مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام، چقدر در ذهنم حرف زدهام. خروار خروار حرف با لحن و حالتهای مختلف، مغایر، متضاد و...
گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گُر میگیرند؛ مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند. اشک هرگز.
- محمود دولت آبادی.
بعدازظهرها یه باریکه نور از پنجره میتابه به دیوار و تمثال امام حسینع، خیلی خوشگل میشهههه ولی هی یادم میره عکس بگیرم.
* یادم باشه فردا ديگه عکس بگیرم😭😭
تموم داراییم خیال کردنمه.