eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطره یک معلم:من فقط یک معلم نیستم لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه می رفتم که یه خانم زیبا و شیک پوش بهم نزدیک شد ازم پرسید: شما آقای ح.م. هستید؟! گفتم: بله... گفت: من شاگرد شما بودم، دبیرستان زینبیه دلوار، یادتون میاد؟! با اینکه قیافش آشنا بود گفتم: نه! متاسفانه...! آخه من خیلی دانش آموز داشتم. و بعد ادامه دادم: خب مهم نیست، شما خوبید خانم...؟ گفت: بله! ممنون استاد، من شیمی خوندم و تا دکترا ادامه دادم، البته نه اون سال ها، دکترام رو چند سال بعد گرفتم و در حال حاضر محقق هستم. آقای ح.م.! سماک بحری هستم. شناختمش... آره خودش بود خیلی دلم می خواست از احوالش با خبر بشم و حالا دیده بودمش که فرد موفقی شده بود. یهو رفتم به بیشتر از سی سال پیش...! اون موقع ها با اینکه انقلاب شده بود و مدارس تفکیک شده بود ولی به علت کمبود دبیر، بعضی از دبیران مرد تو مدارس دخترانه تدریس می کردند، من هم اون وقت ها به دانش آموزان دبیرستان دخترانه شیمی درس می دادم. یادم اومد این دختر چند جلسه ای که صبح ها من کلاس داشتم دیر سر کلاس میومد و من هم همیشه دعواش می کردم و بدون اینکه چیزی بگه می رفت سر جاش... من هم کلی عصبی می شدم و واسه اینکه بچه ها درس رو بفهمند، سریع درس رو ادامه می دادم. همیشه می خواستم واسه دیر کردش به مدیر بگم ولی یادم می رفت، تا اینکه یه روز زنگ آخر تویِ کلاس بغلی، آخرین نفری بودم که از کلاس می رفتم بیرون یهو همین دانش آموز سماک بحری رو دیدم که به دیوار راهرو تکیه داده و تو چشماش پر از اشکه...! پرسیدم: سماک چی شده؟! با بغضی که تو گلوش بود جواب داد: پام پیچ خورده آقا حالا نمی دونم چه جوری برم خونه...! یهو گفتم: بیا من می رسونمت! اون وقت ها یه ماشین فیات داشتم که هرکسی نداشت. جواب داد: نه آقا خونه مون دوره. گفتم: اشکالی نداره می رسونمت، میتونی تا ماشین یه جوری بیای؟ در حالی که برق خوشحالی تو چشماش موج می زد گفت: بله آقا...!! باری هر جور بود خودش رو تا ماشین رسوند، من هم که به خاطر معذورات نمی تونستم دستش رو بگیرم، سوار شد و به سمت خونه اش حرکت کردیم، وقتی نشانی می داد تازه متوجه شدم خونه اش خارج از شهر و در یکی از دهات اطراف قرار داره. وقتی رسیدیم سر یه جاده خاکی گفت: آقا تو همین جاده است، دیگه خودم میرم، ممنون. گفتم: نه! چه جوری میخوای بری...؟! میرسونمت. همین طور که می رفتیم، چون راه خیلی طولانی شد ازش پرسیدم: این جا رو با کی میای مبری مدرسه؟! گفت: با هیشکی آقا! پیاده میام تا سر خیابون، ۵ صبح بلند میشم، اما خب گاهی بارون و باد باعث میشه کمی دیر برسم. داشتم دیوونه می شدم، این همه راه رو این دختر، پیاده میومد...!! خلاصه رسیدیم خونه شون، یه خونه روستایی دیدم که از امکانات اون زمان هم خیلی چیزها کم داشت، به سختی رفت بالا و گفت: بفرمایید. صدای پیرمردی از تو اتاق شنیده شد که پرسید: طاهره کیه؟! دانش آموزم جواب داد: آقا معلممه...! پیرمرد اصرار کرد که برم بالا و یه چایی بنوشم. من هم رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی، پیرمرد که فهمیدم پدر طاهره دانش آموزم بود، گفت: آقا معلم این دختر همه زندگی منه، الان دو ساله مادرش رو از دست داده، منم مریضم، هم تو لنج کار میکنه، هم تو خونه به دو تا برادرهای کوچیکش هم میرسه، میگم دختر نمیخواد درس بخونی، راه به این درازی چه کاریه آخه...! ولی هی اصرار میکنه میخوام درس بخونم...، آه ببینین الان شما رو تو درد سر انداخته. گفتم: این چه حرفیه...! در حالی که با بغضی که گلوم رو گرفته بود به زور چایی که طاهره آورده بود رو می خوردم، گفتم: ببخشید من دیگه باید برم. تمام راه رو که برمی گشتم گریه کردم. پیش خودم گفتم؛ من فقط یک معلم نیستم، من باید بیشتر از این ها از حال دانش آموزم باخبر باشم. از اون روز به بعد بهش زنگ های تفریح کمک می کردم. چند تا کتاب بهش دادم و دیگه دعواش نکردم، این ها تنها کاری بود که از دستم برمیومد. حالا اون با تمام وجود مشکلات، این قدر موفق شده بود و من بهش افتخار می کردم. همین طور که لبخند می زدم، نگاش می کردم که یهو از گذشته بیرون اومدم چون صدام زد: آقای ح.