eitaa logo
زندان
86 دنبال‌کننده
43 عکس
94 ویدیو
1 فایل
زندان
مشاهده در ایتا
دانلود
علم‌زدگی قبل از اون نظریه بدبینانه، یه نظریه دیگه هم بود که امروز توی کشورهای پیشرفته طرفدار نداره، ولی توی کشورهای دنباله‌رو که تازه بهش رسیدن هنوز طرفدار داره. این فکر از بیکن و امثالش شروع شد. حرفشون این بود: چاره همه دردهای بشر، علمه. می‌گفتن یه مدرسه بسازید، یه زندان رو خراب کنید. یعنی همینقدر که بشر به علم و آگاهی برسه، همه درداش درمان میشه. _دردهای بشر از نظر اونها چی بود؟ جهل، ضعف در برابر طبیعت، بیماری، فقر، دلهره و اضطراب، ظلم انسان به انسان، حرص و آزمندی. و فکر می‌کردن علم چاره همه اینهاست. البته شکی نیست که این نظریه یه بخشی از حقیقت رو داشت. علم واقعاً درد جهل رو درمان می‌کنه. درد ضعف در برابر طبیعت رو درمان می‌کنه. درد فقر رو هم تا جایی که به طبیعت مربوطه، درمان می‌کنه. این بخشش درست بود. _اما مشکل کجاست؟ همه دردهای انسان که فقط مربوط به رابطه‌اش با طبیعت نیست. دردهای ناشی از رابطه انسان با انسان — مثل ظلم، ستم، آزمندی — و دردی که از طبیعت درونی خود انسان میاد — مثل احساس تنهایی، دلهره و اضطراب — اینها رو علم نتونست درمان کنه. برای همین این نظریه که «علم درمان همه دردهاست» توی اون کشورها منسوخ شده. ولی توی کشورهای دنباله‌رو هنوز بعضی‌ها واقعاً فکر می‌کنن علم می‌تونه همه چی رو حل کنه. _اشتباه نشه! غرض ما نفی علم نیست. همونطور که گفتم، نیمی از دردهای انسان جز با علم درمان نمیشه. ولی انسان دردهای دیگه‌ای هم داره که مربوط به ابعاد انسانی‌اشه، مربوط به تکامل معنوی، نه تکامل ابزاری یا اداری. اینجاست که علم کم میاره. دانشمندها خودشون به این نقطه که می‌رسن، می‌گن: علم بی‌طرفه، علم بی‌تفاوته. علم برای انسان یه وسیله‌ست، نه هدف. علم هدف‌های انسان رو بالا نمی‌بره، به انسان جهت نمی‌ده. این انسان‌ست که توی جهتی که انتخاب کرده، از نیروی علم استفاده می‌کنه. _یه واقعیت تلخ امروز بیشتر دردهایی که انسان از ناحیه انسان دیگه می‌کشه، از ناحیه آدم‌های عالمه، نه جاهل. توی رابطه استعمارگر و استعمارزده، جاهل‌ها بودن که جاهل‌ها رو استثمار کردن؟ یا عالم‌ها بودن که بقیه — جاهل و غیرجاهل — رو استعمار و استثمار کردن؟ واضحه: عالم‌ها بودن. پس این نظریه که علم و شناخت به تنهایی چاره همه دردهای انسانه، درست نیست. شناخت چیز ضروری و لازمیه و هیچ چیزی جای اون رو نمی‌گیره. اما اشتباه نشه: تنها شناخت کافی نیست که همه دردهای بشر رو درمان کنه. ادامه دارد… 🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظریه مارکسیسم بعد از اون دو تا نظریه، یه فکر سومی هم پیدا شد. این یکی می‌گفت: نه به طبیعت انسان بدبین باش، نه از آینده ناامید. 🌱 حرفشون چیه؟ می‌گن مشکل جای دیگه‌ست. شما فکر می‌کنید درد بشر فقط اینه که نمی‌دونه یا ضعیفه. ولی نه! ریشه دردها این نیست. _مشکل اصلی چیه؟ می‌گن: مشکل از «ایدئولوژیه». یعنی از فکر و مرامی که روی جامعه حاکمه. از وقتی مالکیت خصوصی به وجود اومد، از وقتی جامعه طبقاتی شد — یعنی یه عده بالا نشستن و یه عده پایین — اون فکر حاکم، ظلم و بهره‌کشی رو قانونی کرد. گفت: «اشکال نداره که یکی از یکی دیگه بهره‌کشی کنه.» تا وقتی این فکر روی جامعه حاکمه، جنگ هست، خونریزی هست، ظلم هست. ولی اگه این فکر رو عوض کنیم، همه چی درست میشه. همه با هم برابر میشن، برادر میشن، دیگه ظلم و ترس و اضطراب از بین میره. این همون حرف مارکسیسمه: ریشه همه بدبختی‌ها، طبقاته و مالکیت خصوصیه. اگه اینها رو برداریم، جامعه کامل میشه. _اما این فکر هم مشکل داره بذارید ساده بگم: اگه ایدئولوژی فقط یه «فکر» باشه، فقط یه «فلسفه» باشه، آیا یه فکر می‌تونه آدم رو عوض کنه؟ علم نتونست انسان رو عوض کنه. چرا؟ چون علم فقط می‌گه «می‌دونم». فقط آگاهیه. حالا اگه یه ایدئولوژی هم فقط همین باشه — فقط شناخت باشه و هیچ گرایش قلبی توش نباشه — چه تغییری می‌تونه ایجاد کنه؟ هیچی. _یه سوال ساده‌تر ببینید، یه آدم ظالم، اول ظالمه یا اول فکر ظالمانه داره؟ اگه راستش رو بخواید، آدم ظالم اول ظالمه. بعدش یه فکر می‌سازه که ظلمش رو توجیه کنه. یعنی فکر، ابزار دست آدمه. آدم ابزار دست فکر نیست. مارکسیست‌ها خودشون می‌گن واقعیت از فکر مهم‌تره. خب، اگه اینطوره، پس باید قبول کنن: طبقات حاکم چون ذاتشون سودجوئه، این ایدئولوژی ظالمانه رو ساختن. نه اینکه این ایدئولوژی اونها رو ظالم کرده باشه. _تجربه عملی چی نشون داد؟ حالا ببینیم توی کشورهایی که این فکر رو اجرا کردن، چی شد؟ آزادی از بین رفت. طبقات از بین نرفت، فقط اسمش عوض شد. مثلاً توی یه جمعیت دویست میلیونی، ده میلیون به اسم حزب، همه چیز رو گرفتن دستشون. به بقیه هم اجازه نمی‌دن وارد حزب بشن. چرا؟ چون اگه بقیه هم بیان، امتیازها از بین می‌ره. یعنی باز هم یه طبقه جدید درست شد، ولی این بار بدون اسم طبقه! _نتیجه چیه؟ یه فکر، تا وقتی فقط یه فکره — فقط یه چیز توی مغز آدمه — نمی‌تونه طبیعت آدم رو عوض کنه. شناخت فقط به آدم می‌گه: «راهت اینه، منفعتت اینجاست، حواست باشه!» ولی شناخت نمی‌تونه به آدم هدف‌های بلندتر بده. اگه توی درون من هدف بالاتری نباشه، شناخت که نمی‌تونه از هیچی هدف بسازه. ادامه دارد… 🌱
بسیار خستم💔
حال ندارم بقیه رو اماده کنم بفرستم
ان شا الله فردا
نظریه اگزیستانسیالیسم بعد از مارکسیسم، یه فکر و فلسفه دیگه به وجود اومد به اسم اگزیستانسیالیسم. اینها از نظر جهانبینی، مثل مارکسیستها مادی فکر میکنن. یعنی معتقدن همه چیز مادست و هیچ چیز معنوی وجود نداره. ولی یه فرق مهم داشتن: اونها دیدن مارکسیسم یه جای کارش میلنگه. مشکل مارکسیسم چی بود؟ این بود که ارزشهای انسانی مثل صلح، عدالت، فداکاری و مهربونی رو چیزهای بیارزش و ایدهآلیستی میدونست. یعنی میگفت اینها واقعیت ندارن، فقط حرفن. اگزیستانسیالیستها اومدن به همین ارزشها چسبیدن. چرا؟ چون میخواستن یه چیزی باشه که آدم رو بکشه به سمت خودش. یعنی فقط شناخت و فکر نباشه، بلکه یه جاذبه هم داشته باشه. یه هدف عالی به آدم بده، نه فقط هدفهای مادی. _ولی یه سوال مهم پیش میاد اگه دنیا فقط مادهست، پس این ارزشهای انسانی از کجا میان؟ اصلاً چی هستن؟ بذارید ساده بگم: اگه من فقط یه تیکه مادهام — گوشت و استخون و خون — پس فقط با چیزهای مادی میتونم ارتباط برقرار کنم. فقط خوراک، پوشاک، مسکن و این چیزهاست که برای من واقعیته. حالا میپرسیم: فداکاری چیه؟ یعنی من جونم رو بدم برای یه نفر دیگه. خب اگه دنیا فقط مادهست، این کار چه معنیای داره؟ _جواب اگزیستانسیالیستها چیه؟ میگن: ارزشها وجود ندارن! ولی انسان خودش میتونه ارزشها رو خلق کنه و بیافرینه. یعنی چی؟ یعنی من خودم به یه عمل، یه ارزش میدم. خودم میگم: «این کار ارزشمنده». بعد همون کار برام ارزشمند میشه. _حالا ببینیم این حرف چه قدر مسخرهست بیایم یه مثال بزنیم: من یه تیکه آهن دستمه. اگه بگم: «ای آهن! من به تو ارزش طلا میدم» — آیا این آهن تبدیل به طلا میشه؟ نه! آهن همون آهنه. هرچقدر هم بگم طلا باش، طلا نمیشه. یا به یه تیکه چوب بگم: «من به تو میگم نقره باش» — آیا چوب نقره میشه؟ معلومه که نه! پس اینکه بگیم «انسان ارزش خلق میکنه» یعنی چی؟ یعنی من به یه چیز بیارزش میگم ارزشمند باش، و اون هم ارزشمند بشه؟ این که نشدنیه. _فرق ارزش واقعی و ارزش قراردادی یه چیزهایی رو آدم میتونه قراردادی درست کنه. مثلاً به یه خارجی میگیم: «از امروز تو ایرانی هستی» و بهش شناسنامه میدیم. این یه قرارداده. میتونه وسیله باشه، ولی نمیتونه هدف باشه. مثلاً آدم دوست داره همسرش زیبا باشه. حالا اگه همسرش زشت باشه، ولی خودش بگه: «من قرارداد میکنم که تو زیبا هستی» — آیا میتونه واقعاً مثل یه آدم زیبا دوسش داشته باشه؟ نه! این کار مثل بتپرستاست. قرآن میگه: «شما چیزی رو که خودتون تراشیدید، میپرستید؟» یعنی چیزی که خودت ساختی چطور میتونه هدفت باشه؟ هدف باید واقعی باشه، نه فرضی و خیالی. _یه داستان بامزه ولی واقعی یه عالمی بود در اصفهان به اسم سید محمد باقر. خیلی آدم باتقوایی بود. خودش حدود شرعی رو اجرا میکرد. یعنی اگه ثابت میشد کسی دزدی کرده، خودش دستش رو قطع میکرد. مردم هم عاشقش بودن. یه روز یه آدم بیسواد بهش گفت: «من میخوام مثل تو معروف بشم. چکار کنم؟» بهش گفتن: «سید حد جاری میکنه، برای همین معروف شده.» گفت: «خب من هم حد جاری کنم!» گفتن: «بیخود که نمیشه! باید جرمی ثابت بشه، شاهد بیاد، بعد حد جاری بشه.» گفت: «عیبی نداره! خودم با یکی عمل خلاف میکنم، بعدش حد جاری میکنم!» این دقیقاً همون کاریه که اگزیستانسیالیستها میخوان بکنن: اول خودشون ارزش رو خلق کنن، بعد خودشون بپرستنش! این که نمیشه. 🌱 ادامه دارد…