شب بود... وقتی التماس توی نگاهت، صدات رو دیدم که ازم میخواستی بذارم برام توضیح بدی متوجه شدم که تمام اون حرفها فقط سوء تفاهمه...
اون شب از خونه زدم بیرون تا خود صبح فکر کردم.
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید از این شرایط پیش آمده، استفاده کنم تا تو رو از خودم برونم و دورت کنم.
لحظههایی که در عین خواستنت، عشق و دوست داشتنت رو پس میزدم از مرگ برام سختتر بود.
#پارت_639
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے بدون این که نگاهی بهم بکنه. گفت: 2295 کدی بود که خسروی از اون طریق با
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
اون روز وقتی اومدم خونه، دیدم چقدر برای سالگرد ازدواجمون تدارک دیدی؛ واقعا داغون شدم.
وقتی شب قبلش بهم زنگ زدی تصمیم گرفتم، بیام خونه...
اما توی یه عملیات برای سومین بار شکست خوردیم و چند نفری از نیروها مجروح شدند... همین مسئله حسابی وقتمو گرفت به خودم که اومدم دیدم صبحه...
توی اتاق وقتی بهت گفتم" جانم" متوجه تعجب توی نگاهت شدم.
اونجا بود که فهمیدم چقدر عذابت دادم خواستم همه چی رو بهت بگم ولی اون تماس... اون تماس لعنتی از سمت همون گروه بود.
برای چندمین بار باهام تماس گرفت و فقط تهدید میکرد؛ اما اون روز وقتی تماس گرفت از روی صداها متوجه شدم که داخل یه جوشکاری هستن.
حدس زدم ممکنه همونجایی باشه که سر نخ خسروی رو پیدا کردیم... حاضر شدم و عجله داشتم... تو دائم جلومو میگرفتی
واقعا برای یه لحظه کنترل رفتارمو از دست دادم و...
بالاخره تونستم سرنخهایی به دست بیارم برای همین روز بعدش با عجله به خونه اومدم، خدا خدا میکردم تو خونه نباشی و نبودی...
اومدم یه سری مدارک رو برداشتم و دوباره برگشتم پایگاه...
به خاطر عجلهای که داشتم یادم رفت در گاو صندوق رو قفل کنم.
تو نباید هیچ اطلاعی از پروندهی خسروی پیدا میکردی، چون بیشتر به خطر
میوفتادی... بالاخره در بدترین موقعیت ممکن متوجه همه چیز شدی.
من به خاطر رفتارم با طاها، مهرداد و مارال خانوم و همه و همه ازخودم متنفر بودم.
راه دیگهای نداشتم راهی که انتخاب کرده بودم، بن بست بود و هیچ راه برگشتی برام وجود نداشت.
روزی که تو خونه بابا فهمیدم که تو همه چیز رو میدونی وقتی دیدم اینقدر ناتوانی و جلوی همه بیهوش شدی باخودم عهد بستم، به هوش که اومدی همه چی رو بگم ولی نشد.
سرهنگ کمالی مانعم شد و گفت باید تو رو ازخودم دور کنم تا بتونم زنده نگهت دارم.
به همین خاطر آخرین ضربه رو هم زدم و رفتم تقاضای طلاق کردم.
به روشهای خودمون تاریخشو برای چند روز قبل زدیم که تو ازم زده بشی...
روز طلاق ترسیدم، بری یه بلایی سرخودت بیاری بنابراین تعقیبت کردم کسی که تو رو رسوند بیمارستان من بودم.
رسوندمت بیمارستان و از پرستار خواستم با خانوادت تماس بگیره... قبل اینکه برم اومدم بالای سرت... برای اولین بار توی عمرم اون روز فهمیدم یه مرد هم میتونه بغض کنه...
به معنای واقعی طعم تلخ بغض رو حس کردم.
همون موقع قسم خوردم که وقتی این پرونده تموم شد، برت گردونم.
این بود تمام ماجرا از اول تا آخر... حالا هم...
میون حرفش اومدم:
پس اون شب که در ظاهر شب عروسیت بود چی؟
- خودت که داری میگی در ظاهر...
جز اسم تو، اسم هیچ زن دیگهای وارد شناسنامهی من نشده؛
فقط برای این که موفق بشیم تمام نگاهها رو از تو دور کنیم یه محرمیت چهار ساعته بین من و همکارم، خانوم آوایی خونده شد برا همین تو اون شب دیدی که دست همدیگه رو گرفتیم...