م.!! و ادامه داد: خیلی خوشحال شدم دیدمتون، من هیچ وقت محبت هایی که به من کردید رو فراموش نمی کنم. گفتم: خواهش می کنم، من افتخار می کنم که چنین شاگردی داشتم. خداحافظی کرد و در حالی که ازم دور می شد پیش خودم گفتم: امیدوارم معلم های امروزی هم بدونند که فقط یک معلم نیستند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
داستان عقرب،قورباغه و هدایت مردمست داستانی از لطف الهی ذوالنون مصری، عارف و زاهد معروف قرن سوم هجری می گوید: روزی در کنار رود نیل سیر و سیاحت می کردم و گذر می نمودم و از نسیم دل انگیزی که می وزید سرخوش بودم. ناگاه حرکت شتابان کژدمی مرا جلب کرد. آن را تحت نظر گرفتم ببینم کجا می رود. دیدم به لب رود نیل آمد. ناگهان دیدم قورباغه ای از میان آب آمد و خود را به کژدم نزدیک کرد. کژدم بر پشت او نشست، قورباغه کژدم را با خود برد! من با خود گفتم قطعا رازی در این حادثه وجود دارد. ماجرا را دنبال کردم. با شتاب به وسیله قایق از این سوی رودخانه به سوی دیگر حرکت کردم. دیدم که آن قورباغه در آب شنا کرد و کژدم را به آن سوی رود آورد و کژدم را بر زمین نهاد و به درون آب بازگشت، کژدم با شتاب به حرکت خود ادامه داد. تا اینکه به زیر درختی که در آنجا بود رفت. من نیز به آنجا رفتم. ناگاه دیدم نوجوانی در زیر آن درخت خوابیده و مار سیاهی قصد او کرده و به او نزدیک می شود، تا گزندی بر او وارد سازد. در همین لحظه، آن کژدم فرا رسید و بر سر مار رفت و نیشی بر سر مار زد. آن مار همان دم لرزید و مرد. کژدم از همان راهی که آمده بود، بازگشت. وقتی که به لب آب رسید همان قورباغه در انتظار آن بود، آن را بر پشت خود سوار کرد و به آن سوی رودخانه رسانید. من حیران و شگفت زده شدم و با خود گفتم لابد این نوجوان خفته، از اولیای خدا است که خداوند با فرستادن کژدم، او را از گزند مار نجات داده است. نزدیک رفتم تا پای او را ببوسم. ولی نگاه کردم دیدم نوجوان مستی است که بر اثر شرابخواری، مست و مخمور در آنجا افتاده، بر تعجب و حیرت من افزود! در این اندیشه فرو رفتم که چگونه این مست گنهکار مورد لطف خدا قرار می گیرد؟ ولی در فکر خود به این نتیجه رسیدم که گناه بنده هر چه افزون باشد، رحمت و لطف خداوند افزونتر خواهد بود. صبر کردم تا آن جوان مست از خواب بیدار شد و مرا در بالین خود دید و شناخت، تعجب کرد و به دست و پایم افتاد و گفت: ای امام و ای مقتدای ما! چه شده که به بالین یک گنهکار آمده ای و آن همه تجلیل و احترام به این ناچیز نموده ای؟ گفتم: از این حرفها بگذر و عذرخواهی نکن، به این مار سیاه بزرگ که لاشه اش در اینجا افتاده نگاه کن. تا چشم آن نوجوان به آن مار افتاد، هراسان شد و دست بر سر خود زد و گفت: قصه چیست؟ ذوالنّون ماجرا را از آغاز تا انجام برای او تعریف کرد.[1] نوجوان از خواب غفلت بیدار شد و نور هدایت در قلبش جهید و دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! لطف بی کران تو با مستان چنین است، پس با دوستان چگونه خواهد بود؟ همین حادثه عجیب آن چنان موجب عبرت و تحول آن مرد جوان گردید که همان دم برخاست و در رود نیل غسل توبه کرد و سر به بیابان گذاشت و به تهذیب نفس و پاکسازی روح و روان خود پرداخت و در طریق کوی الهی، گام های استوار برداشت و در این راستا به مقامی رسید که هر بیماری با دم او شفا می یافت که گفته اند: هر که را لطف الهی بنوازد، برای ارشاد و هدایت او چنین لطف ها سازد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستانی از شرم وحیا ابن سیرین و مزد پاک دامنی گویند ابن سیرین در دوران جوانی شاگرد مغازه