چهارخونه
و آهان ببخشید، تو از هیچ اومدی و به هیچ برمیگردی؟ جمله یکم سبکش براتون آشنا نیست؟ نمیشه گفت منظو
شاید به خاطر همینه از مرگ میترسن. شاید به خاطر همینه دست به خیلی کارها میزنن.
(خیلی کوچولو اشاره میکنم که از یه زاویه دید دیگه حرفش در مورد هیچ بودن انسان درسته ولی توی جملهاش و زاویه دید و منظوری که خودش داره نه. اگه میخواید در مورد این چیزها بیشتر بدونید، کتاب بخونید.)
چهارخونه
« تو خیلی خوشگلی. خیلی خیلی خوشگل. » « اما زیبایی تو محو میشه. این پوست نرم، چروکیده و پر از لک میشه
خلاصه که. دلم برای این زاویه دید میسوزه. خیلی زندگی و معنا رو برای انسان بی معنا میکنه. (من قطعا اگه با این زاویه دید مجبور میشدم زندگی کنم کامل خودمو به فنا میدم. به معنای واقعی کلمه.)
چهارخونه
شاید به خاطر همینه از مرگ میترسن. شاید به خاطر همینه دست به خیلی کارها میزنن.
البته ترس از مرگ دلایل مختلفی میتونه داشته باشه. میگم صرفاً این یکیش ممکنه باشه.
خدا خیلی عظیمه. غیر قابل توصیف عظیمه. انقدر که نمیتونم چیزی بگم. و احساس میکنم هیچ چیز اصل مطلب رو ادا نمیکنه. انگار روزها و روزها حرف بزنی، آب دهنت تموم بشه و خفه بشی از نفس عمیق درست نکشیدن، ولی هنوزم انگار قفسه سینه ات توش یه حسی باشه که نه هنوز کافی نیست، هنوز نتونستم اون چیزی که باید رو برسونم، نه.