چهارخونه
تو مسیرمون رسیدیم به بیمارستان. اعلام شد که چون اینجا بیمارستانه، صدای شعارهای بلندگو تا کمی بعد از
هر سری تو مسیر تجمعات، میرسیم به بیمارستان و به خاطر رعایت حال بیماران داخل اونجا شعار قطع میشه و ذکر گفته میشه، عمیق به رگ و ریشه مون افتخار میکنم.
یک شب زیر لب صلوات گویان رد شدیم.
شب بعد براشون امن یجیب خوندیم.
و امشب یا علی یا علی یا علی گویان عبور کردیم.
پینوشت: ویدئوش رو اگر تونستم ارسال میکنم.
یک هفتهای که بدون رهبر گذروندیم رو هیچوقت فراموش نکنیم. شاید باید میچشیدیم بدون امام بودن چجوریه تا قدر بدونیم چه نعمتی سایهاش روی سرمون هست.
شاید الان درک نکنیم، شاید الان نصف و نیمه درک کنیم، شاید هنوز نسبت به جایگاه ولایت فقیه برامون سوالاتی وجود داشته باشه.. اما جملات متعددی از آدمهای اهل تفکر و اهل فهم وجود داره که نشون میده این جایگاه باید جدی گرفته بشه. باید نسبت بهش توجه وجود داشته باشه.
خیلی از سوالات و ابهاماتی که توی ذهن ماست باید با فهمیدن یک سلسله مطالبی پاسخ داده بشه.
یعنی اگر شما میخوای بفهمی چرا ولایت فقیه، قبلش باید حساب ذهنت با بحث توحید صاف شده باشه. درک کرده باشی که دین اصلا چرا وجود داره؟ چه مسیری رو میخواد طی کنه؟ برای طی کردن این مسیر چه چیزهایی لازمه؟
خودمونی ترش و قدم اولش میشه اینکه بفهمی ز کجا آمدهای، آمدنت بهر چه بود؟
و نسبت به پاسخ دادن سوالات ذهن باید حساس بود. به این توجه کنیم که ما تشنهایم!
نسبت به فهمیدن حقیقتها و واقعیتها تشنهایم!
تشنهی این که بدونیم یعنی فقط به دنیا اومدم در تلاش برای پیدا کردن آرامش در این دنیا باشم؟ فرض میکنیم آرامش این دنیا رو به دست آوردم. خب؟ بعدش چی؟ میمیرم. همین؟
ماجرا فراتر از این حرفهاست.
تلاش میکنن حواس ما رو با نیازهای سطحیمون پرت کنن.
نیازهایی که باید بهشون رسیدگی بشه اما نباید محوریت همه چیز بشه. مثل لباس پوشیدن، مثل خورد و خوراک و ... .
همهی زندگی این نیست که من از هر روزش لذت ببرم. همه چیز عالی باشه، پر از موفقیت باشه، بدون شکست باشه، بدون ذرهای ناراحتی باشه، هیچ مشکلی جلوی پای من نباشه.
اینطور نیست.
به تشنگی که داریم توجه کنیم.
فکر کنیم، گوش کنیم، مطالعه کنیم.
تا اون تشنگی رو احساس نکنیم نمیریم دنبال رفع تشنگی.
چهارخونه
یک هفتهای که بدون رهبر گذروندیم رو هیچوقت فراموش نکنیم. شاید باید میچشیدیم بدون امام بودن چجوریه ت
روز شنبه، رفتم و یک تأتر رو تماشا کردم. در مورد حوادث کمی قبل و بعد از شهادت حضرت زهرا ‹س› بود. (حتما خود مجموعه رو جداگانه باید معرفی کنم، کارهاشون فوقالعاده قشنگ و جذاب و مخصوصا با محتواست.)
آخر اجرا مسؤل اصلی (بازیگر نقش مقداد) در مورد یکی از صحنهها حرفی زد که برام قابل توجه و سنگین بود.
صحنهای که مقداد و عمار و ابوذر، بعد از دفن کردن حضرت زهرا ‹س› به خانه امام برمیگردن، یک عده میریزن تو خونه تا به حضرت زهرا ‹س› نماز بخونن. جزئیات و نقشههای خبیثانه و ظاهر سازی اونها به کنار، مقداد و عمار و ابوذر، چون امام علی ‹؏› در خانه نیستن، نگران جان حسنین هستن و قصد دارن هرطور شده ازشون محافظت کنن.
میگفت که من خیلی به بچهها اصرار میکردم که این صحنه رو حذف کنیم. اون شرایط بدون امام بودن، اون حس بدون امام بودن رو نمیشد تحمل کرد. و چند تا جملهی دیگه، که به شکل دقیق یادم نیست. فکر میکنم مضمونش این بود که در شرایط بدون امام آدم چطور میتونه تکلیفش رو بفهمه که چیکار باید بکنه؟ اون حس استیصال که کار درست دقیقا چیه؟
خیلی درگیر شدم.
درک ما نسبت به حقیقت امامت و ولایت چقدره؟ جایگاهش رو چقدر درک میکنیم؟
یاد سحر یکشنبه هفته پیش افتادم. بعد از خوندن خبر یک آن زیر پام خالی شد. فقط داشتم میلرزیدم. مدتی گذشت تا آروم بشم. تا بتونم رو افکارم مسلط بشم.
بازیگر نقش مقداد بعد اجرا یه حرف دیگهای هم زد.
در مورد این گفت که مصیبت اهل بیت رقیق شده و به ما رسیده! که بتونیم تحمل کنیم. حتما خدا این مصیبت نبود نائب امام رو برای ما رقیق کرده! وگرنه چطور ممکنه یک هفته بدون امام بودن رو تحمل کنیم و زنده بمونیم؟
حتما خدا قلب ماها رو آروم کرده. حتما منجی ما حواسش به ما بوده. برامون دعا کرده. دعا کرده که تحمل کنیم.
من دعا کردن رو یه Love language (زبان عشق) میدونم. امام زندهی ما، ما رو دوست داره. برامون دعا کرده. حتما دعا کرده تحمل کنیم، دعا کرده قوی بمونیم، دعا کرده نور خدا توی قلب هامون بیشتر بدرخشه.