هدایت شده از ɴᴇᴠᴇʀʟᴀɴᴅ
زندگی تو خاورمیانه اینطوریه که:
دیروز دوستمو دیدم خیلی ریلکس و عادی همینطور که چای میخوره میپرسه مثل اینکه قراره باز جنگ بشه.
منم خیلی ریلکس و عادی تر میگم آره انگار بسلامتی.
🇮🇷محل اسکان
امروز یکی از رندوم ترین ادمای زندگیم داشت میگفت "با اینکه از اخوندا خوشم نمیاد، ولی اسرائیل پشه کورس
ادمای رندوم رو که میبینم به جامعه امیدوار میشم
یه سوال رندوم معمولی پسربچهی ۵ ساله: ماماااااان؛ مرد عنکبوتی چیکار میتونه بکنه؟😭
🇮🇷محل اسکان
خیلی دوست داشتم امسالم بعد از اعتکاف بیام دیالوگای سم و خاطره های خوبو بگم ولی اتفاقی که افتاد این ب
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
دانشگاه برده بودشان شمال اردوی درسی. برای باستان شناسی و آشنایی با معماری مکانهای تاریخی. به قول خودشان اردوی برداشت.
ولی خب جو دانشجوها و حتی استادها چندان چنگی به دل نمیزد. فضایی که نهایت حریمش پارچهای بود که نیمه اتوبوس میزدند برای بزن و برقص دخترها پشت آن!
وقت نماز هم که میشد طبیعتا هیچ به هیچ!
فاطمه بلند شده بود.
«آقا! میخواهم نماز بخوانم! بزن کنار!»
و راننده هم بیتفاوت.
«نمیشود! تو فقط یک نفر هستی! من نمیتوانم برای یک نفر بایستم.»
کوتاه نیامده بود. اصرار پشت اصرار. فاطمه نوزده ساله، جلوی چشم تمام اساتید با آن نگاههایشان که به قول خودش حالتشان از کتک بدتر بود!
راننده هم آمده بود با جواب سر بالا از خودش بازش کند.
«باید صبر کنی تا برسیم یک جای درست و حسابی که بتوانم بایستم.»
فاطمه هم صبر کرده بود. البته ایستاده و همان جا بالای سر راننده! تا جلوی چشمش باشد و بفهمد مصر است برای نماز خواندنش!
تا بالاخره نگه داشت.
و فاطمه خواند نمازش را..
فاطمه شجاع بود، واقعاً شجاع بود.. میجنگید برای عقایدش. هیچ ابایی هم نداشت. هیچ ترسی هم..
راوی: مادر
#_نقش_محراب
🇮🇷محل اسکان
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 دانشگاه برده بودشان شمال اردوی درسی. برای باستان شناسی و آشنایی با معماری مکانهای تاریخی.
اگه حتی یک درصد مثل ایشون میبودم خیلی ادم بهتری میشدم :)))))))
هدایت شده از [تیمارستان نابغه ها!]
انسان های بی اندوه،
به معنای متعالی کلمه،
هرگز «انسان» نبودهاند
و نخواهند بود.
از این صافی انسان ساز نترس!
ـ نادر ابراهیمی