بزازی[1] بود و یکی از مشتریان وی زنی بود که شیفته جمالش شده بود. آن زن روزی چند طاقه پارچه خرید و به بزاز گفت من نمی توانم پارچه ها را بیاورم، به شاگردت بگو آنها را برایم بیاورد. ابن سیرین پارچه ها را به خانه زن آورد و زن به او گفت پارچه ها را داخل بیاور. همین که داخل آمد، زن در را بست و خود را با بی حیایی در مقابل ابن سیرین قرار داد و گفت که اگر با من نباشی فریاد می زنم که تو می خواستی با من عمل منافی عفت انجام دهی. ابن سیرین مانده بود که چه کند، توکل به خدا کرد و از خداوند یاری خواست و به ظاهر گفت که می روم تا آماده شوم. او به بیت الخلاء (دستشویی) می رود، در آنجا از کثافات برمی دارد [چون در قدیم چاهی به شکل امروزی نبود] و به سر و صورت و لباس خود می مالد. وقتی بیرون می آید، زن می بیند که آن جمال زیبا به کثافات انسانی متعفن شده است بنابراین در را باز کرده و او را بیرون می کند. ابن سیرین می توانست به دامن گناه برود و بگوید خدایا من دیگر چاره ای نداشتم زیرا که آن زن می خواست داد بزند؛ بعد هم به ظاهر اظهار توبه کند؛ اما این کار را نکرد. به علت مقاومت او در مقابل شهوت، مورد عنایت خداوند قرار گرفت. طوری شد که ابن سیرین هر جا می رفت بدون این که عطر بزند، بدنش بوی عطر می داد. تعبیر خواب پیدا کرد (تعبیر خواب معروف ابن سیرین[2])، منجم و ریاضی دان شد. یک شاگرد بزاز از گناه اجتناب کرد، خدا مقامی به او مرحمت کرد و به عنوان خوابگزار به تعبیر خواب افراد پرداخت و باعث شد فردی نامدار در زمان خودش و تا به امروز شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
معلم کسی است که بیشترین بهره را از درس ها می برد. معلم واقعی خود یک دانش آموز است @Magic_Tales
داستان همسایه ابوبصیر و نجاتش از آتش جهنم با شفاعت امام صادق(ع) روایتی از ابوبصیر در باره همسایه خود که رعایت حال دیگران را نمی کرده ولی با فرمایش امام صادق(ع) توبه می کند ابوبصیر از راویان مورد اعتماد شیعه در کوفه و از یاران مشهور امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده است. این داستان از ایشان نقل شده است. همسایه باید شروط مسلمانی را در حق همدیگر رعایت کند همسایه باید از هر جهت همسایه خود را رعایت کند، همچون برادرى مهربان با همسایه معامله نماید، به درد همسایه برسد، مشکلاتش را حل کند، در امور زندگى به او کمک دهد، در حوادث روزگار به یارى او برخیزد، ولى همسایه ابوبصیر این گونه نبود. در دولت ستمکار بنى عباس شغل پردرآمدى داشت و با تکیه بر آن دولت، ثروت زیادى به چنگ آورده بود. ابوبصیر مى گوید: همسایه ام چند کنیز آوازه خوان و گروهى مطرب داشت. به طور دایم مجلس لهو و لعب و مشروبخوارى او و دوستانش برپا بود. من که تربیت شده فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) بودم از این وضع نگرانى سختى داشتم، روحیه ام آزرده بود و در رنج فراوانى به سر مى بردم. بارها با زبانى نرم با همسایه سخن گفتم، گوش نداد. به او زیاد اصرار کردم ولی توجه نکرد. از امر به معروف و نهى از منکر غفلت نکردم. تا روزى به من گفت: من مردى مبتلا به هوا و هوس (هوی و هوس) و تحت کنترل شیطانم! تو اگر وضع مرا براى امام بزرگوارت حضرت صادق(ع) تعریف کنى شاید با توجه حضرت صادق(ع) و دم عیسوى آن امام بزرگوار، از این آلودگى فساد و از این شر و بدبختى نجات پیدا کنم. ابوبصیر مى گوید: سخنش را پذیرفتم که وضع او را برای امام(ع) شرح دهم. پس از مدتى در مدینه خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم و اوضاع همسایه ام را براى حضرت توضیح دادم و نگرانى سخت خود را به امام با کرامتم اظهار نمودم. امام فرمودند: چون به کوفه برگردى به ملاقاتت مى آید، از قول من به او بگو اگر کارهاى زشت خود را ترک کنى، از لهو و لعب دست بردارى و با تمام گناهانت قطع رابطه نمایى، بهشت را براى تو ضامن مى شوم. چون به کوفه برگشتم، دوستان