چهارخونه
یک هفتهای که بدون رهبر گذروندیم رو هیچوقت فراموش نکنیم. شاید باید میچشیدیم بدون امام بودن چجوریه ت
روز شنبه، رفتم و یک تأتر رو تماشا کردم. در مورد حوادث کمی قبل و بعد از شهادت حضرت زهرا ‹س› بود. (حتما خود مجموعه رو جداگانه باید معرفی کنم، کارهاشون فوقالعاده قشنگ و جذاب و مخصوصا با محتواست.)
آخر اجرا مسؤل اصلی (بازیگر نقش مقداد) در مورد یکی از صحنهها حرفی زد که برام قابل توجه و سنگین بود.
صحنهای که مقداد و عمار و ابوذر، بعد از دفن کردن حضرت زهرا ‹س› به خانه امام برمیگردن، یک عده میریزن تو خونه تا به حضرت زهرا ‹س› نماز بخونن. جزئیات و نقشههای خبیثانه و ظاهر سازی اونها به کنار، مقداد و عمار و ابوذر، چون امام علی ‹؏› در خانه نیستن، نگران جان حسنین هستن و قصد دارن هرطور شده ازشون محافظت کنن.
میگفت که من خیلی به بچهها اصرار میکردم که این صحنه رو حذف کنیم. اون شرایط بدون امام بودن، اون حس بدون امام بودن رو نمیشد تحمل کرد. و چند تا جملهی دیگه، که به شکل دقیق یادم نیست. فکر میکنم مضمونش این بود که در شرایط بدون امام آدم چطور میتونه تکلیفش رو بفهمه که چیکار باید بکنه؟ اون حس استیصال که کار درست دقیقا چیه؟
خیلی درگیر شدم.
درک ما نسبت به حقیقت امامت و ولایت چقدره؟ جایگاهش رو چقدر درک میکنیم؟
یاد سحر یکشنبه هفته پیش افتادم. بعد از خوندن خبر یک آن زیر پام خالی شد. فقط داشتم میلرزیدم. مدتی گذشت تا آروم بشم. تا بتونم رو افکارم مسلط بشم.
بازیگر نقش مقداد بعد اجرا یه حرف دیگهای هم زد.
در مورد این گفت که مصیبت اهل بیت رقیق شده و به ما رسیده! که بتونیم تحمل کنیم. حتما خدا این مصیبت نبود نائب امام رو برای ما رقیق کرده! وگرنه چطور ممکنه یک هفته بدون امام بودن رو تحمل کنیم و زنده بمونیم؟
حتما خدا قلب ماها رو آروم کرده. حتما منجی ما حواسش به ما بوده. برامون دعا کرده. دعا کرده که تحمل کنیم.
من دعا کردن رو یه Love language (زبان عشق) میدونم. امام زندهی ما، ما رو دوست داره. برامون دعا کرده. حتما دعا کرده تحمل کنیم، دعا کرده قوی بمونیم، دعا کرده نور خدا توی قلب هامون بیشتر بدرخشه.
به این فکر میکنم که فقط یک هفته بدون نائب امام بودیم.
کمی درک کردیم که اگر امام نباشه چه اتفاقی میوفته. کمی درک کردیم که چه حسی داره.
این باید ما رو به سمت بیشتر درک کردن این موضوع هل بده.
این روزها این به ذهنم میاد که بابا، ما فقط نائب امام رو داریم میبینم و این همه احساسات عمیق با خودمون داریم. ارتباط آشکار با امام زندهی حقیقی چطور میتونه باشه!
امامی که حقه.
چطور میشه دوستش نداشت؟
چطور میشه برای دیدنش جون نداد؟
چطور میشه نخواستش؟
و با وجود همهی این چیزها، امام زندهی ما، چند صد ساله که از چشم ما پنهان شده. چند صد سال بود که ما مردمانی نبودیم که لایق حضورش باشیم. نمیدونم فکرم تا چه اندازه درسته. اما حالا که به ملت ما نائب امام داده شده، معنی این رو نمیده که احتمالا ما کمی لیاقت از خودمون نشون دادیم؟ حالا داریم امتحان میشیم که رفتارمون نسبت به نائب امام چطوره؟ اگر لیاقت بیشتر نشون بدیم، خدا نعمت حقیقی که ازمون گرفته شده رو بهمون برمیگردونه؟
شعر علی ای همای رحمت واقعا زیباست..
یک گروهی داشتن بخشیش رو توی برنامهی محفل میخوندن، خیلی قشنگ بود.