بلافاصله بعد از اون توی سایتی که مربوط به اطلاعات شخصیه افراد پلیسه، قضیهی طلاق و ازدواج مجدد من رو نوشتیم.
میدونستم که این میتونه برای مدتی خسروی رو گیج کنه.
#پارت_640
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے اون روز وقتی اومدم خونه، دیدم چقدر برای سالگرد ازدواجمون تدارک دیدی؛ و
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
چشم دوخت تو چشمام:
هستی من شنیدم... عشق بها داره این بها رو هر دو نفر، هم عاشق و هم معشوق باید بپردازند.
من این بها رو با سکوتم پرداختم.
خانوادهی من شاید شش ماه باشه که اصل قضیه رو فهمیدند
توی این مدت، من توی چشم اونا یه فرد نامرد بودم که با زندگیه یه دختر بازی کردم.
دوخانواده رو از هم پاشوندم، این که به
چشم یه مقصر بهت نگاه کنند و هرروز و هر ثانیه شاید به زبون نیارند ولی با نگاهشون، تأسفشون به روت بزنند خیلی زجر آوره...
اشکام دوباره راه گرفتند بین اشک به سختی گفتم:
مگه نگفتی قسم خوردی که برگردی و همه چی رو بهم بگی... پس چی شد؟
لبخند سرشار از دردی زد و گفت:
زندگی همیشه با ما یار نیست، وقتی به گذشته فکر میکنم ... میبینم سرگذشت من و تو درست مثل یه داستان و افسانه است.
درست یه ماه بعد از اون عروسی دروغین، ما موفق شدیم خسروی و تمام گروهشو دستگیر کنیم.
توی این پرونده... دو نفر نیروها رو از دست دادیم؛ اما من به خاطر این که باید برمیگشتم و همهی واقعیت رو بهت میگفتم تا آخرین لحظه، سعی کردم تا سالم بمونم...
ولی وقتی دنبال خسروی بودم تو عملیات، لحظهی آخر که دستگیرش کردم و تحویل دادم.
موقع برگشتنم پام لیز خورد و بعدشم یه جای خیلی سخت فرود اومدم جایی که بعدها متوجه شدم یه استخر خالی از آب بوده...
درست دو ماه بیهوش بودم، وقتی که به هوش اومدم همه برام غریبه بودند دکتر گفت یه نوع فراموشی زمانیه که به مرور زمان برطرف میشه؛
یه سال طول کشید و حافظهی من روز دوم عید وقتی داشتم همون فیلمی که همیشه بهت میگفتم خیلی دوسش دارم رو از تلویزیون تماشا میکردم دوباره
برگشت.
اونجا بود که فهمیدم چقدر از زندگی عقب افتادم
اونجا بود که فهمیدم اون یه جفت چشم سبز رنگ که هر شب خوابشو میدیدم متعلق به چه کسی بوده...
ولی دیگه دیر شده بود، تو دیگه اصفهان نبودی...
پیداکردنت کار سادهای بود، ولی میدونستم حتی اگه برگردم ... محاله تو منو ببخشی...
بدکرده بودم و حقم داشتی نبخشی.
تصمیم گرفتم خودم رو تنبیه
کنم، درست دو ساله که تمام زندگیم شده کار... کار... کار...
دیگه کم آوردم... تحملم تموم شد. رفتم پایگاه تا برای همیشه خودم رو از این شغل کنار بکشم،
هیچ کس هم نمیتونست نظرم رو عوض کنه.
سرهنگ کمالی وقتی دید؛ پافشاری میکنم ازم خواست حداقل در آخرین عملیات کنارشون باشم.
توی اون عملیات سه تا تیر خوردم و بعدشم که...
لبخندی زد:
وقتی به هوش اومدم، حس کردم صدای قشنگت توی گوشم پیچید...
توی فضای اتاق به خوبی، تو رو حس میکردم؛
اما نمی دونم چرا بخودم میگفتم توهم زدی...
چند روز بعد وقتی تو بعنوان نجات دهندهی جونم اومدی بالای سرم، تمام واقعیت رو فهمیدم.
با صدای بمی گفت: هستی، این بود تمام ماجرا...
#پارت_641
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدایا
بزرگترین رویای من
کوچکترین معجزهی توست
ما رو به رویاهامون برسون...
🌸 آمیـــن 🙏
حالاکه دستهایم نمیرسند
تا ستاره آرزوهای محال
را براتون بچینم
از چیدن ستاره برایم مهمتر
رویای ناب آرامش شماست...
🌙شبتون آرام
و سرشار از آرامش⭐️
@Parvanege