به دیدنم آمدند، او هم آمد. وقتى خواست برود به او گفتم: نرو زیرا با تو سخنى دارم. چون اتاق خلوت شد و جز من و او کسى نماند، پیام حضرت صادق(ع) را به او رساندم و اضافه کردم امام صادق(ع) به تو سلام رسانده! همسایه ام با تعجب گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم که آیا امام صادق به من سلام رسانده و به شرط توبه از گناه، بهشت را براى من ضامن شده؟! قسم خوردم که متن این پیام همراه با سلام از جانب حضرت صادق براى توست. گفت: ابوبصیر! مرا بس است. پس از چند روز پیام داد مى خواهم تو را ببینم. به در خانه اش رفتم در زدم، آمد پشت در، در حالى که لباسى به تن نداشت! گفت: ابوبصیر! آنچه در اختیارم بود به محل معینش رساندم. از تمام اموال حرام سبک شدم. از تمام گناهانم قطع رابطه کردم. براى او لباس آماده نمودم و گاهى به دیدنش مى رفتم و اگر مشکلى داشت رسیدگى مى نمودم. یک روز برایم پیام فرستاد که در بستر بیمارى گرفتارم. به عیادتش رفتم. عیادت از او و رعایت حالش ادامه یافت، تا اینکه روزى به حال احتضار افتاد. در آن حال، براى چند لحظه بیهوش شد. چون به هوش آمد در حالى که لبخند به لب داشت به من گفت: ابوبصیر! امام صادق(ع) به وعده اش وفا کرد. سپس از دنیا رفت. در آن سال به حج رفتم. پس از حج براى زیارت قبر پیامبر(ص) و ملاقات با امام صادق(ع) به مدینه مشرف شدم. چون به دیدن امام(ع) رفتم یک پایم در اتاق و پاى دیگرم بیرون بود که حضرت صادق(ع) به من فرمودند: ابوبصیر! من نسبت به همسایه ات، به وعده اى که داده بودم، وفا کردم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
خاطره از دوره دانشجویی: مادر یعقوب لیث صفاری از چه نظر در تاریخ معروف است؟ در دوره دانشجویی؛ زمانی که در دانشگاه تهران تحصیل می کردم؛ روزی امتحان تاریخ داشتیم. استاد سر کلاس آمد و می دانستیم که ۱۰ سوال از تاریخ کشورها خواهد داد، ولی او فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. سوال این بود: مادر یعقوب لیث صفاری از چه نظر در تاریخ معروف است؟ از هر کدام از هم کلاسی هایم پرسیدم نمی دانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت! اما به راستی هیچ کس چیزی نمی دانست. همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: ازشجاعت او، از مهارتش در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواری، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از تقوا و عبادت هایش و اخلاق و رفتارِ شایسته بانویی چون او... خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم! استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت. چند روز بعد برای دریافت نتیجه امتحان رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود: مردود! برای اعتراض به ورقه به سالن رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟ همه گفتیم آری. گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟ پرسیدیم: پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: در هیچ کتاب، منبع و سند تاریخی، نامی از مادر یعقوب لیث صفاری برده نشده است. پاسخ صحیح نمی دانم بود. همه شما چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد: نمی دانم. ملتی که فکر می کند، همه چیز می داند، ناآگاه است. بِروید با کلمه زیبای نمی دانم آشنا شوید، زیرا فردا، گرفتارِ نادانی خود خواهید شد. خاطره از مرحوم باستانی پاریزی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
داستان مهمان پادشاه و شهادت کبک ها برای قصاص قاتل شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک بریان قرار دارد. پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد. امیر علت این خنده را پرسید؟ مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم. روزی راه را بر کسی بستم. آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم. اما من مصمم به کشتن او بودم! در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت: شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است. اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه آن مرد افتادم. امیر (حاکم، ملک، پادشاه) پس از شنیدن داستان رو به مرد کرد و گفت: کبکها شهادت خودشان را دادند. بعد امیر دستور داد گردن آن مرد را بزنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
داستان فرزند با سواد چوپان و شمارش گوسفندان چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در احصاء (شمارش) و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند. تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد سرانجام پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد. گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دوم و... بار بعد هم موفق شود و تا اینکه نصف شب شد! پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسرش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟ پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید؟! ریشه حل مشکلات در ساه نگاه کردن به آنهاست. گاهی دانش زیاد در موضوعی نه تنها به حل مسئله کمک نمی کند؛ بلکه مشکلات جدید ایجاد می کند! گاهی افراد با پیچیده تر کردن مسائل از حل آنها عاجز می شوند. دانش، آگاهی و سواد برای رشد و پیشرفت و گام نهادن رو به جلو مفید است و پیچیده کردن دانسته های قبلی گامی به عقب و بازگشت خواهد بود. این حکایت از مجموعه قصه های هزار و یک شب اقتباس شده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت مسافر شتر و فحش دادن صاحب شتر در مسیر عباسیه قاهره تاجری انگلیسی هر روز اشیا تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد. افسار شتر را هم مرد عربی می کشید. شتربان از این که تاریخش به تاراج می رفت ناراحت بود و مدام به زمزمه و زیر لب به تاجر انگلیسی فحش می داد، ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت راهنمای کاروان هم بود! تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟ مترجم گفت: به شما فحش می دهد و نفرین می کند. تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟ مترجم پاسخ داد: نه کارش را به خوبی انجام می دهد. تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند و فحش بدهد و چند تا نفرین انگلیسی هم یادش بده! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هر چیزی زیبایی های مخصوص به خودش را دارد، ولی هر کسی نمی تواند آنها را ببیند. @Magic_Tales
داستان قایق خالی و برخورد با قایق های خالی در زندگی وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم. یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا به تنهایی می گذراندم. در یک شب زیبا و آرام؛ بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم؛ درون قایق نشستم و چشم هایم را بستم. در همین زمان، قایق دیگری به قایق من برخورد کرد. عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایقم، آرامش مرا به هم زده بود دعوا کنم؛ ولی دیدم قایق خالی است! کسی در آن قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیتم را به او نشان دهم. حالا چطور می توانستم خشمم را تخلیه کنم؟ هیچ کاری نمی شد کرد! دوباره نشستم و چشم هایم را بستم. در سکوت شب کمی فکر کردم. قایق خالی برای من درسی شد. از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود، پیش خود می گویم: این قایق هم خالی است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هرچه قدر هم که به صحت گفته خود اطمینان دارید، قبل از اینکه حرفی بزنید، خوب فکر کنید. اگر احساس می کنید هیچ نقطه مشترکی از نظر فکری با نفر مقابل خود ندارید، باز هم در نهایت ادب و متانت تعامل کنید. @Magic_Tales